علفها


برداشتن خارها و علفهایی که هرز میخوانی دشوارترست از کاشتن گلی در کنار باغچه. فریاد چرا؟ غوغا چرا؟ کمری خم کردن کافیست که علفی بی پناه را از خاک بیرون آوری. باز هم فریاد که علفها در گلها ریشه دوانده و باران و آفتاب آسمانها امان از باغبان ربوده.

گل که نکاشتی. علف هم از پای باز نکردی. بهتر دیدی که آسمانها را اصلاح کنی اول. اما گل در باغچه بی آب است. گل دیگر چیست؟ علفها اهمیت دارند! عاقبت دیدیم که علف همچنان باقیست و فقط خواستی چند روزی باغبان باشی و فریاد کنی که از علفها نیستی!

-Equilibrium -توازن جنگ و احساس

سرزمینی وجود دارد که مردم آنرا از روی ترانه ها می شناسند. مردان و زنانی در آنجا نزدگی می کنند که راه آنجا را یافته اند و هیچ گاه دوباره دیده نشده اند. در آن سرزمین نیستی و زوال وجود ندارد. در آنجا درد و افسردگی شناخته شده نیست، نفرت و گرسنگی معنا ندارد، همه با آرامش با هم زندگی می کنند و فراغ بال و بدون زحمت خیلی چیزها به دست می آورند. حیف که در آنجا به خاطر نبود غم خوشی هم وجود ندارد.                                                                            برباد رفته - مارگارت میچل 

جلوه های ویژه  فلسفی

 با تجاری شدن سینمای اکشن و مورد توجه قرار گرفتن آن برای قشر عام ، اکشن تبدیل به سبکی سرگرم کننده و سبك برای تماشاچیان شده بود. بینندگان حرفه ای کم کم ، از آن فاصله خود را بیشتر میکردند. اما انقلابی که برادران واچفسکی  با سه گانه  جاویدان « ماتریکس » در عالم سینما خلق کردند موجب شد تا سینمای اکشن بار دیگر مورد توجه منتقدین قرار گیرد. پیچیدگی مفهومی فیلمنامه بقدری زیاد بود که هیچ کارگردانی حاضر به ساخت آن نشد. تا آنکه برادران خود دست بکار شده و از  ترکیب سینمای اکشن (Action) و علمی تخیلی (Science Fiction) ژانر جدیدی را ابداع کردند که بعدها اصطلاحا "  به «اکشن – فلسفی» معروف شد. از ویژگیهای این سبک میتوان به اکشن بسیار بالا و حیرت انگیز ، جلوه های ویژه صدا و تصویر خارق العاده و فیلمنامه های سنگین ، پیچیده و استعاره گونه اشاره کرد.
.در طول سالهای بعد از 1999(ماتریکس 1) تعداد بسیار محدودی از انواع این ژانر متولد شد ، هرچند که هیچکدام بپای سه گانه ماتریکس نرسید .اما چون این فیلمها علاوه بر تماشایی بودن( به لحاظ صحنه های خاص اکشن) حاوی پیامی بود و  حرفی برای گفتن داشت ، آثاری ارزشمند شناخته شد.
از این قبیل فیلمها میتوان به موارد زیر اشاره کرد :

-The Dark knight -2008   ساخته کریستوفر نولان با بازی هیث لجر در نقش بیادماندنی جوکر و کریستین بیل در نقش بتمن
( رجوع شود به پست « تنها ترین شوالیه قسمت اول» و « تنها ترین شوالیه قسمت دوم»)
- Wanted -2008 ساخته  timur bekmambetove  با بازی آنجلینا جولی ، مورگان فریمن
- Revolver -2005 ساخته گای ریچی ، با بازی جیسون استاتن
-Equilibrium-2002ساخته کرت ویمر با بازی کریستین بیل در نقش راهب اعظم پریستون و شان بین

http://it.podnapisi.net/static/ovitki/89704e66acb485a632b092bd511db514.jpg

Equilibrium

Equilibrium یا "توازن"  به معني حالتي از تعادل و آرامش فیزیکی و روحی است .
اين فيلم اثر كرت ويمر و محصول 2002 آمريكاست.شايد مابين تمامي اكشن هاي فلسفي ،تنها فيلمي كه بيننده را بياد ‹ماتريكس› مياندازد و از لحاظ نوع صحنه هاي اكشن بدان شباهت دارد؛بدون شك Equilibrium است. از اینرو تصمیم گرفتم به آن در این مقاله بپردازم. 
البته قطعا" فیلمهای دیگری نیز در این میان هستند ، لیکن از آنهایی که من دیدم این چهار اثر ، کیفیتی متفاوت و برتری ویژه ای داشت.امیدوارم بتوانم در فرصتی مناسب همه آنها را نقد و تحلیل کنم.

 

نقد داستان  EQUILIBRIUM 

 EQUILIBRIUM داستان زندگي مردم پس از جنگ جهانی سوم است ؛ ظلم و فساد و تباهی جهان را فرا گرفته.رهبري با اتكا به نيروي نظامي به تصرف کل جهان می پردازد و برای جلوگیری از جنگ جهانی چهارم که موجب نابودی نسل بشر میگردد، با مجبور کردن مردم به مصرف دارویی‹‹ احساسات›› را در مردم سرکوب می کند.چرا كه او معتقد است روح ستيزه خوي بشر ريشه در احساسات او دارد. این دارو برای از بین بردن و خنثی نمودن احساسات منفی در انسان استفاده می شود ولی باعث می شود که احساسات خوب هم همه از بین بروند. کسانی که از این دارو استفاده نکنند به عنوان مجرمین احساسی محکوم به اعدام با سوزاندن هستند. در حقیقت بروز احساسات در این فیلم یعنی مصرف نکردن دارو و داشتن احساسات است که سرنوشتی جز اعدام ندارد. در سرتاسر محیط این فیلم رهبر به مردم درباره نفرت و جنگ و اثرات داشتن احساس می گوید ولی هیچگاه نمی گوید که احساس خوب هم هست که به بهای از دست دادنش بدی به ازبین می رود. و اگر احساسات خوب نباشد هیچ کس نمی فهمد بدی چقدر بد است!
( این درست همان نگرش پست مدرنیسم گونه فیلم شوالیه تاریکی است که مفصلا" در باره آن قبلا" بحث کردم.)  

 دراین آينده فاشيستي،( پس از سومين جنگ خانمان برانداز جهاني)، جهان در بند نظامي سخت گير شده که با سرکوب کردن احساسات، مدعیست جنگ را حذف کرده است: انديشه برتر حاكم مدعیست كه علت تمام جنگ ها و كشتارها ، احساسات و درك لذات بشري است ، پس تخدير و كنترل احساسات به تعادل و آرامش منجر خواهد شد.
کتاب،موسيقي و هنر به شدت قدغن شده اند و احساس کردن جرمي ست که سزاوار مرگ است. پروزيم كه داروي آنتي دپرسانت قوي است(شبيه پروزاك كه داروي موجود عصر ماست)، روزي دو بار توسط افراد به خودشان تزريق مي شود تا نظم نظام بي احساس، تثبيت شود.پر واضح که تخدير و نابودي احساسات به وسيله بسياري از انسان ها پذيرفته نمي شود، عده اي از دريافت دارو سر باز مي زنند و در خرابه ها به شكل پنهاني زندگي مي كنند تا احساساتي نظير شادي و غم و تلاطم ها و آفرينش ها ی هنری و لذت درك و حس خود را حفظ كنند. حكمرانان چنين سرزميني (ليبريا) كه بر خلاف نامش سرزمين نقض آزادي هاي انساني است، آن ها را تعقيب مي كنند تا هر عصيانگري مخالف اين انديشه را بكشند.پس با ایجاد این آرامش دروغين ، ستيز و كشتار  نه تمام نشده ، بلكه صورتي مداوم و تغییر یافته بخود ميگيرد !

Equilibrium- موازنه
جالب آنكه مجريان قانون مردانی روحاني و راهبانی هستند كه براي نبرد با مخالفین ، متخصص فن كاتایي با اسلحه به شكلی ظريف و ماهرانه هستند.این راهبان که «راهبان گراماتون» نام دارند، وظیفه یافتن ریشه های ددمنشی انسان را عهده دار هستند، ریشه ای که «پدر» (رهبر)آنرا در« هنر و احساس » میداند . رهبر ، پدر روحانی بزرگ ؛ اسرار آميز و دست نيافتني است كه بر اين مردان روحانی و جامعه حكومت مي كند.
John Preston با هنرمندی کریستین بیل (‍Christian Bale) ، راهب ارشد گراماتون و مامور عالي رتبه حکومت است که مسئوليت از بين بردن آنهايي که از اين قانون سر باز مي زنند را برعهده دارد.نگاه سرد و بی روح او از پس آن چهره استخوانی حاکی از فقدان کامل احساس در وجود اوست.
(کریستین بیل در سالهای اخیر اثبات کرده که بازیگری بسیار مستعد و باهوش است. او که تجربه بازی در نقش های مختلف را داراست و انصافا" همگی را بنحو احسنت اجرا نموده است یکی از بهترین بازیهایش را در این فیلم که نیاز به آمادگی جسمانی بالایی دارد بنمایش گذاشت.هنرنمایی او در سری جدید بتمن ، در  The Prestige در نقش آلفرد بردن و شاهکار او در فیلم Machinist در نقش ترور رزنیک که بخاطر ایفای نقش لاغراندام مردی که یکسال نخوابیده است 28 کیلوگرم کم کرد، را شاهد بوده ایم )

Equilbrium - توازن


او حتی نزديك ترين همكار خود، را به علت خواندن شعري از W,B Yeats ،به مضمون زیر كه در عين سادگي اهميت روياهاي سلب شده بشري در نظام توتالیتر را كه از احساسات انساني تغذيه مي شوند را بيان مي كند، اعدام مي كند:

"من مسکین هیچ ندارم  بجز روياهايم
زیر گامهایت گسترده رویاهای من است
آهسته بگذر
که گام بر رویاهایم مینهی"

ولی پس از فراموشي دوزهايي از داروي متعادل ساز، بیاد میاورد که چگونه ، همسرش را  به علت سر باز زدن از مصرف پروزيم به جوخه هاي آتش سپرده ، نگاه او به خانواده، فرزندان  و اطرافش نو مي شود. در صف موجودات مسخ و ماشيني كه درفيلم ‹‹۱۹۸۴›› هم ديده ايم، و در عبور از راهروها و گذرها و در بين كساني كه به چپ و راست نگاهي ندارند و در حقيقت موجوداتي با ظواهر متفاوت اما فاقد احساس و يكنواخت هستند(Pink Floyd- The Wall)، نگاه كردن را تجربه مي كند. کم کم نگراني هم به احساساتي كه هرگز نداشته اضافه میشود .پارانوياي اين كه دنبال مي شود آزارش مي دهد. اینک او كه خود آثار تكرار ناشدني  هنری چون موناليزاي داوينچي را به آتش كشيده از شنيدن قطعه اي از موسيقي جاز به وجد مي آيد و متلاطم مي شود(بار دیگر موسیقی موجب تحول میشود -جا دارد اينجايادي از فيلم The Visitor  داشته باشیم). عشق را دوباره تجربه مي كند. رنگ قرمز روباني كوچك متعلق به زني ، در دنياي سياه و سپيد و خاكستري پريستون ، شورانگيز و محرك است.

جالب است بدانید که این فیلم بزبان فارسی دوبله شده است.

تحليل فيلم


تنها چيزي كه قوي تر از يك نظام حاكم است مردي است كه اراده مي كند تا آن نظام را براندازد. اين يكي از Taglineهاي مهم فيلم Equilibrium است

از نظر تکنیکی تدوین (هماهنگی صدا و تصویر) سكوت هاي به موقع و موزيك  زيباي متن  نقاط روشن اين فيلم هستند.جلوه هاي ويژه از كيفيت بالایی برخوردار بوده و از نظر سبك مبارزه هم شايد كاري كاملا نو باشد من فكر نكنم كسي تا به حال به مساله كاتاي سلاح گرم! فكر كرده باشد.
از نظر داستانی و مفهوم سیاسی ؛ فيلم این ايده را برجسته مي كند كه آزادي عقيده تهديدي بر عليه نظام هاي توتاليتر است. آنچه که در این فیلم شاهد هستیم نگرانی رژیم های ديكتاتوري از« تفكر» شهرونداناست.ايده و دیدگاه ضد بشری ايکه حتی اگر شهروندانشان از زندگي لذت هم ببرند  ، رژیم به خطر مي افتد. از این جمله نشآت ميگيرد :
«منشاء نگرش وجود ریشه عدم تعادل، جنگ ، هرج و مرج و نابساماني در« درك» زياد و عميق انسان هااست» اين ايده " احساس و قوه تفکر" را  مسبب فروريختن بمب ها و جنگ هاي ويرانگر مي داند! اين تفكر كه مجريان اين قانون روحانيان و دين داران هستند هم ايده برجسته اي است. چون اگر باور كسي بر اين باشد كه حق كشتار دارد پس به خاطر آن عقيده كشتارش رنگ الهي به خود مي گيرد.

Mary : Let me ask you something. Why are you alive?

John : I’m alive… I live… to safeguard the continuity of this great society. To serve Libria.

Mary : It’s circular. You exist to continue your existence. What’s the point?

John : What’s the point of your existence?

Mary : To feel. ‘Cause you’ve never done it, you can never know it. But it’s as vital as breath. And without it, without love, without anger, without sorrow, breath is just a clock… ticking

"توازن" فیلمیست که در کنار داشتن مفاهيم  بسیار، جنبه اكشن را هم به خوبی به تصوير كشيده.
فیلم برداشتی از حکومتهای استبدادی نسل جدید و فرضی آینده است. چیزی شبیهBig Brother در داستان جورج اورول البته اين اولي به تناسب جريانات دهه 50 است و اما دیدگاه حزب حاکم در اين فيلم كاملا به آن جنبه اي از استثمار پرداخته كه ماركس و ماركسيست هاي آن دوره حتي به  فكرش را  هم نمي كردند.  امروزه با گسترش ارتباطات  به جرات میتوان گفت كه كنترل احساسات توده امكان پذير است البته نه به صورت تخيلي كه در فيلم آمده بلكه به شكل تزريق داده هاي نادرست به انسانها. اين مسئله به روشني در ميان عامه مردم در مورد جريانات عراق و افغانستان كشيدن ديوار بين مكزيك و امريكا و ادامه بهره كشي از از امريكاي لاتين و... ديده مي شود. فيلم نگاهي كلي به مسئله" انقلاب" هم دارد چون وقتي كه فيلم را مي ديدم نا خوداگاه به ياد ديالكتيك تاريخي و مساله اجتناب ناپذيري پدیده انقلاب افتادم با اين تفاوت كه در اينجا فاعل پرولتاريا و سبب فقر روز افزون يا اقتصاد بيمار نيست بلكه اين انسان مرده يا نا هوشيار است كه به سبب پيدا كردن ارزش هاي غير اقتصادي و  انساني اش خود را در برابر ديگران و آينده بشر مسئول مي داند و دست به دگرگوني ميزند .

  Equilibrium - جرج اورول - فارنهايت ۴۵۱

«در آینده ای که آزادی قانون شکنی ست،قانون شکنان قهرمان هستند.»

همانطور که قبلا" هم اشاره ای داشتم داستان Equilibrium به نوعي مجموعه اي است اقتباسي از 1984، شاهكار جرج ارول(كه مايكل رادفورد فيلمي به همين نام با بازي ريچارد برتون و جان هارت در سال 1984 از آن ساخت.) و همچنين فارنهايت 451نوشته ري برادبري كه تروفو در سال 1966 آن را به تصوير كشيد حتي داستان Brave new worldآلدوس هاكسلي بر فيلمنامه Equilibrium بي تاثير نبوده است. در حالي كه شروع اكشن فيلم و حركات ماهرانه راهب های گراماتون با كاتای اسلحه و لباس و صحنه آرايي ها ما را به ياد ماتريكس هم مي اندازد.

Equilibrium بشدت دنباله روي سينماي ضد ديکتاتوري است. در واقع، شايد اجزايي از اين فيلم را جاهاي ديگر ديده باشيد. مانند فيلم THX-1138. که در آن مردم مجبور به استفاده از دارو هستند تا بي اراده و مجهول بمانند. و هنگامي که قهرمان داستان دارو خوردن خودش را متوقف مي کند، تبديل به دشمن نظام مجري مي شود. به آتش كشيده شدن تمام دستاوردهاي علم و احساس و ادبيات و هنر و اعدام دوستداران آن ها چيزي است كه در فارنهايت 451 ديده ايم. در «فارنهايت ۴۵۱» نظام فعاليت هاي هنري را ممنوع کرده زيرا هنر احساسات مردم را بيدار مي کند.رهبري سرزمين ليبريا توسط پدري مرموز و ناشناخته است كه به ياد آورنده برادر بزرگ در 1984 است.همچنين سلب آزادي هاي فردي شهروندان و دنبال كردن خصوصي ترين زواياي فردی آن ها ،كابوسي در "دنياي شجاع نو " است.

اين جا هم چون 1984 ارول، «پدر» كه رهبري خلل ناپذير است شخصا به احساساتی که با ایجاد فراموشی ناشی از مصرف داروی متعادل ساز و تخدیر کننده «پروزیم» در قهرمان داستان ایجاد شده ، دامن می زند . او در نظر دارد با دامن زدن به اين احساسات، عصيانگران زيرزميني را كه هدفشان نابودي كارخانه هاي عظيم توليد پروزيم است را رديابي كند. لیکن برای شناسايي شورشيان و كساني كه خود را از اين نظام خارج كرده اند، به توان و هوش راهب بزرگ گراماتون كه در گان-كاتا از ماهرترين هاست ،نياز منداست.
پايان Equilibrium با پايان 1984 و يا فارنهايت 451 متفاوت است. كابوس 1984 با كابوسي تلخ تر به پايان مي رسد، حكمفرمايي ابدي نظامي توتاليتر، که به مسخ و استحاله انسان ها مي انجامد، آن جايي كه هويت انسان ها كاملا ازبين مي رود تا آن ها را از هر نوع تحرك و تغيير پذيري و تغيير آفريني باز دارد.و اما در انتهاي فارنهايت 451 مدينه اي فاضله، دور از دست و ايزوله را مي بينيم ولي پايان Equilibrium متفاوت است .
اینجا جدال عشق است بر قدرتي عظيم و به ظاهر خلل ناپذير و ضد احساس . اسامي موجود در اين فيلم ، صحنه آرايي ها و لباس ها اگر چه معني دارند و مستقيما و حتي تعمدا به اقتباس هاي نويسنده دلالت مي كنند ، بسيار ساده و دور از پيچيدگي هاي مرسوم در فيلم هايي از اين نوع است كه تا حدي به فيلم لطمه مي زند. عوض شدن رنگ لباس سياه به سفيد از جمله صحنه هاي تئاتري و استعاره ای فيلم است همچنين سكانس روبه رو شدن با سگ سمبلی از تولد احساسي و علاقه است ،

البته فیلم انتقادهایی هم داشته ، بعنوان مثال در نقدي كه سورسن بر اين فيلم نوشته است به اين موضوع ايراد گرفته كه چطور رابطه زناشويي و خانواده بدون هيچ احساسي ممكن است؟! حتي منتقد فوق به استهزا نوشته است كه آيا مردمان ليبريا پروزيم را با وياگرا مصرف مي كنند! راجر ابرت مطلب جالب ديگري را مطرح مي كند و آن اين است كه جنگ به شيوه گان-كاتا كه از جذابيت هاي فيلم است، خودش شيوه اي است هنرمندانه و با تعادل ضد احساس متناقض است.!!

اما براستي آيا منتقدين غربي دركي از نظام هاي توتاليتر و يا دركي از ممنوعيت لذات و آزادي هاي فردي دارند؟! ... تا در پي آن ايده هجو كننده آن را با آغوشي بازتر پذيرا شوند؟
به قول گوته شاعر آلماني، كار ما بازانديشي، انديشيده هاست و اين فيلم به نظر من با پاياني متفاوت باز انديشي تفکرهایی به زبان سينما ست، شايد براي نسل و يا مخاطبيني به غير از منتقدان كه لايه هاي پنهان تر و پيچيده تر انديشه را مي جويند.

EQUILIBRIUM :نمايي از  يك جامعه بسته است. پيام فلسفي فيلم گوياي اين حقيقت است که ‹‹ انسان آزاد و با اميد و عشق و ايمان زنده است و بشر مي بايست به احساساتش بهاي بيشتري بدهد››. سردمداران اين جامعه فرضي سازمان روحانيست كه معتقداست :‹‹ فساد بشر ناشي از احساس است، پس بايد به مبارزه با احساس پرداخت و  احساسات بشر را نابود كرد››، براي همين تمام منازل را بررسي و تفتيش مي كنند و اگر كتاب يا نقاشي يا هر اثر هنري رو كه پيدا مي‌كنند مي سوزانند . به آدمها در زمانهاي معين؛ آمپولهايي ضد احساس تزريق مي كنند تا كه احساس آنها از بين برود . اين آمپولها بدستور گروه حاكم  (روحانيون) بر مردم اجبار ميشود ؛ تزریق دارو نمادي از شستشوي مغزي جهت وادار سازي به اطاعت كوركورانه است. در صحنه ای از فيلم راهب اعظم گراماتون (كريستين بيل) از مشاور مي‌پرسد كه "چرا رهبر دستور داده كه ما هر كس رو كه مرتكب جرم احساسي ميشه سريع بكشيم؛ منطقي نسيت  كه از اونها بازجويي كنيم و بقيه رفقا شون رو هم بگيريم." مشاور در جواب ميگه
"محتواي حرف رهبر مهم نيست، چيزي كه مهمه اطاعت از امر رهبريه!"

 یکی از نکات بسیار ظریف فیلم بحث  رهبریت است. رهبر در مباحث جامعه شناسی و اجتماعی اصولا" فراتر از تعابیر و القاب استاندارد سیاسی است . برای همین است که وقتی در قالب یک لقب سیاسی عنوان میشود .از چارت دولت خارج میشود ، چرا که او خود بنیان گذار و پایه گذار حکومت است. اما تاریخ نشان داده که طول عمر جایگاه رهبر تا زمان حیات بنیانگذار اصلی  است. مائو و لنین  نماد رهبرانی هستند که  تغییر و انقلابی را در کشورهایشان  رهبری کردند و بعد از آن رسما" به عنوان رهبر ، در جایگاهی قانونی در کشورشان ، فراتر از دولت قرار گرفتند. ولیکن پس از آنها کسی در جایگاه رهبری  قرار نگرفت . "مشاور" که در این فیلم به این نکته بخوبی واقف است که رهبر تکار شدنی نیست ، اطاعت جامعه صرفا" از رهبراصلی و اولیه  میباشد نه از جانشین و جایگزین وی ،بلكه با زنده نگاه داشتن نام "پدر"( که همان رهبر اصلی است) خود را سخنگوی  رهبر قلمداد میکند، رهبری که هیچگاه رویت نشده و بدون چهره میباشد.بدون چهره بودن رهبر سمبلی از جاودانگی و تغییر ناپذیری اوست . و رهبری جاودانه نمادی از دیکتاتوری است.  تاريخ در تعریف نظام های  تمامیت‌خواه یا توتالیتاریسم ،شش ویژگی اصلی را اثبات کرده :وجود فقط یک ایدئولوژی کلی،یک سیستم تک حزبی متعهد به آن ایدئولوژی کلی که معمولا توسط یک نفر رهبری می شود، پلیس مخفی گسترده،انحصار در سلاح های مورد استفاده،انحصار وسایل ارتباط جمعی و  انحصار اقتصادی (که ممکن است لزوما بطور مستقیم توسط حزب صورت نگیرد.)

در این‌گونه حکومت‌ها (که نمونه بارز آنرا در EQUILIBRIUM شاهد هستیم ) حکومت تقریباً تمام جنبه‌های زندگی عمومی و خصوصی افراد را کنترل می‌کند. و بمانند تمامی رژیم‌های توتالیتر خود را برای حفظ قدرت سیاسی، با استفاده از یک ایدئولوژی فراگیر رسمی و تبلیغات فراوان حکومتی از راه رسانه‌هایی که عمده آن‌ها را در انحصار خود دارد، با تقدس بخشیدن به یک نفر در راس حکومت و محدود کردن آزادیهای فردی و اجتماعی ، ممانعت از بحث آزاد و نقد حاکمیت ،با استفاده از فضای سانسور و تاکتیک‌های ایجاد رعب و وحشت ،جایگاه خویش را مستقر می‌کنند. تمامیت‌خواهی مفهوم عامی است که واژه هایی چون نازیسم ،فاشیسم، مائوئیسم ، لنینیسم را در برمیگیرد.

سخن آخر:

تعريف دي ك تات وري از ديدگاه اگزستانسياليسم

اگزیستانسیالیسم مکتبي فلسفی است که به اضطراب وجودی می پردازد. از نظر این مکتب وجود انسان مقدم بر چگونگی یا جوهر اوست. یعنی هر پدیده اول معلوم بوده که باید چگونه باشه و بعد بوجود آمده؛ اما انسان باید بعد از بوجود آمدن خودش برای خودش جوهری پیدا کند. در این مکتب انسان با خود، جامعه و جهان مرتبط است و اختلال در هر یک از این ابعاد باعث پدید آمدن اضطراب وجودی میشود.
در این مکتب انسان آنقدر در تعیین چگونگی خود مختار است كه «سارتر» میگيد:" اگه یه فلج مادر زاد قهرمان المپیک نشه خودش مقصر بوده."
از نظر «سارتر» انسان دو نوع درد دارد: یکی درد قبل از شکم سیر که همون ارضای گرسنگی به صورت کمیت است و دیگری درد بعد از شکم سیر که به انواع کیفیات در ابعاد مختلف می پردازد. معمولاً حکومت های دیکتاتوری با گرفتار کردن مردم در  مشكلات و مسائل اوليه و ابتدايي چه در بعد اقتصادي و چه در بعد فرهنگی ، آنها را به کمیات سرگرم می کنند تا فکر درد کیفیت یا اصولا" « فکر»ی به سرشان نزند!(این همان مطلبی است که پدرام عزیز در پست حجاب از دیدگاه  مثلث مازلو آنرا تحلیل میکند)  این نوعي سیاست است  که تاریخ آنرا بارها نشان داده!
 تاریخ یعنی سیاست گذشته و سیاست امروز یعنی تاریخ فردا.

کلوخ و سنگ


کلوخ و سنگ یکی از شاهکارهای ویلیام بلیک، شاعر انگلیسی است. این شعر از دفتر آواز تجربیات بلیک است و نمایانگر نبوغ او در کاوش مفاهیم و بیان شاعرانه آنها است . در مورد بیوگرافی او چیزی نمینویسم و آنرا به دوستان، مخصوصاً به علیرضای عزیز که در آن تبحر دارد واگذار میکنم. از زیبایی این چند خط لذت ببرید که هیچگاه آنرا فراموش نمیکنید! (البته شاید سنگ و کلوخ ترجمه دقیق کلمات مورد نظر بلیک نباشد ولی بخاطر نزدیک بودن معانیشان در فارسی آنها را انتخاب کرده ام).

The clod and the pebble

Love seeketh not itself to please, Nor for itself hath any care, But for another gives its ease, And builds a Heaven in Hell's despair. So sung a little Clod of Clay, Trodden with the cattle's feet. But a Pebble of the brook, Warbled out these metres meet: Love seeketh only self to please, To bind another to its delight, Joys in another's loss of ease, And builds a Hell in Heaven's despite.

عشق با همه پیچیدگیهایش عنوان مشترک بیشتر متون و اشعار است. در شعر کلوخ و سنگ ویلیام بلیک برای روشن کردن احساسات مبهم نگاهی مقایسه ای و تمییز دهنده به عشق دارد . دو شخصیت کلوخ و سنگ در این شعر از دو جایگاه متفاوت و از دو جنبه متمایز احساسات مشترک سخن می گویند.

شعر با کلام کلوخ شروع می شود و بیان می کند که عشق خودخواه نیست و به دیگری خیلی آسان میدهد و به فکر خودش نیست. سپس میگوید که "عشق در جهنم نا امیدی بهشت می سازد" که نشان دهنده احساسی مثبت و حمایت گر است. سپس به محل زندگی کلوخ در برابر سنگ اشاره میکند: کلوخ در محلی شلوغ و پر رفت آمد می باشد که رهگذران و گله های گاو و گوسفند بی توجه بر رویش قدم میگذارند در حالیکه سنگ در کنار جوی خوش و آب و هوایی زندگی میکند و از آنجا محل زندگی کلوخ و سخنان او را سخیف می شمارد. عشق سنگ در خدمت خودش است و برای بهتر شدن زندگی اش، حتی با هزینه از دست رفتن زندگی دیگری: "جهنم میسازد به جای بهشت".

تعابیر زیادی برای این شعر شده است. بعضی کلوخ را نمایانگر زن میدانند، با اینکه زن در جامعه از جایگاه پائینتری برخوردار است (در جامعه سنتی آن زمان بلیک و زمان حال ما!) بیشتر از خود مایه میگذارد و زندگی را زیبا میسازد و مرد نشانه سنگ که علیرقم قدرت بیشتر به نیازهای خود توجه دارد. بعضی به این اشاره میکنند که سنگ گرد و سخت و کلوخ تخت و شکننده است که درونی و بیرونی بودن تعصب و انعطاف را نشان میدهد. بعضی از جنس خاک بودن کلوخ را نشانه تواضع میدانند و عقیده دارند همین خاک میتواند سنگی مغرور گردد.

سنگ و کلوخ نسخه های متفاوتی از یک نظر را بیان میکنند البته شاید در موضعی که هستند هر دو درست بگویند. نسخه عشق کلوخ به عقیده یونانیان باستان "فیلاس" (که از آن Feel یا احساس گرفته شده) نزدیکتر است و سنگ به نظر "ایراس" (Eros که از آن اراتیک یا تحریک کننده جنسی گرفته شده). فیلاس عشق از نوع برادری است، عشقی که به خانواده و دوستانمان داریم. اما ایراس عشقی است که با نیازهای درونی و جنسی مرتبط است. فیلاس دغدغه شخص دیگری در فکرش دارد و در عشق دوستانش است در حالیکه ایراس در راستای برآوردن نیاز است بدنبال چیزیست که گم کرده یا کم دارد و همه تلاشش در راستای جبران این کمبود یا ارضای آن است و اشخاص دیگر در مکان بعدی هستند. در نظر او گرفتن اول است و دادن دوم. کاری را که انجام میدهد با دلیل انجام میدهد، میدهد که بگیرد دوست می دارد که دوست داشته شود و اگر مطمئن باشد که چیزی بدست نمی آورد خود را کنار میکشد.

بلیک این دو بیان را با هم موازی میکند نه تنها با کنار هم گذاشنشان بلکه از طریق شکلشان با لغاتی مشابه و تقریباً هم معنی که نشان دهنده رفتارهایی است که دو عاشق سنگ و کلوخ از خود نشان میدهند و ناظر بیرون آنها را یکی میداند در حالیکه بسیار با هم متفاوتند. مکانهایی که دو عاشق زندگی می کنند هم حای تأمل دارد، کلوخ در محیطی پر فشار و استرس زندگی می کند و سنگ در کنار جوبی زیبا و آرام. با این بیان بلیک به سختی در زندگی اشاره میکند که انسان را میسازد چیزی که سنگ با داشتن زندگی مرفه از آن محروم بوده است. کلوخ زیر دست پا له میشود ولی باز به فکر دیگری است، سنگ در آرامش زندگی میکند ولی در فکر برآوردن نیازهای دیگرش. دید کلوخ نسبت به عشق مثبت است و بازتابش را حس میکند و در جهنمی که زندگی میکند بهشت را جستجو میکند. سنگ دید منفی به عشق دارد او با اینکه در بهشت زندگی میکند به خاطر عشق زندگی اش جهنم می شود (ایراس نیاز به رسیدن به معشوق دارد و موانع سر راه او را آزار میدهد ندیدنش رنج است و در کنار او نبودن جهنم. درحالیکه فیلاس با خوشی معشوق خود خوش است و برای او هجران معنی ندارد. در بعضی اشعار فارسی عشق با درد و رنج گره خورده است و عاشق را دردمند و سوخته میخوانند. دکتر علی شریعتی نیز از این نگاه به عشق انتقاد میکند و خواستار تغییر این نگاه میشود. البته در اشعار مولوی و سعدی نگاه به عشق همانند نگاه ویلیام بلیک است). از نظر شکلی ابهام عشق بر زندگی های مختلف از طرق مختلف تأثیر میگذارد. فیلاس سلامتی را در جهنم میخواهد درحالیکه ایراس مانند کرمی در سیب بهتشی جاودان است.

در شعری که مفاهیم بدین صورت کنارهم قرار میگیرند سوالی مطرح میشود که کدام یک از نظر بلیک غالب تر است؟ شعر با سخن کلوخ شروع و به کلام سنگ پایان می یابد نشان دهنده شروعی خوب است که به پایان نمی رسد. عشق فیلاس سازنده به عشق ویرانگر ایراس میرسد. بلیک از این طریق هنرمندانه نتیجه را بیان میکند یعنی با وجود اینکه دیدگاه کلوخ ایده آل است ولی در عمل همه در عشق مثل سنگ عمل میکنند. عشقی که ممکن است با احساسات مثبت شروع شود به خودخواهی و حتی نابودی میرسد. ایراس حرف نهایی را میزند و بلیک معتقد است که عشق فیلاس در حدحرف باقی می ماند.

http://www.literatureclassics.com/essays/436/

http://www.english.uga.edu/~wblake/SONGS/32/32bib.html

http://chef-doeuvre.blogspot.com/2007/06/clod-of-clay.html

ای کاش اینجا بودی


پس  فکر میکنی میتونی فرق بهشت و جهنم رو بگی، میتونی فرق درد و آسمان آبی رو بگی.

میتونی فرق دشتی سبز و ریل سرد آهنی رو هم بگی؟

 فکر کنم اهل معامله شدی،

که استوره هایت را بدی و انسانهای بی هویت  را بگیری، درختها را بدی و خاکستر پس بگیری، نسیم خنک را بدی و هوای داغ بگیری، تغییر نکنی تا همچنان آسایش یخی  که داشتی، داشته باشی،

راستی نقش معمولی قدم زدن توی پارک رو دادی و نقش اول توی قفس را گرفتی؟

توی این دنیای کوچیک گم شدیم ، سالها می گذره و می گذره، چی پیدا کردیم؟ ترسهایی که قبلاٌ داشتیم.

چطور آرزو کنم که ای کاش اینجا بودی؟ 

 Pink Floyd  با اندکی تغییر 

بله دوست عزیزم به هر حال تا جایی که میدانم یکی از بهترین متخصصین پینک فلوید هستی و بیوگرافی کاملی هم در وبلاگ گذاشته ای.

تفسیر علیرضای عزیز که مثل همیشه دقیق و کامل و حاوی نکات ارزشمند است:
wish you were here"کاش اینجا بودی " سروده ای زیبا با مضمون سیاسی اجتماعی انتقادی است که در فضای حاکم بر جامعه انگلستان توسط اسطوره Progressive Rock گروه Pink Floydنوشته و اجرا شده است و نوع برخورد انسان را در رودر رو شدن با فشارهای ناعادلانه ی تفکر غالب بر جامعه به تصویر کشیده است.
پینک فلوید با پرسیدن این سوال که خب پس فکر میکنی میتوانی تشخیص دهی، آغاز میکند.این پرسش حالت کنایه(Irony )دارد و به این موضوع اشاره دارد که توانایی تشخیص بین موارد کاملا متضاد از بین رفته و یا گرفته شده است.
توجه شود که در این قسمت بهشت و اسمان ابی را میتوان نماد آسایش ودوزخ و درد را نماد سختی دانست ونیز به همین ترتیب لبخند را نماد صداقت ، حقیقت و نقاب را نماد فریب و تظاهر فرض کرد.مشخصا در این بخش پینک فلوید شخصی را مورد خطاب قرار میدهد که تا قسمت نهایی شعر هویت وی مبهم خواهد ماند
در قسمت دوم پینک مستقیما عاملی را که باعث از بین رفتن این حس تشخیص شده بیان می دارد و ان را نتیجه عمل فرد یا تفکر حاکم میداند که باعث شده است انسان قهرمانان واقعی حاضر را با یاد ارواحی که سالها پیش در گذشته اند جایگزین کند. ویا اسطورها ی خوبی را تحت تاثیر تفکر حاکم معا وضه کند و یا با عث مرگشان شود.یااینکه او را وادار کرده اند خاکستر داغ و هوای گرم (نماد جنگ و کشتار) را به جای درخت سبز و نسیم خنک (نماد صلح و آرامش) برگزیند و حتی اسایش سرد (نماد سکون ) را جایگزین تغییر (پویایی و بالندگی) کند. از بین رفتن قدرت واقعی انسان در تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود اخرین موردی است که پینک فلوید در این قسمت بیان داشته چنانکه به انسان نقش مهم در قفس اعطا شده است .استفاده از این تضاد کاملا مشخص می سازد که فرد در قفس طبیعتا هیچ نقش مهمی در زندگی خود نخواهد داشت.این قفس می توا ند کنایه از جسم آدمی است.

در نهایت به عکس پینک فلوید بودن کسی را در کنارش از ته دل طلب میکند چرا که بودن او در کنارش پایانی خواهد بود بر این دشواری ها و مصائب . از انجایی که پینک فلوید خود و فرد مورد خطاب را مانند دو روح گمشده در فضای محدود یک تنگ میداند که سالهای زیادی است از هم دور افتاده اند تصور من این است که پینک فلوید در قسمت ابتدایی شعر نفس خود را مورد خطاب قرار داده و در قسمت انتهایی جزیی دیگر از وجودش را که به نظر من حس آزادگی است به یاری میطلبد .حسی که هر چند سالها در کنارش(فضای محدود یک تنگ) زیسته اما همیشه از او دور بوده است . و تا زمانی که با این حس زندگی نکند .همان مشکلات قدیمی مادی (خوراک و ....) نگرانی اصلی زندگیش خواهد بود.
همانطورکه گفتم شخص مخاطب پینک فلوید می تواند جزئی از وجود او،بخشی از درون فرد ،ضمیر نا خودگاه او ویا فرد و یا گروهی باشد که البته پینک فلوید تا پایان شعر آن را مبهم گذاشته است تنگ ماهی نیز می تواند نماد محدودیت مانند فضای مادی این دنیا که مانع رشد و تعالی انسان می شودو یا حتی جسم آدمی باشد که برای روح او محدودیت ایجاد می کند.پینک فلوید در مورد محیطی قدیمی و آشنا حرف می زند و یافته هایش؟ به نظر من منظور از ترسهای قدیمی همان ترس حاصل از اختناق می باشد. ترس حاصل از گفتن یا نگفتن، ترس حاصل از بودن یا نبودن،با شرافت زیستن و یا تن به پستی دادن است
و در خاتمه دوست خوب من همانطور که پینک گفت:
" چقدر دلم میخواست اینجا بودی "

بسیار متشکرم.  

برادر عزیزم

فکر نمی کنم دقیقاً ترجمه کرده باشم، بیشتر برداشت کردم، اکثر اوقات چیزی را که در موردش فکر میکنم بیان میدارم، دوستان عزیز لطف میکنند ایرادها و اشکالاتی میگیرند، کاملاً درست و در راه بهتر شدن ولی فرصتی پیش آمد که به همه اعلام دارم من نه مترجم هستم نه ادعایی در ترجمه دارم و نه رشته ام فلسفه یا ادبیات است. تنها با جذب شدن به نوشته ای برداشتم را بیان میکنم.

دوست متفکرم، کاملاً درست و زیبا گفتی و شاید نظر استادان این جمع اندیشمند و با ارزش هم دقیقاً همانند تفسیر تو باشد. ولی بنظر من، برای یک نوشته ادبی یک تفسیر خاص وجود ندارد و زیبایی ادبیات فلسفی نیز به همین است که مجموعه برداشتهایی که مفسرین مختلف دارند وسیع تر از تمنای ذهن اولیه نویسنده است و باعث بسط و حتی پیشرفت ایده ابتدایی با حفظ ارزشهایش میگردد.

معامله

اول خواستم نام این پست رو معامله بگذارم، معامله گر بودن یا مصلحت اندیش بودن انسان های اطرافم آزارم می دهد. چی به من می رسه؟ چرا این کار رو بکنم؟

در دنیایی که زندگی میکنیم، بقا ابتدایی ترین و پیشرفته ترین نیاز ماست طوریکه اگر مراقب نباشیم ابتدا و انتها را با یکدیگر پیوند میزنیم. برای بقا نیاز به گرفتن داریم، ابتدا اکسیژن، سپس آب بعد غذا و ... تا جائیکه که برای بقا نیاز به پشت سر گذاشتن یا حذف دیگران پیدا کنیم. چون ذات ما سیری ناپذیر است خواسته ها نیز تمام نشدنی است و چون خواستار حفظ بفا در مجموعه ای قدرتمند تر هستیم باید روز به روز به قدرت خود بیافراییم. باید ظاهراْ بالاتر رویم.

واضح است که تفاوت آسمان آبی و درد را کودکی سه ساله میداند. فرق دشتی سبز و ریل آهنی را نیز میدانی؟ سردی و سبزی؟ یکی با تمام وجود به تو میدهد ولی دیگر یخ و بی احساس. تا بحال دیده ای که درختان بسیاری را قطع می کنند تا ریل آهنی بکشند؟ دلیلش چیست؟ جابجایی. البته به نظر من با حفظ ارزش یعنی جایگزینی عاشقان یا درختان سبز مقبول است ولی اگر ....

پس فرقش را میدانی ولی، پول داره، سود داره، توش پوله .....

تو معامله گری

پس همه چیز رو معامله میکنی. چیزهای خوب رو میدی که پول در بیاری، گاهی هم به بهای شرایطی که با اعتبار بدست میان مثل فدرت و آرامش....سبزی رو فدا می کنی، بودن و هویتت رو فدا میکنی، یا همانطوری که گفتی جنگ میکنی تا بدست بیاری. معامله میکنی، تا حالا به تاجرها توجه کردی؟ به همه چیز به دیده منفعت نگاه میکنن. نگاه سردت همیشه همراهمه آقای....، حتی وفتی به فقیران کمک می کنی، میخوای دنیای دیگرتو بدست بیاری؟ بخری؟!
قبول کاری کوچک که شاید از نظر دیگران حقیر بحساب آید (نقش کوچک قدم زدن در پارک) و زیر بار خفت نرفتن بسیار با ارزش تر از  پُست مهم و پَست شدن (نقش اول داخل قفس) است.

اول آرزو میکردم بیای پیشم دوست با ارزشم، بیای که تنها نباشم و با هم از اطرافمون انتقاد کنیم ولی بعد که به خودم نگاه میکنم میبینم که منهم معامله گر شدم، من هم در این دنیا با آموخته ها و اطرافیان خوی تعاملی و سودجویی پیدا کرده ام، از چی میترسم؟ از فردای خودم، که نباشم همانطور که از قدیم خیلی ها این ترس رو داشته اند، همان ترس قبلی!

حالا دیگه آرزو نمی کنم، چطور بکنم؟

تغییر نگاه طلب شدیدی که گفتی به دید نوستالژیک به همین دلیل بود. در تصویر دست دادن دو نفر را می بینیم، در نظر من مرد در ظاهر در حال معامله پر سودی است و خوشحال ولی این معامله چه چیزی به جز نابودی برای او به ارمغان می آورد؟ سوختنش بدون اینکه حتی متوجهش باشد....

پدرمٍ، به قلم آر پی فاینمن


قبل از اینکه متولد شوم پدرم به مادرم گفته بود: "اگر پسر بشه، حتماً دانشمند میشه" وقتی کوچک بودم، خیلی کوچک که بر روی صندلیهای پایه بلند کودکان می نشستم، روزی پدرم کاشیهای کوچک با رنگهای مختلف به خانه آورد. با آنها بازی کردیم پدرم آنها را بصورت عمودی مثل دومینو روی دسته صندلی ام می چید و من کاشی آخری را ضربه می زدم و همه می افتادند. بعد از مدتی یادگرفتم آنها را اینطور بچینم و بیاندازم. کمی بعد آنها را کمی پیچیده تر می چیدیم، دو تا سفید یکی آبی، دوتا سفید یکی آبی... وقتی مادرم اینها را دید به پدرم گفت:"بچه بیچاره رو ول کن، اگه میخواد آبی بذاره اجازه بده بذاره" ولی پدرم جواب داد: "نه میخوام به او نشان دهم که الگوها چیستن و چقدر جالبن. این نوعی ریاضی ابتداییه" بدین ترتیب پدرم خیلی زود شروع به نشان دادن دنیا به من و بیان شگفتیهایش کرد. ما لغتنامه بریتانیکا در خانه داشتیم. وقتی پسر کوچکی بودم مرا روی پاهایش می نشاند و آنرا برایم می خواند. مثلاً درباره دایناسورها (تیراناسروس رکس) چنین چیزی نوشته بود: "این دایناسور 8 متر قد دارد و سرش دو متر عرض دارد". پدرم در اینجا می ایستاد و می گفت:"حالا بذار ببینیم این یعنی چی، این یعنی اگه این حیوان توی حیات بایسته انقدر بلند قده که سرش به پنچره میرسه (ما طبقه دوم بودیم) ولی اینقدر سرش بزرگه که نمیتونه از پنجره بیاره تو" . هرچیزی که برایم می خواند تا جایی که می شد به حقیقت ملموس برایم ترجمه می کرد. برای من خیلی جالب و خیلی هیجان آور بود که فکر کنم حیواناتی به این بزرگی در دنیا می زیسته اند و همگی مرده اند و هیچ کس نمی داند چرا. گاهی با این بیان ملموس میترسیدم یکی از این حیوانها از پنجره اتاقم به داخل نگاه کند ولی از پدرم آموختم که سعی کنم هرچه را می خوانم بفهمم واقعاً یعنی چی. یادمه که با پدرم به کوهستان می رفتیم. جایی که مردم نیویورک در تابستانها می رفتند. پدران طی هفته در نیویورک کار می کردند و تنها آخر هفته آنحا می رفتند. آخر هفته پدرم برای قدم زدن در جنگل می برد و درباره چیزهای جالبی که درجنگل می گذره صحبت می کرد. وقتی مادران این کار پدر منو دیدن فکر کردن بهتره همه پدران بچه هاشونو به قدم زدن در جنگل ببرن. اونها اول سعی کردن ولی به جایی نرسیدن. بعد اونها از پدرم خواستن که همه بچه ها رو ببره اما اون قبول نکرد برای اینکه اون رابطه ای مخصوص با من داشت. بالاخره این کشمکش تموم شد و بقیه پدران مجبور شدن بچه هاشون رو هفته بعد به قدم زدن ببرن. دوشنبه بعد وقتی پدران از کار برمی گشتن ما بچه ها توی مزرعه بازی میکردیم که یکی از بچه ها به من گفت: " اون پرنده رو میبینی؟ اون چه پرنده ایه؟" من گفتم:"اصلاً نمی دونم چه پرنده ایه" اون گفت:"اون یک بلبل سینه خاکستریه، پدرت هیچی به تو یاد نمی ده!" اما برعکس این بود. اون بهم یاد داده بود با این بیان:"اون پرنده رو میبینی؟ اسمش واربلر اسپنسره (من میدونستم اسم واقعیش رو نمی دونه) ایتالیایی بهش میگن "Chutto Lapittida" پرتغالی میشه "Bom da Peida" چینی اون "Chung- long-tah" ژاپنی هم بهش می گن  "KatanoTekeda "، میدونی، میتونی اسم اون پرنده رو به تمام زبانهای دنیا یاد بگیری ولی وقتی اینکار رو کردی تو هنوز هیج چیزی درمورد اون پرنده نمی دونی. تنها آموخته ای که مردم در جاهای مختلف دنیا اون رو چی صدا میزنن! برای همین بذار پرنده رو نگاه کنیم ببینیم چیکار میکنه. این یعنی یادگرفتن" ... من خیلی زود فرق بین دانستن اسم چیزها و فهمیدن خود چیزها رو یادگرفتم...

از کتاب "چه اهمیتی داره بقیه مردم چی فکر میکنن"

علیرضا گفت:

روزهایی بود که بزرگترین سرگرمی روزانه ام سرزدن به وبلاگها خواندن مطالبشون و نوشتن کامنت بود. و صد البته پاسخ عزیزانیکه بهم لطف داشتند و برایم کامنت گذاشتند. اما این روزها حتی ازو بلاگ نیموی عزیزی که همیشه درنوشتن پر محتوی ترین کامنت پیش قدم است غافل ماندم و حال که آمده ام میبینم که او بیدار شده و راهی را که از ادامه آن درمانده ام به مراتب بهتر از من ادامه میدهد. خیلی ها روزانه مطالبشان را آپلود میکنند اما بعضی از مطالب ارزش خواندن صدها بار رادارد.اونها فقط مینویسند اما نیموی مهربان من به محتوی میپردازد و عمق را میبیند. او که همیشه برایمان از ادبیات لاتین - اشعار و نواهای دلنشین میگفت امروز از بی اهمیتی افکار پوچ و سطحی نگر مردم میگوید . و همانا به درستیکه من میدانم که علت ظهور دوباره اش بعد از مدتها چیست . او چون پدر آموزنده تغییر در نگرش و بیانگر گفته های پنهان و کنه مطالب به ما کودکان تشنه معرفت است .
مهم نیست که اشعار و موسیقی های فرهنگهای مختلف را از بر باشی . مهمتر آن است که جان کلام را درک کنی که در این حیطه دیگر مرز و بومی وجود ندارد

مینا گفت:

اینه که گاهی اوقات یادگیری فنون و کار با ابزار برامون میشه هدف اصلی...
و همین ما را از درک چیزهای اطرافمون و درک حقایق و ماهیت اصلیشان دور می کند.
اما به کار گیری همزمان ابزار و تجزیه و تحلیل مسائل با کمک همین ابزار و در عین حال لذت بردن از آنها کار سختیه...خیلی مهارت و زیرکی می خواد.
جالب بود...


درد گنگ (یا آرامش بلیغ؟!)

یادت هست؟: درست یک سال پیش دقیقا در چنین روزی این شعر را در وبلاگت ثبت کرده بودی! البته روزها گذشت تا آن را منتشر کنی..

------------------

پريشان سايه اي آشفته آهنگ
ز مغزم مي تراود گيج و گمراه

چو روح خواب گردي مات و مدهوش
كه بي سامان به ره افتد شبانگاه

-----------------

.امیدوارم امروز با گذشت دقیقا یک سال از نگارش این شعر؛ رنجت به شادی و آرامش بدل شده باشه علیرضا....



لحظات


اگر بتونم دوباره زندگی کنم در زندگی بعدی ام سعی میکنم اشتباهات بیشتری بکنم و سعی نخواهم کرد کامل باشم. راحت تر خواهم بود سیر تر از حالا خواهم بود و چیزهای کمتری را جدی میگیرم. کمتر بهداشت رو رعایت میکنم. ریسکهای بیشتری میکنم. بیشتر سفر میکنم غروبهای بیشتری را نظاره میکنم. از کوههای بیشتری بالا می روم و در رودخانه های بیشتری شنا میکنم. به جاهایی میروم که تا کنون نرفتم. بیشتر بستنی میخورم مشکلات حقیقی بیشتری خواهم داشت و مشکلات خیالی کمتری. من یکی از کسانی بوده ام که سعی کرده ام تمام لحظات زندگی ام پربار و محتاطانه باشد البته لحظات خوشی بسیار داشته ام ولی اگر بتوانم دوباره زندگی کنم سعی خواهم کرد لحظات خوب بیشتری داشته باشم. اگر نمی دانی زندگی همین است پس هرگز لحظه کنونی ات را از دست نده. من از کسانی بوده ام که هرگز بدون دما سنج و بدون بطری آب گرم یا بدون چتر سفر نمیکردم. اگر دوباره زندگی کنم سبک سفر خواهم کرد از ابتدای بهار تا انتهای پائیز پابرهنه راه خواهم رفت بیشتر گاری سوار خواهم شد و بیشتر غروبها را تماشا خواهم کرد و بیشتر با بچه ها بازی خواهم کرد. اگر دوباره بتونم زندگی کنم ولی اکنون هشتادو پنج سالمه و میدونم دارم میمیرم.

خورخه لوئیس بورگز

Instants
If I could live again my life,
In the next - I'll try,
- to make more mistakes,
I won't try to be so perfect,
I'll be more relaxed,
I'll be more full - than I am now,
In fact, I'll take fewer things seriously,
I'll be less hygenic,
I'll take more risks,
I'll take more trips,
I'll watch more sunsets,
I'll climb more mountains,
I'll swim more rivers,
I'll go to more places - I've never been,
I'll eat more ice creams and less (lime) beans,
I'll have more real problems - and less imaginary
ones,
I was one of those people who live
prudent and prolific lives -
each minute of his life,
Offcourse that I had moments of joy - but,
if I could go back I'll try to have only good moments,
If you don't know - thats what life is made of,
Don't lose the now!
I was one of those who never goes anywhere
without a thermometer,
without a hot-water bottle,
and without an umberella and without a parachute,
If I could live again - I will travel light,
If I could live again - I'll try to work bare feet
at the beginning of spring till
the end of autumn,
I'll ride more carts,
I'll watch more sunrises and play with more children,
If I have the life to live - but now I am 85,
- and I know that I am dying ...
Jorge Luis Borges