اگه تو مهمونی یا باری دیده بودمش با هم چند تا نوشیدنی می خوردیم و .. ولی تو جنگ بودیم تو صف رزمنده ها، باید بهش شلیک می کردم، شایدم من به جای اون کشته میشدم. من کشتمش چون در صف مقابل بود! متاسفانه این تنها دلیله! تو در لیست من بودی و من در لیست تو، ولی هیچ دخالتی در نوشتن لیستا نداشتیم. چقدر جنگ عجیبه! باید مردی رو بکشی که میتونستی باهاش شرابی بنوشی و دوستش داشته باشی!
The Man He Killed by Thomas Hardy
Had he and I but met
By some old ancient inn,
We should have set us down to wet
Right many a nipperkin!
I shot him dead because -
Because he was my foe.
Just so: my foe of course he was;
That's clear enough; although...
Yes; strange and curious war is!
You shoot a fellow down
You'd treat, where any bar is,
Or help to half a crown.
میخواهی بدانی من کیستم؟
I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us--don't tell!
They'd banish us, you know.
How dreary to be somebody!
How public, like a frog To tell your name the livelong day To an admiring bog!
من کسی نیستم. تو کی هستی؟ تو هم هیچ کسی؟ حالا دیگه دوتا شدیم به کسی نگو ما رو در انزوا میذارن!
چقدر معمولیه که کسی باشی چقدر عامیانه مثل غورباقه ای که تمام روز نامش را برای حشره ای که او ستایش گر اوست فریاد میزنه!
امیلی دیکنسون ابتدا دوستی را ملاقات میکند، دوستی که برای مطرح شدن زندگی نمی کند. از این طریق او هم از جامعه ظاهر بین و ظاهر نما انتقاد میکند و هم دوست شدن را شروع با هم بودن و ساختن جامعه ای بی ریا می داند. با این همه نمی خواهد زیبایی متصورش را فریاد زند که روش جاهلان است. او یقین دارد که بسیاری از مردم نظر او را قبول ندارند و او را در انزوا قرار میدهند. سپس با روشنی بیشتر جامعه شناخته شده تو خالی (Celebrity) را مورد خطاب قرار میدهد. همانند غورباقه که نام خود را سرتاسر روز صدا میزند و از آن لذت می برد. البته برای تمام مردم صدای او اهمیت ندارد، تنها برای حشرات مهم است. نظر یک حشره چه ارزشی دارد؟
امیلی دیکنسون کسی بودن را نظر جالبی نمی داند چرا که داشتن دوستی بی ریا را بر ستایش جامعه ای مقدم می داند و اهمیت دوتا بودن و معروف نبودن را بسیار بیشتر از کسی بودن بدون دوست واقعی میبیند. از فاصله ای دور غورباقه خود را به شما می شناساند و حضور خود را اعلام میدارد و برای فرومایگان و بی اهمیتها (حشرات) خودنمایی می کند ولی قادر نیست رابطه ای شخصی و عاطفی کوچکی برقرار کند. داشتن دوستی که با وجود معروف نبودنم، دوستم میدارد و مرا حس میکند برایم از بزرگ خواندن و معروفیت در جامعه ای بزرگ و بی اهمیت و ظاهر بین ارزشمنتر است. من و تویی که شاید از نظر بسیاری کسی نباشیم، تنها نیستیم، بلکه این تبلیغات دروغین است که ما را تنها میشمارد. اگر به موفقیتی رسیده باشیم و از آن برای معروفیت استفاده کنیم پاداش آنرا با ارضای تمایل درونی "کسی بودن" بدست آورده ایم ولی به غرور و خودبزرگ بینی هم نزدیک شده ایم. پاداش بزرگ تلاش ما هنگامی است که هدف از انجام آن رسیدن به مرتبه بالاتر اجتماعی و معروفیت نباشد. جامعه از کسی نبودن ما انتقاد میکند ما را بازنده و حقیر می شمارد و از ما میخواهد کسی شویم ترانه ای ساده و همه پسند بسازیم و یا چهره و صدایی که برای آن حتی زحمتی هم نکشیده ایم را به رخ دیگران بکشیم نقشی را بازی کنیم که همه بپسندند. در این مسیر تمایل بسیار برای زیبا شدن و مهم شدن پیدا می شود، جراحی پلاستیک برای عوض کردن چهره ارزش بسیار پیدا می کند و اعتماد به نفس را در گرو داشتن چهره ای بهتر مطرح می کنند. روش زندگی به اصطلاح با اهمیتها در رسانه ها تبلیغ میشود و به شما القا می کنند که اگر کسی شوی اینطور و بدین صورت خواهی بود. درصورتی که بارها دیده ایم بسیاری از آنها در زندگی شخصی نا موفق هستند و با از دست دادن زیبایی، صدا و یا تواناییشان افسرده می شوند.
ما کسی نیستیم و نمی خواهیم باشیم . بی نام در خدمت همه و برای همه.
از سالها پیش خواستم بی نام شوم اگر چه نمی توانم و هنوز هم خودنمایی می کنم ! بی نامی حرکتی سمبولیک است نشانگر خسته شدن از دیدن وبلاگهایی که از خود و بچه خود و دانشگاه خود و مشکلات خود می نویسند. نشانگر تنفر از کسانی است که خود را مرکز جهان میبینند و دیگران باید بدور آنها بچرحند. خود را موضوع اصلی میدانند و دیگران را حاشیه آن. دوستی را برای خود می خواهند و تمایل دوست شدن با هنرپیشه و خواننده و فوتبالیست دارند و داشتن ماشینهای گرانقیمت را بالاترین آرزوی خود. حرکتی کوچک برای دوستی بدون انتظار، دوستی برای دیگران، دوست داشتن همه نژادها و رنگها. حرکتی برای مطرح کردن عشق و نزدیکی و بی منتی و بزرگ خوانی همه. رشدی همگانی و همگام و بی انتظار.
حالا اگر "هیچ کس" واقعی هستی قدم پیش بگذار که بسیار تمنای ما شدن دارم.

دانشمند بزرگ آر. پی. فاینمن در سن ۲۴ سالگی در به ثمر رسیدن پروژه منهتن نقشی عمده داشت. جایزه نوبل، به پاس خدماتش در تئوری میدان، سالها بعد به او تعلق گرفت. اما بزرگترین ویژگی این عالم بزرگوار جایگاه او بعنوان معلم و مدرس برجسته و بی نظیر است. سخنرانی های به زبان ساده او در پیچیده ترین مطالب علمی هنوز در دانشگاه ها و محافل علمی بی رقیب و قابل فهم و استفاده برای دانشجویان و حتی استادان است. گوشه هایی از سخنرانی های او را در وبلاگ قرار خواهم داد.
"براي رسيدن به پاسخ بايد شک نمود. شک کردن بسيار با ارزش است از اين طريق شروع به سوال کردن از همه و همه چيز مي کنيم. "
شايد قبلاً اين سوال در ذهن ما پديد آمده باشد "آيا خدايي هست؟ " اين تشکيک سوالات بسياري بدنبال دارد البته چگونگي پرسش از نظر ماهيت و در رسیدن به نتیجه خیلی با اهمیت است. بهتر است به جاي سوالي فلسفي که پاسخي بلي و خير دارد دامنه پاسخ را گسترده سازيم تا از يقين کامل يا نفي آن به پاسخي دست يابيم که هم از تعصب بدور است و هم راه را براي پرسشهاي بيشتر نمي بندد. بجاي اين سوال بپرسيم "چقدر مطمئنم که خدايي وجود دارد؟". حال مسئله اي داريم که با مسئله قبلي متفاوت است. بايد تعيين کنيم در عرصه شناخت از يقين کامل تا عدم يقين کامل کجا قرار داريم. بايستي تصميم بگيريم و باورهايمان را در شرايط نا مطمئن قرار دهيم. اين شايد تغيير کوچکي باشد ولي اهميت فراواني دارد. البته انسان اول هميشه با وجود يا عدم وجود خدا شروع نمي کند بلکه از جرئيات شروع ميکند مثل تشکيک در زندگي پس از مرگ يا زندگي مسيح يا امثال آن. اما براي اينکه سوال را تا جاي ممکن باريک کنيم بايستي آنرا ساده کينم.
پرسشهاي بسياري از این قبیل ذهنهاي جستجو گر را مشغول مي کند مثلاً "جهان چيست؟" جهان را بسياري توصيف نموده اند اما همچنان مرزهاي آن و اعماق بي انتهاي درياها همانند تصويري شاعرانه بصورت اسراري شگفت انگيز باقي مانده اند. علت اين است که تصورات طبيعت بسيار فراتر از تصورات انسانهاست يا راههايي که طبيعت براي ادامه حیات بر ميگزيند به هیچ وجخ در تصورات ما نمي گنجد. .ما تنها با مشاهده به وجود آنها پي ميبريم و به دامنه تصورات خود مي افزاييم.
ابتدا زمين بود بدون موجود زنده اي ميلياردها سال اين توپ عظیم با غروبها و دريا ها و موجها و صداها ميچرخيد و هيچ چيز براي قدرداني از آنها وجود نداشت. ميتوانيد تصور کنيد که معني دنيا بدون موجود زنده چه ميتواند باشد؟ ما عادت کرده ايم که به دنيا از زاويه موجودات زنده نگاه کنيم به همین دلیل نميتوانيم بقهميم زنده نبودن چيست درحاليکه دنيا بيشتر عمر خود را بدون موجودات زنده سپري کرده است.
يا زندگي، ماشين خود جوش زندگي، رابطه شيميايي اجزا و ارتباط متقابل زندگيهاي مختلف. کلروفيل، ماده اي شيميايي که در فرايند اکسيژن گيري در گياهان شرکت دارد الگويي مربعي دارد حلقه اي زيبا که حلقه بنزن ناميده ميشود. جانداران حيواني و انسان در سيستم حمل اکسيژن هموگلوبين دارند که همان حلقه هاي مربعي همانند کلروفیل را دارند یعنی هردو یک چیز هستند فقط در هسته آنها به جاي منيزيم آهن است و به همین دلیل بجای اینکه سبز باشند، سرخ رنگ هستند.
يا اتمها. ميليونها ميليون توپهايي که پشت سر هم چيده شده اند و الگويي مشابه را تکرار ميکنند که کريستال ناميده ميشود. چيزهايي که آرام و ساکن بنظر مي رسند مثل ليوان آبي دربسته که روزهاست تکان نخورده غافل از اینکه دائماٌ درحال فعاليت و حنب و جوش است، اتمها میچرخند و با سرعت در حال حرکت هسنتد و با هم برخورد ميکنند و بالاخره به سطح میرسند و آن را ترک ميکنند و بعد دوباره بر ميگردند، رقص ديناميکي که بنظر چشم ظاهر بين ما ساکن بنظر مي رسد.
جهان از همين اتمها ساخته شده است، ستاره ها هم از همین چيزهایي که ما را تشکيل ميدهند ساخته شده اند. بنظر شما اين چيزها از کجا آمده اند، يا زمين از کجا آمده است و يا چيزهايي که زندگي را تشکيل ميدهند از کجا آمده اند؟ ظاهراْ از سناره اي در حال انفجار جدا شده اند همانطور که بعضي از ستارگان هم اکنون در حال انفجار هستند و چیزهای جدیدی را بوجود می آورند.
پس مشتي خاک چهارونيم ميليون سال باید صبر کند و تغيير کند تا هم اکنون موجودي عجيب ابزار بدست بايستد و با موجود عجيبی ديگر سخن گويد.
چه دنياي عجيبيست!....
Johann Pachelbel, Cannon In D Major
برای همه شما آرزوی سلامتی و خوشی می کنم. امیدوارم به زودی فرصت به روز شدن و همراه شدن با شما عزیزان را بیابم.
پس فکر میکنی میتونی فرق بهشت و جهنم رو بگی، میتونی فرق درد و آسمان آبی رو بگی.
میتونی فرق دشتی سبز و ریل سرد آهنی رو هم بگی؟
فکر کنم اهل معامله شدی،

که استوره هایت را بدی و انسانهای بی هویت را بگیری، درختها را بدی و خاکستر پس بگیری، نسیم خنک را بدی و هوای داغ بگیری، تغییر نکنی تا همچنان آسایش یخی که داشتی، داشته باشی،
راستی نقش معمولی قدم زدن توی پارک رو دادی و نقش اول توی قفس را گرفتی؟
توی این دنیای کوچیک گم شدیم ، سالها می گذره و می گذره، چی پیدا کردیم؟ ترسهایی که قبلاٌ داشتیم.
چطور آرزو کنم که ای کاش اینجا بودی؟
Pink Floyd با اندکی تغییر
بله دوست عزیزم به هر حال تا جایی که میدانم یکی از بهترین متخصصین پینک فلوید هستی و بیوگرافی کاملی هم در وبلاگ گذاشته ای.
تفسیر علیرضای عزیز که مثل همیشه دقیق و کامل و حاوی نکات ارزشمند است:
wish you were here"کاش اینجا بودی " سروده ای زیبا با مضمون سیاسی اجتماعی انتقادی است که در فضای حاکم بر جامعه انگلستان توسط اسطوره Progressive Rock گروه Pink Floydنوشته و اجرا شده است و نوع برخورد انسان را در رودر رو شدن با فشارهای ناعادلانه ی تفکر غالب بر جامعه به تصویر کشیده است.
پینک فلوید با پرسیدن این سوال که خب پس فکر میکنی میتوانی تشخیص دهی، آغاز میکند.این پرسش حالت کنایه(Irony )دارد و به این موضوع اشاره دارد که توانایی تشخیص بین موارد کاملا متضاد از بین رفته و یا گرفته شده است.
توجه شود که در این قسمت بهشت و اسمان ابی را میتوان نماد آسایش ودوزخ و درد را نماد سختی دانست ونیز به همین ترتیب لبخند را نماد صداقت ، حقیقت و نقاب را نماد فریب و تظاهر فرض کرد.مشخصا در این بخش پینک فلوید شخصی را مورد خطاب قرار میدهد که تا قسمت نهایی شعر هویت وی مبهم خواهد ماند
در قسمت دوم پینک مستقیما عاملی را که باعث از بین رفتن این حس تشخیص شده بیان می دارد و ان را نتیجه عمل فرد یا تفکر حاکم میداند که باعث شده است انسان قهرمانان واقعی حاضر را با یاد ارواحی که سالها پیش در گذشته اند جایگزین کند. ویا اسطورها ی خوبی را تحت تاثیر تفکر حاکم معا وضه کند و یا با عث مرگشان شود.یااینکه او را وادار کرده اند خاکستر داغ و هوای گرم (نماد جنگ و کشتار) را به جای درخت سبز و نسیم خنک (نماد صلح و آرامش) برگزیند و حتی اسایش سرد (نماد سکون ) را جایگزین تغییر (پویایی و بالندگی) کند. از بین رفتن قدرت واقعی انسان در تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود اخرین موردی است که پینک فلوید در این قسمت بیان داشته چنانکه به انسان نقش مهم در قفس اعطا شده است .استفاده از این تضاد کاملا مشخص می سازد که فرد در قفس طبیعتا هیچ نقش مهمی در زندگی خود نخواهد داشت.این قفس می توا ند کنایه از جسم آدمی است.
در نهایت به عکس پینک فلوید بودن کسی را در کنارش از ته دل طلب میکند چرا که بودن او در کنارش پایانی خواهد بود بر این دشواری ها و مصائب . از انجایی که پینک فلوید خود و فرد مورد خطاب را مانند دو روح گمشده در فضای محدود یک تنگ میداند که سالهای زیادی است از هم دور افتاده اند تصور من این است که پینک فلوید در قسمت ابتدایی شعر نفس خود را مورد خطاب قرار داده و در قسمت انتهایی جزیی دیگر از وجودش را که به نظر من حس آزادگی است به یاری میطلبد .حسی که هر چند سالها در کنارش(فضای محدود یک تنگ) زیسته اما همیشه از او دور بوده است . و تا زمانی که با این حس زندگی نکند .همان مشکلات قدیمی مادی (خوراک و ....) نگرانی اصلی زندگیش خواهد بود.
همانطورکه گفتم شخص مخاطب پینک فلوید می تواند جزئی از وجود او،بخشی از درون فرد ،ضمیر نا خودگاه او ویا فرد و یا گروهی باشد که البته پینک فلوید تا پایان شعر آن را مبهم گذاشته است تنگ ماهی نیز می تواند نماد محدودیت مانند فضای مادی این دنیا که مانع رشد و تعالی انسان می شودو یا حتی جسم آدمی باشد که برای روح او محدودیت ایجاد می کند.پینک فلوید در مورد محیطی قدیمی و آشنا حرف می زند و یافته هایش؟ به نظر من منظور از ترسهای قدیمی همان ترس حاصل از اختناق می باشد. ترس حاصل از گفتن یا نگفتن، ترس حاصل از بودن یا نبودن،با شرافت زیستن و یا تن به پستی دادن است
و در خاتمه دوست خوب من همانطور که پینک گفت:
" چقدر دلم میخواست اینجا بودی "
بسیار متشکرم.
برادر عزیزم
فکر نمی کنم دقیقاً ترجمه کرده باشم، بیشتر برداشت کردم، اکثر اوقات چیزی را که در موردش فکر میکنم بیان میدارم، دوستان عزیز لطف میکنند ایرادها و اشکالاتی میگیرند، کاملاً درست و در راه بهتر شدن ولی فرصتی پیش آمد که به همه اعلام دارم من نه مترجم هستم نه ادعایی در ترجمه دارم و نه رشته ام فلسفه یا ادبیات است. تنها با جذب شدن به نوشته ای برداشتم را بیان میکنم.
دوست متفکرم، کاملاً درست و زیبا گفتی و شاید نظر استادان این جمع اندیشمند و با ارزش هم دقیقاً همانند تفسیر تو باشد. ولی بنظر من، برای یک نوشته ادبی یک تفسیر خاص وجود ندارد و زیبایی ادبیات فلسفی نیز به همین است که مجموعه برداشتهایی که مفسرین مختلف دارند وسیع تر از تمنای ذهن اولیه نویسنده است و باعث بسط و حتی پیشرفت ایده ابتدایی با حفظ ارزشهایش میگردد.
معامله
اول خواستم نام این پست رو معامله بگذارم، معامله گر بودن یا مصلحت اندیش بودن انسان های اطرافم آزارم می دهد. چی به من می رسه؟ چرا این کار رو بکنم؟
در دنیایی که زندگی میکنیم، بقا ابتدایی ترین و پیشرفته ترین نیاز ماست طوریکه اگر مراقب نباشیم ابتدا و انتها را با یکدیگر پیوند میزنیم. برای بقا نیاز به گرفتن داریم، ابتدا اکسیژن، سپس آب بعد غذا و ... تا جائیکه که برای بقا نیاز به پشت سر گذاشتن یا حذف دیگران پیدا کنیم. چون ذات ما سیری ناپذیر است خواسته ها نیز تمام نشدنی است و چون خواستار حفظ بفا در مجموعه ای قدرتمند تر هستیم باید روز به روز به قدرت خود بیافراییم. باید ظاهراْ بالاتر رویم.
واضح است که تفاوت آسمان آبی و درد را کودکی سه ساله میداند. فرق دشتی سبز و ریل آهنی را نیز میدانی؟ سردی و سبزی؟ یکی با تمام وجود به تو میدهد ولی دیگر یخ و بی احساس. تا بحال دیده ای که درختان بسیاری را قطع می کنند تا ریل آهنی بکشند؟ دلیلش چیست؟ جابجایی. البته به نظر من با حفظ ارزش یعنی جایگزینی عاشقان یا درختان سبز مقبول است ولی اگر ....
پس فرقش را میدانی ولی، پول داره، سود داره، توش پوله .....
تو معامله گری
پس همه چیز رو معامله میکنی. چیزهای خوب رو میدی که پول در بیاری، گاهی هم به بهای شرایطی که با اعتبار بدست میان مثل فدرت و آرامش....سبزی رو فدا می کنی، بودن و هویتت رو فدا میکنی، یا همانطوری که گفتی جنگ میکنی تا بدست بیاری. معامله میکنی، تا حالا به تاجرها توجه کردی؟ به همه چیز به دیده منفعت نگاه میکنن. نگاه سردت همیشه همراهمه آقای....، حتی وفتی به فقیران کمک می کنی، میخوای دنیای دیگرتو بدست بیاری؟ بخری؟!
قبول کاری کوچک که شاید از نظر دیگران حقیر بحساب آید (نقش کوچک قدم زدن در پارک) و زیر بار خفت نرفتن بسیار با ارزش تر از پُست مهم و پَست شدن (نقش اول داخل قفس) است.
اول آرزو میکردم بیای پیشم دوست با ارزشم، بیای که تنها نباشم و با هم از اطرافمون انتقاد کنیم ولی بعد که به خودم نگاه میکنم میبینم که منهم معامله گر شدم، من هم در این دنیا با آموخته ها و اطرافیان خوی تعاملی و سودجویی پیدا کرده ام، از چی میترسم؟ از فردای خودم، که نباشم همانطور که از قدیم خیلی ها این ترس رو داشته اند، همان ترس قبلی!
حالا دیگه آرزو نمی کنم، چطور بکنم؟
تغییر نگاه طلب شدیدی که گفتی به دید نوستالژیک به همین دلیل بود. در تصویر دست دادن دو نفر را می بینیم، در نظر من مرد در ظاهر در حال معامله پر سودی است و خوشحال ولی این معامله چه چیزی به جز نابودی برای او به ارمغان می آورد؟ سوختنش بدون اینکه حتی متوجهش باشد.....
روزهاست که کلمات "چند بار"، "چقدر"، "تا کی"، هزاران بار در ذهنم تکرار میشه!
یه مرد باید چه راههایی رو بره تا "مرد" صداش بزنی؟ کبوتر سفید از چند تا دریا بگذره تا به ساحلی برسه و استراحت کنه؟ چند تا گلوله توپ شلیک بشه تا برای همیشه ممنوع بشه؟ یه نفر چقدر بالا نگاه کنه تا آسمان رو ببنینه؟ یه نفر چند تا گوش باید داشته باشه تا بشنوه مردم گریه میکنن؟ چند نفر باید بمیرن، چند نفر باید بمیرن تا اینکه بفهمه خیلی ها مردن؟ یه کوه چقدر دووم میاره تا اینکه همش تو دریا شسته بشه؟ آدما چند سال زندگی کنن تا بالاخره بذارن آزاد باشن؟ چند بار یه نفر میتونه سرشو برگردونه و تظاهر کنه هیچی ندیده؟!!!!
جوابش، دوست من، در باد میوزه ....
باد میوزد و میرود یعنی جوابش خیلی ساده است ولی توجه می خواهد و تنها باید بخواهی که به نجواهایش گوش کنی.
باد بر همه می وزد و باز میوزد ولی افسوس که فقط میوزد.
عاشقان در راه عشق دریغ نمی کنند و به طبع اخلاص در اختیار میگذارند.
درباره دیلن بخشی است به قلم دوست با ارزشم علیرضا و رنگین بخش وبلاگ بی نام.
موسیقی در دهه شصت و هفتاد قرن گذشته میلادی سال های با شکوهی را سپری کرد،روزگاری که تاثیرگذارترین برهه به لحاظ اجتماعی و سیاسی را برای تاریخ موسیقی رقم زد.صفت معترض را به موسیقی این دوران نسبت دادند.جریان موسیقی معترض در ایالات متحده در واکنش به جنگ ویتنام شکل گرفت و تقریباً به موازات امریکا موزیسین های بریتانیا هم غافل نبودند.هنرمندان بسیاری در شکل گیری این جریان سهیم بودند اما یکی از آنها با همان قدم های اول سهم بزرگتری نسبت به دیگران داشت.
«آدم چندبار باید به بالا نگاه کنه/تا بتونه آسمون رو ببینه...آدم چندتا گوش باید داشته باشه/تا صدای گریه مردم رو بشنوه...آدم چندبار می تونه سرش رو برگردونه،/و وانمود کنه چیزی نمی بینه...»این بخش هایی از ترانه «با باد رفتن» است،از تاثیرگذارترین آثار شکل دهند جریان موسیقی معترض. در سال 1963 جوان بیست و دو ساله ای این اثر را بصورت فولکلوریک در دومین آلبومش با عنوان «باب دیلن آزاد اندیش»،ارائه کرد؛«رابرت آلن زیمرمن» متولد بیست و چهار می سال 1941 مشهور به باب دیلن.
این البوم ضد جنگ،در ادامه فعالیت های مستمر دیلن در حوزه موسیقی و ادبیات شکل گرفت،فعالیت هایی که از سال ها پیش آغاز شده بود.دیلن از ده سالگی نوازندگی را آغاز کرد و در جوانی «وودی گاتری» را ملاقات کرد.وودی را پدر موسیقی معترض می دانند.وودی به همراه «سیسکو هوستون»،«سانی تری»،«پت سیگر» و «لدبلی» از جمله فولکلور خوانانی بودند که بر دیلن تاثیر گذاشتند و او انصافاً رهرو خلف آنان بود.دیلن توانست موسیقی فولکلوریک کم سن و سال ایالات متحده که بیشتر تحت تاثیر موسیقی محلی ملل دیگر شکل گرفته بود را به عنوان مدیومی جهانشمول مطرح کند.
او برای دیدگاه خود بومی ترین نوع موسیقی را برگزید.اینکه موسیقی فولکلوریک منطقه ای کوچک یا بزرگ از هر کشوری بخواهد حرف های بزرگی و از مرزهای آن کشور عبور کند و جوانانی در این سو و آن سوی جهان را به دنبال خود به حرکت در آورد فرضی محال بنظر می آید اما دیلن این کار را کرد.او تئوری تفدم ترانه بر موسیقی را برای خود طرح کرد و بر پایه این تئوری سر به ناسازگاری با اتفاقات سیاسی، اجتماعی و ... گذاشت و در فضای موسیقی فولکلوریک به خواندن ترانه هایی پرداخت که باعث شدند پیش از 25 سالگی اش منتقدان از او به عنوان بهترین ترانه سرای وقت یاد کنند.درونمایه ضد جنگ و ماهیت کلی معترض ترانه های او در ساختارهایی قرار گرفتند که هنوز هم کهنه بنظر نمی آیند.
اینگونه پیش رفتن او البته بی دلیل نبود.دیلن با «آلن گینزبرگ»،شاعر بزرگ مکتب «بیت» دوستی عمیقی بر قرار کرده و بی تاثیر از چهره مهم دیگر «بیت»ها،«جک کرواک» نماند.شکل گیری اندیشه ضد جنگ در او و آثارش وام دار تفکرات هنرمندان بیت بود که نسلی بر آمده از فجایع جنگ جهانی دوم بودند.دیلن در موسیقی هم تنها خود را محدود به موسیقی فولک نکرده بود.در نوجوانی بطور جدی آثار بزرگان وقت موسیقی بلوز و کانتری را پی گیری می کرد.
دیلن سه سال پیش، پس از چهل سال فعالیت مستمر در دنیای موسیقی طی مصاحبه ای در مورد نحوه آهنگسازی خود گفته بود که اغلب ملودی هایش را از روی آثار موزیسن های مورد علاقه اش ساخته است.او ملودی های خود را واریاسیون های دیگری از ملودی های خلق شده پیش از خود می داند.در واقع دیلن گردآورنده مجموعه ای از اندیشه ها،فرم ها و ساختارهای مختلفی است که در شکل های مختلف ادبی و موسیقایی لذت آنها را تجربه کرده.به همین خاطر است که همواره از وودی و دیگران سخن می گوید.
دیلن ترانه ديگري دارد با عنوان «او متعلق به منه» در این ترانه معشوقه را چنین توصیف می کند:«او داره هر چیزی رو که احتیاج داره/او هنرمنده،او پشت سرش رو نگاه نمی کنه...» باب دیلن هم امروز هر انچه که یک هنرمند احتیاج دارد را داراست اما او بر خلاف ديگران هنرمنديست به پشت سرش هم نگاه می کند.
مرسی دوست عزیز. بسیار شایسته از او نوشتی. به راستی این انسان نابغه با ساز دهنی و گیتار و اشعار ساده اش معجزاتی جاودان خلق نمود که سالها بعد دوستان را گردهم می آورد و با تلنگری ذهنی دوباره به دوری از نزاع و جنگ و خونریزی رهنمون میگردد. ![]()
|
|
Richard Cory | |
|
| ||
Whenever Richard Cory went down town, We people on the pavement looked at him: He was a gentleman from sole to crown, Clean favored and imperially slim. And he was always quietly arrayed, And he was always human when he talked, But still he fluttered pulses when he said, "Good-morning," and he glittered when he walked. And he was rich--yes, richer than a king-- And admirably schooled in every grace: In fine, we thought that he was everything To make us wish that we were in his place. So on we worked, and waited for the light, And went without the meat and cursed the bread; And Richard Cory, one calm summer night, Went home and put a bullet through his head. | ||
در این شعر با زیبایی و سادگی آرلینگتون هر چیزی را که انسانها برای رسیدن به آن تلاش میکنند بیان کرده است. از زیبایی تا پول و لباس و تحصیلات و سخنوری و عظمت و شکوه. همه آرزوی ریچارد شدن دارند.
بخش اول: نظر کلی
"ریچارد به پائین شهر میرفت" پس او حتماْ در قسمت ثروتمند شهر زندگی می کند "ما مردم" اشاره به این دارد که "مردم" مانند او نیستند یا اکثراْ فقیر هستند. "ما٬ مردم توی پیاده رو٬ به او نگاه می کردیم" منظور مردمی هستند که در حال راه رفتن هستند و ولی ریچارد مرکبی دارد و نیز اشاره میکند که بخاطر تفاوت توجه همه را جلب میکند. "سر تا پا آقا بود" از دو نگاه بیان شده٬ هم این منظور را دارد که تمام و کمال آقا بود و هم منظور این است که از نظر ظاهری از کفشها تا کلاهش مانند انسانهای برجسته و فاخر مینمایید. خوش اندام و تمیز ...
بخش دوم: جزئیات شخصیتی و رفتاری
مرتب و تمیز٬ راه رفتنی که شایسته انسان است٬ با ادب و متین صحبت کردن٬ همیشه لبخند بر لب داشتن٬ مردمی بودن... "وقتی صبح بخیر میگفت" اشاره به این دارد که او به مردم اطراف خود توجه داشت و با آنها صحبت میکرد. ریچارد موقر و فروتن است و اصلاْ خودش را برتر نمی داند.
بخش سوم: ملزومات
اول به پول اشاره دارد. پولدار تر از پادشاه که از ثروت مثال زدنی است و از هر نظر آموزش دیده یعنی تحصیل کرده و کلاس دیده بود. توانایی مادی و تحصیلات بالا مهمترین خواسته های بشر در زندگی است. اما در اینجاست که اشاره میکند "ما فکر میکردیم" و شک و شبهه را به خواننده القا میکند.
بخش چهارم: آرزوهای بشری
برای شدن مثل ریچارد کار میکردیم و منتظر معجزه. مردم برای رسیدن به آرزوهایشان که بیشتر پول و تحصیلات است تلاش بسیار میکنند. "گوشت نداشتیم و نان را لعنت می کردیم" : فقر و راضی نبودن از موقعیت کاری و شغل و حتی غذای شان را نشان میدهد. ناگهان خودکشی ریچارد را میبینیم.
در این شعر ساده فلسفه نگاه به زندگی بیان شده است. آرلینگتون با دقت نیازهای بشری دیدگاهها و خواسته های او را بیان کرده است. ریچارد نماینده همه چیز است. مردم میخواهند مثل او باشند. تا قبل از بیت آخر همه چیز را زیبا میبینیم و خواننده واقعاْ با شاعر در ریچارد بودن یا شدن همنظر میشود. در حقیقت جذابیتهای ریچارد بد نیست و آرزو کردن آن خوب است ولی.... تا اینکه شوک نهایی همه چیز را برهم میزند. اینجا همه شک میکنند٬ واقعاْ چرا؟
تقریباْ همه جذابیتهای زندگی که روانشناسی مدرن نیز بر آنها تاکید دارد بیان میشود و خواننده شاید متوجه از جا افتادن چیزی نگردد. آرلینگنون با این ترفند ذهن خوانندگان را به تفکر وامیدارد. چیست که اگزیستنس را به چالش میکشد؟ ریچارد نمونه یک زندگی به ظاهر کامل است ولی خود٬ خود را نابود می سازد.
از سوی دیگر آرلینگتون نقدی نیز بر این گفته یا ضرب المثل دارد: "دیدن باور کردن است" به نظر او چیزهایی که ما میبینیم واقعیت مطلق نیستند بلکه برداشتهایمان می باشند. داستان را از زبان اشخاص می شنویم بنابراین قضاوت شخصی یا بعبارتی مردم است و شاید جزئیات بیان شده در نظر آنان چنین جلوه کرده و مردم ریچارد را چنین تصور میکردند. یا میخواستند چنین باشد. کامل یعنی کامل! قضاوت سطحی مردم با دیدن ظواهر و ثروت و لباس را بیان میکند و به وضوح دیدگاهی که پول خوشبختی می آورد را رد می کند.
ریچارد خودکشی میکند!
برعکس تصور مردم زندگی ریچارد کامل نیست. آنها خواستار جذابیتهای ظاهری او هستند بدون توجه به اینکه او در درون احساس شادی نمیکند. در این شعر ریچار مفرد در مقابل مردم جمع قرار داده شده که بیانگر زیاد بودن تعداد کسانی است که آرزوی ریچارد شدن دارند. بیشتر مردم خواستار نوعی زندگی هستند که با دقیق شدن در آن زوال درونی را میبینیم و راهی جز نابودی ندارد. خودکشی در اینجا بعنوان نمادی از به بیهودگی رسیدن است و این در حالی است که شاید خیلی ها حتی به پوسیدگی آن پی نبرند و به ظاهر احساس خوشی کنند.
اگر انسان نتواند برای زندگی خود معنی و مفهومی بیابید در واقع نتوانسته زندگی حقیقی بیاید و بودن و نبودن آن زندگی تفاوتی ندارد. البته تعابیر مفاهیم زندگی بسیار متفاوت است اما مهمتر اینست که انسان بتواند معنایی پیدا کند و حرکتش مفهومی داشته باشد. اهداف ارتقای مالی و رفاه مادی بدلیل ارضا نشدن دور تسلسلی می پیمایند که در نهایت پوچی را به ارمغان می آورند. همچنین ممکن است ریچارد اهدافی داشته ولی در آنها دچار تناقض شده باشد یعنی عمری را با معانی خاصی سپری کرده ولی درمی یابد یا درگیری های زندگی به او چنین القا می کند که همه اشتباه بوده است. خودکشی بزرگانی چون ارنست همینگوی ، صادق هدایت، سیلویا پلت، وینسنت ونگوگ، ادوین آرمسترانگ، هنس برگر، کرت کوبائین، پول ارنفست و بسیاری دیگر همه علامت سوالی را بر ذهن بشریت برجای گذاشت.
مهمترین دلیلی که انسان دین گرا شده است معنی بخشیدن به زندگی اش می باشد. آرامشی که در لحظات درد و تنهایی و خطر با تصور دوستی قدرتمند و مهربان در انسان ایجاد می شود با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. اعتماد به این دوست و سپردن خود به انگیزه ها و نیات خوب او بسیاری از مشکلاتش را کم می کند. اعتقاد راهها را برای او روشن و واضح میسازد و تناقضها را به حداقل کاهش میدهد. ثبت نیکی هایش و پاداش حتمی آنها جزای دشمنان و بدخواهانش امید را همواره در او زنده نگه میدارد و نگرانی ها و دغدغه ها را تقریباْ از بین میبرد.
خودکشی راه نجات نیست بلکه راه فرار است! همه نمی توانند معنویت دینی را بپذیرند پس مسئله را باید فارق از دین بررسی نمود. یقیناْ بسیاری از انسانهای بزرگ در دوره ای از زندگی خود به پوچی رسیده اند و یا محتوی فکری خود را آنقدر بزرگ دانسته اند و معتقد گشته اند که ظرف زندگی گنجایش و تحمل آن را ندارد. از دست دادن وابستگی ها نیز یکی از دلایل خود کشی است. البته بررسی خودکشی یکی از شاخه های روانشناسی است و در اینجا مجال آن نیست و آنچه مورد نظر است معقولترین نوع آن یعنی رهایی از زیستن با انسانهای بسیار پوچ گراست کسانی که خواستار ریچارد ظاهری شدن هستند و خیلی از آنها برای رسیدن به آن هر راهی را برمی گزینند چنین زندگی گاه چنان سخت می شود که جاذبه فرار بسیار زیاد می گردد. رفتن و ندیدن راههایی که دیگران بر میگزینند و خلاصی از عذاب کشنده تدریجی شاید زیبا بنظر رسد. اما بنظر من دیدن و رنج بردن بخشی از آموخته ها و تجربه های ما را تشکیل میدهد. شاید لجظه ای به فرار بیاندیشیم ولی پیمودن راهی بی بازگشت با هیچ خردی سازگار نیست. با تغییر هر روزه ما فردا انسان دیگری خواهیم بود و دردهای امروز رنگ دیگری می گیرد درصورتی که با نیودن این رنگها را تجربه نخواهیم کرد.
خودکشی ریچارد به نوعی نمایانگر پوچ بودن زندگی صرفاْ مادی و تنهایی انسانهایی است که قادر به دوست داشتن نیستند. ریچارد خود را بالاتر نمی دانست و به بزرگ و کوچک سلام میکرد ولی این کار او از روی دوست داشتن نبوده است بلکه برای دوست داشته شدن و مقبول گردیدن و محبوب شدن٬ بوده است. آرلینگتون عشق در نبودن (نیست بودن عرفانی) و بودن بدون عشق را از این طریق کنار هم می گذارد تا تمایز ها را بیشتر دریابیم. زندگی سطح بالای ریچارد و خواستار مرگ بودنش یعنی اگر فقط ثروت٬ تحصیلات٬ مقام٬ زیبایی٬ محبوبیت و ... را برای خود بخواهیم بازهم پوچ هستیم ولی اگر برای خود و بقیه بخواهیم به عشق و بودن رسیده ایم.
همانطور که دوست عزیزم "علیرضا" اشاره کرد سایمون و گارفانکل ریچارد کوری را با تمی زیبا در آلبوم صداهای سکوت و با تفاوتی در ابیات اجرا نموده اند که حسادت کارگر ساده کارخانه ای را به صاحب کارخانه که همان ریچارد است بیان میکند ولی با خودکشی ریچارد مفاهیم هنوز برای کارگر روشن نمی شود و باز هم میخواهد ریچارد شود. شاعر در این شعر طعنه ای به نگاه سطحی مردم حتی در روبرو شدن با سرنوشت و دیدن سرانجام دیگران میزند.
http://www.lyricsfreak.com/s/simon+and+garfunkel/richard+cory_20124655.html
لینک دانلود اجرای ریچارد کوری توسط سایمون و گارفانکل:
http://www.4shared.com/file/15251430/ded81f4d/12_simon__garfunkel_-_richard_cory.html?s=1
ادوین آرلینگتون رابینسون با شعری ساده ولی دیدی وسیع جاودانه گشت. ولی ما با نگاهی پیچیده به زندگی و دیدی کوتاه در لابلای "ایسم" ها و "یت" ها به خود می بالیم و بر خود می پیچیم. سادگی و بی آلایشی را کنار می گذاریم و با سختی به حفظ و تکرار سخنان فیلسوفان می پردازیم و با تکیه بر آنها همواره به خاک مالیدن پشت حریفان می اندیشیم در حالیکه با آسانی میتوانیم آنها را در آغوش بگیریم و بگوییم دوستتان داریم.....
هروقت ریچارد کوری پائین شهر میرفت ما٬ مردم تو پیاده رو٬ بهش نگاه میکردیم. او سرتاپا آقا بود٬ تمیز و خوش اندام مثل شاهزاده ها. همیشه خیلی آراسته بود و مثل انسانهای فاخر گام برمیداشت و وقتی حرف میزد مثل جنتلمنها بود. وقتی صبح بخیر می گفت قلبها رو به تپش می آورد و همیشه موقع راه رفتن لبخند میزد. و خیلی هم ثروتمند بود٬ پولدار تر از پادشاه و از هر نظر تحصیل کرده و همه فکر می کردیم اون یعنی همه چیز و همه آرزو میکردیم بجای اون بودیم. پس سخت تر کار میکردیم و منتظر نور بودیم و بدون گوشت زندگی می کردیم و نون رو لعنت می کردیم تا اینکه در یک شب آرام تابستانی ریچارد کوری رفت خونه و گلوله ای توی سرش فرو کرد.