مهربانی  


باران بر عادل و ظالم با عدالت میبارد پس دلت را با قضاوتهای پی در پی نبند و باران محبتت را بر همه ببار.

با یک شمع میتوان هزاران شمع را بدون اینکه از عمرش کم شود روشن کرد. مطمئن باش سهیم کردن شادی هم چیزی از آن کم نمی کند.

بودا

بزرگترین فایده پیر شدن این است که یاد میگیریم دیگران را بدون قضاوت کردن بپذیریم.

لز کارپنتر

هیچگاه اجازه نمی دهم روحم را با نفرت از کسی تنزل دهم و محدود سازم.

بوکر واشنگتن

مهربانی تنها زبانی است که لال میتواند با آن صحبت کند و ناشنوا  آنرا بشنود.

ان. بووی

دین من بسیار ساده است. دین من محبت کردن است.

دالای لاما

کسی که صبر میکند محبت بزرگی را یکباره انجام دهد هیچگاه موفق نمی شود.

ساموئل جانسون

دیگر وقتت را صرف این نکن که بهترین انسان  کیست. خوب باشی کافیست.

مارکوس آرلیوس

کلام محبت آمیز کوتاه و بسادگی قابل بیان است. ولی اثرش براستی بی پایان است.

مادر ترزا

هرگز روزی کاملاْ خوب نداشته ای مگر اینکه کاری برای کسی انجام داده باشی که قادر نباشد آنرا جبران کند.

روت اسملتزر

بیایید امشب قانونی وضع کنیم: کمی بیشتر از آنچه هستیم مهربان باشیم.

سر جیمز بری

بزرگترین سوال زندگی این است: چه کاری برای دیگران میتوانیم انجام دهیم؟

مارتین لوتر کینگ

بهترین بخش زندگی انسان زمانی است که محبت و عشق بی نام و فراموش شده ای ابراز داشته است.

ویلیام وردزورث

مردی که کشتم



اگه تو مهمونی یا باری دیده بودمش با هم چند تا نوشیدنی می خوردیم و .. ولی تو جنگ بودیم تو صف رزمنده ها، باید بهش شلیک می کردم، شایدم من به جای اون کشته میشدم. من کشتمش چون در صف مقابل بود! متاسفانه این تنها دلیله! تو در لیست من بودی و من در لیست تو، ولی هیچ دخالتی در نوشتن لیستا نداشتیم. چقدر جنگ عجیبه! باید مردی رو بکشی که میتونستی باهاش شرابی بنوشی و دوستش داشته باشی!

 

The Man He Killed by Thomas Hardy

Had he and I but met
By some old ancient inn,
We should have set us down to wet
Right many a nipperkin!

I shot him dead because -
Because he was my foe.
Just so: my foe of course he was;
That's clear enough; although...

Yes; strange and curious war is!
You shoot a fellow down
You'd treat, where any bar is,
Or help to half a crown.

علیرضا گفت:

نیموی عزیز
سلام
چه نگاه پاک و لطیفی! میدونی این شعر منو به شدت یاد فیلمی بنام "کریسمس مبارک" انداخت که دقیقا" حکایت همین داستانه.
اگر دلت خواست میتونی یه نگاه به اولین پست ام که درباره این فیلم است بیاندازی. لینکاش را برایت در خاتمه میگذارم
http://triplesix.blogfa.com/post-1.aspx



نیمکره ها


گاهی چنین سوالاتی در ذهنمان نقش می بندد، درس می خوانم٬ دوره های بسیار می بینم٬ کار سخت می کنم، مسولیت قبول می کنم.... خوب نتیجه چیست؟ یا بارها شاهد طرح این مسئله بوده ام که غرب ابزار ساز خوبی است و رفاه نسبی برای مردم فراهم نموده ولی زندگی های تو خالی و سوار بر باد دارند. از طرفی این مسائل درست بنظر می رسد ولی نتیجه گیری آن کامل نیست. من در پاسخ از زندگی در مشرق زمین می پرسم یا به قولی از اینجا، مملکت گل و بلبل. همانطور که می دانید ما به جز عده ای انگشت شمار هیچ فیلسوفی در طول تاریخ نداشته ایم. فلسفه یا علم نتیجه گیریهای کاملاْ منطقی تماماْ محصول مغرب زمین و کسانی است که تفکر را دست مایه اصلی یافتن راه و شناخت خود و اطراف خود قرار داده اند. ولی شاعران بسیاری در این خطه زیسته اند که البته شاهکارهای هنری-اخلاقی بسیاری از آنها بجای مانده است. در علوم طبیعی و ریاضی هم که وضعیت وخیم تر است متاسفانه تا بحال هیچ کس از ایران موفق به دریافت جایزه نویل نشده است. (دانمارک کشوریست به اندازه شاید استان تهران که تا کنون جندین بار جایزه نوبل علمی را از آن خود کرده است و جالب این است که این کشور در هیچ جنگ عمده ای دخالت نکرده است).  آیا سرودن قطعاتی کلامی موزون که البته در گرفتن حس و نزدیکی افراد بسیار موثر است برای پیمودن راه کافیست؟ حال آنکه اندک مردمانی از همین مشرق زمین منش این انسانهای بزرگوار را الگو قرار می دهند و تنها میراث اخلاقی و رفتاری و هنری را نیز کم کم به فراموشی میسپارند.....و خلاصه آنکه مردم در مغرب زمین در کارخانه های سرد و مغربیان در گلخانه گرم زندگی نمی کنند.

When the brain & heart disagree

One wants to do one thing
The other another
Seems to me the brain often wants to run
Get out before things get tough
It seeks to protect
In a way of fleeing
The heart...
Oh, the heart wants to stay
It knows where the safety really is
Where the happiness is
Or will be, once the storms have passed
So it’s content to stay
Waiting for the healing calm
Sometimes it’s troublesome
Deciding what to do...
When the brain & heart disagree
chanda panda

وقتی عقل و دل با هم نیستند هر کدام ساز خود را می زند، بنظر می رسد عقل می خواهد بدود، فرار کند از دشواری ها، آرامش می جوید ولی دل می خواهد بماند، میداند خوشجالی واقعی کجاست، گاهی در تصمیم گیری دچار مشکل می شود ولی منتظر می ماند.

عقل میخواهد فرار کند (از سختیها) ، دل می خواهد بماند یعنی از روی منطق انسان کاری نمی کند که در دشواری و سختی بیافتد ولی کسی که عاشق است یا دل به دریا می زند به مشکلات توجهی ندارد

ماندن و رفتن

همه ما تحت فرمان قوای تعقل خود رفتار می کنیم، در حل مسائل کوشش می کنیم، راه حلهای زیادی را آزمایش می کنیم، نتایج اعمال خود را ثبت می کنیم و در یافتن راههای جدید از آنها استفاده می کنیم. چنین قوایی توانایی در خدمت گرفتن نیروهای دیگر را به نفع خود دارد. مثلاْ انرژیهای طبیعی که درصورت کنترل نشدن صرف فرسایش و تغییر شکل می شوند و یا بدون انجام کاری صرف تبدیل به انرژیهای غیر قابل دسترس می شوند. استفاده از انرژی باد و جاذبه که خود را مثلاً بصورت انرژی آب روان و یا انرژی نهفته در مخازن آب و سدها نشان میدهند از این دسته هستند.  ماشین نوعی دیگر آفرینش در جهت سهولت به خدمت گیری انرژی ها در راستای آرامش و رفاه انسانهاست. ابزارها کوتاه کننده راهها در رسیدن به هدف هستند و در صورت تعبیر صحیح یاریگرانی بس مفید به حساب می آیند.
دل نماد و مرجعی برای فعل و انفعالات احساسی است که بیشتر آنها مبنای غیر سودجویانه دارند. گرچه این واکنشها نیز در مغز صورت می پذیرد بعلت درگیر شدن غدد و تغییر حالت فیزیکی که در صدر آن به تپش افتادن قلب است به دل نسبت داده می شوند. احساس در صورت تنهایی مطلق بروز نمی کند و با حضور دیگران مفهوم می یابد. با دیگران بودن و حس حضور تغییراتی را سبب می شود و کم کم با عادت فیزیکی جسم و تقویت فعالیتهای بیشتر ناخواسته مغزی دوست داشتن و عشق تبلور می یابد. البته فعالیتهای احساسی و منطقی و رفتاری با یکدیگر نسبتی تنگاتنگ دارند و بررسی ارتباط آنها بسیار پیچیده است. در اینجا تنها صحبت از صرف انرژی و وقت است،
اگر تعاریف اعمال و رفتار هایمان از منفعت طلبی ناشی شده باشند برای تسخیر قدرت بی انتهای تعقل حدی تعریف نشده است به عبارت دیگر انسانها علاوه بر انرژی های طبیعی به استفاده از حیوانات و یا حتی انسانهای دیگر و به بردگی کشیدن آنها نیز اندیشیدند. علاوه بر اعمال ارادی یکی از مهمترین عوامل دور شدن انسانها فرایندهای غیر ارادی مغر است. همانطوری که بیان گردید مغز ما با گذشت زمان توانایی های بسیار کسب نموده است و ناخواسته و بدون اینکه متوجه باشیم نیز به در جهت بقای بیشتر و بالا رفتن از پله های ترقی حرکت می کند. این فعالیتها کاملاً جنبه سلف و خودی دارد و نمی توان در زمره اعمال احساسی قرار گیرد. از طرف دیگر درصورت نبود فعالیتهای منطقی و در اختیار گذاردن همه چیز برای دیگران راههای جدیدی در زندگی گشایش نمی یابد.

بسته به فعالیت عمده بخش راست و چپ مغز شخصیتها و نحوه برخورد با مسائل متفاوت است. فرایندهایی که بیشتر در بخش راست صورت می گیرد تمام نگری و هنری هستند و فعالیتهای منطقی و ریاضی به بخش چپ مغز نسبت داده می شود. در شعر نیمکره ها، سروده نیل پیرت، نیم کره چپ مغز میعادگاه کاملاً عقلانی و منظقی انسان و نیم کره راست آن جایگاه احساس و عشق و دوست داشتن لقب گرفته اند. روزهایی سرگردانی در حرکت به سوی هر کدام و تردید در صحیح بودن هریک از راهها بزرگترین نگرانی بشر از ابتدای قدم گذاشتن به وجود بوده است. روزهایی بوده که با عدم توجه و آگاهی تنها به پیشرفت شخصی و به اصطلاح بالا رفتن از نردبان ترقی اندیشیده ایم و روزهای دیگری بوده که با تنفر از "در خود بودن" و "عاقل بودن" سر به بیابان نیستی گذارده ایم .  پیمودن راه انتخابی بین راست و چپ نیست طریق هر دو مسیر  و قدم نهادن در هر دو راه بدون اندیشیدن به صحت و ارجح دانستن هر یک از آنها.

نیم کره ها

در روزگاران پیشین، آن روزها که دنیا جوان بود جنگهایی میان گذشتگان در گرفت. خدایان عشق و منطق بر مسند حاکمیت بر سرنوشت بشر نشستند. سالها با یکدیگر جنگیدند، اما هیچیک تسلیم دیگری نمی شد، تنها نتیجه این بود که آدمیان از همدیگر جداگشتند و درونشان صحنه یِ جنگ گردید.

آپولو، پدید آورنده ی عقل:

 برایتان حقیقت و تفاهم می آورم، هوش و عدالتِ منطقی، هدایایی با ارزش که با هیچ چیزدیگری قابل قیاس نیست، دنیایِ پر از عجایب خواهیم ساخت و همه ی شما را به آن آگاه می کنم. برایتان غذا و سرپناه می یابم. آتش را به شما نشان می دهم تا در طولِ طوفان هایِ بی پایانِ زمستان گرمتان نگه دارد. در دنیایی که می سازم با آسایش و شکوه زندگی خواهید کرد. انسانها شادمان گشتند و قدم جلو گذاشتند تا در آن سهیم شوند و شتابان عازم ساختن شهرها و بحثهای فکری شدند. تا اینکه روزی فرا رسید که سکوت خیابانها را فرا گرفت، مردمان نمی دانستند چه چیزی اشتباه است و شوقشان را برای این کارهای خوب از دست دادند. از عاقلان پرسیدند و برای یافتن دیانسوس و آنچه از دست داده بودند خود را به خطر انداختند. 

دیانسوس، پدید آورنده ی عشق:

برایتان عشق می آورم تا در تاریکیِ شب ها  به شما آرامش دهد و روشنایی بخش جاودانه ی قلب ها باشد. تنها می بایست به احساساتتان اعتماد کنید، زیرا که تنها عشق می تواند این نور را رهنمون باشد. برایتان خنده و موسیقی می آورم. برایتان شادی و اشک می آورم و وحشت هایِ پیشین شما را تسلی می بخشم.  زنجیرهای استدلال را دور بریزید تا زندانهایتان ناپدید شوند. شهرها متروک شدند و در جنگلها صدای آواز پیچید. مردمان همچو برادر و خواهر به رقص وپایکوبی مشغول گشتند و زندگی کردند زیرا می دانستند عشق اشتباه نیست. غذا و شراب فراوان بود و زیر نور ستارگان می خوابیدند و خوشنود بودند. خدایان نیز از دوردست نظاره می کردند. تا اینکه زمستان فرارسید و با آوردن گرگ ها و گرسنگی آنها را غافلگیر کرد. مردمان نا امید گشتند . . .

آرماگدون، جنگ عقل و احساس:

 با کشمکشهای عقل و دل دنیا قسمت قسمت شد و در سالهای سرگردانی، مردم بدون راهنما رها شدند. در میان ابرهای ترس و تشویش دنیا به نیمکره هایِ توخالیِ جدا از هم تکه تکه گردید. بعضی با خودشان می جنگیدند و بقیه با یکدیگر دعوا می کردند. بی هدف و گم شده به دنبال هم می رفتند چون دلهایشان شفاف نبود و حقیقت نمی توانست آشکار شود. روحهایشان به نیم کره های کور تقسیم شده بود. آنهایی که نمی جنگیدند داستانهای گذشته را یاد آوری می کردند. رخش من اولین سفر خود را شبانه آغاز کرد . . . به سوی سیگنوس، نیروی ترسناک، تاختیم و در فضای بی زمان تاب سفر کردیم تا به مکان جاودانه رسیدم.

  سایگنوس، پدید آورنده ی تعادل:

من دانایی و آگاهی دارم اما همانند روحی بی جسم از هر شکلُ و حالتی تهی هستم. مرده ام، در حالی که هنوز متولد نشده ام . آنطور که در قصه های قدیمی گفته می شود از المپیک به سمت شهر ماندگان که سرتاسر از طلای خالص و مرمر سپید پوشیده شده سفر خود را آغاز کرده ام.  خدایان را در عرش می بینم که با یکدیگر می جنگند و رعدها در آسمان غرش می کنند. نمی توانم حرکت کنم، نمی توانم پنهان کنم. فریادی خَموش درونم شروع  می شود. به یکباره اغتشاش به پایان رسید و سکون حکمفرما گردید، آرامشی ناگهان! جنگجویان گریه ی بی صدای مرا حس کردند و بهت زده مبارزه ی خود را رها کردند. آپولو متعجب گشت و دیانسوس خشمگین به من نگاه کرد. به داستان من گوش دادند و نگران و غمگین شدند. از فراز المپیک به پائین نگاه می کردم، به دنیایِ شک و ترسی که سطح آن به نیم کره های غم آلود تکه تکه می شد.  اندکی در سکوت نشستند و بالأخره به من رو کردند. تو را سایگنوس می نامیم. خدای تعادل باش.

کره، رویایی دست یافتنی:

 اگر اهدافمان یکی باشد میتوانیم با هم راه برویم. ولی اگر هدفی متفاوت دنبال کنیم، آزادانه و تنها خواهیم دوید. حقیقتِ عشق را نورانی کنیم، بگذاریم عشقِ به حقیقت همراه با شعورِ آراسته به احساس و آزادی و وحدت عقل و دل در کره ای یکتا و کامل به روشنی بدرخشد.
--------------------------------

 عقل و دل یا سمت چپ و راست مغز٬ هرکدام به تنهای کامل نیستند. تعبیر کاملاْ عقلانی و منطقی ماشینهای سرد می سازد و رفاه تو خالی فراهم می کند و عشق بدون عقل پویایی و  آسایش و تنوع را کم کم از دست میدهد و توانایی مواجهه با مشکلات را نخواهد داشت. کره ای کامل را در اختیار خود بگیریم یعنی از فدا کردن هر کدام در پیشبرد دیگری بپرهیزیم و هم بیاموزیم و هم یاد دهیم٬ هم برای خود کار کنیم و هم برای دیگران٬ هم به علم بپردازیم و هم به هنر. هم نتیجه منطقی بگیریم و هم در صورت لزوم منطق را کنار بگذاریم و فقط دستان همدیگر را بفشاریم. در اینصورت پیمودن راه و مواجهه با سختی ها بسیار لذت بخش خواهد بود


Hemispheres

Words by neil peart, music by geddy lee and alex lifeson

I. prelude
When our weary world was young
The struggle of the ancients first began
The gods of love and reason
Sought alone to rule the fate of man

They battled through the ages
But still neither force would yield
The people were divided
Every soul a battlefield ...

Ii. apollo: bringer of wisdom
'i bring truth and understanding
I bring wit, and wisdom fair
Precious gifts beyond compare
We can build a world of wonder
I can make you all aware'

'i will find you food and shelter
Show you fire to keep you warm
Through the endless winter storm
You can live in grace and comfort
In the world that you transform'

The people were delighted
Coming forth to claim their prize
They ran to build their cities
And converse among the wise

But one day the streets fell silent
Yet they knew not what was wrong
The urge to build these fine things
Seemed not to be so strong

The wise men were consulted
And the bridge of death was crossed
In quest of dionysus
To find out what they had lost ...

Iii. dionysus: bringer of love
'i bring love to give you solace
In the darkness of the night
In the heart's eternal light
You need only trust your feelings
Only love can steer you right'

'i bring laughter, I bring music
I bring joy and I bring tears
I will soothe your primal fears
Throw off those chains of reason
And your prison disappears'

The cities were abandoned
And the forests echoed song
They danced and lived as brothers
They knew love could not be wrong

Food and wine they had aplenty
And they slept beneath the stars
The people were contented
And the gods watched from afar

But the winter fell upon them
And it caught them unprepared
Bringing wolves and cold starvation
And the hearts of men despaired ...

Iv. armageddon: the battle of heart and mind
The universe divided
As the heart and mind collided
With the people left unguided
For so many troubled years
In a cloud of doubts and fears
Their world was torn asunder
Into hollow hemispheres

Some fought themselves, some fought each other
Most just followed one another
Lost and aimless like their brothers
For their hearts were so unclear
And the truth could not appear
Their spirits were divided
Into blinded hemispheres

Some who did not figh
Brought tales of old to light
My 'rocinante' sailed by night
On her final flight

To the heart of cygnus' fearsome force
We set our course
Spiralled through that timeless space
To this immortal place

V. cygnus: bringer of balance
I have memory and awareness
But I have no shape or form
As a disembodied spirit
I am dead and yet unborn
I have passed into olympus
As was told in tales of old
To the city of immortals
Marble white and purest gold

I see the gods in battle rage on high
Thunderbolts across the sky
I cannot move, I cannot hide
I feel a silent scream begin inside

Then all at once the chaos ceased
A stillness fell, a sudden peace
The warriors felt my silent cry
And stayed their struggle, mystified

Apollo was atonished
Dionysus thought me mad
But they heard my story further
And they wondered, and were sad

Looking down from olympus
On a world of doubt and fear
Its surface splintered
Into sorry hemispheres

They sat a while in silence
Then they turned at last to me
'we will call you cygnus,
The God of balance you shall be'

The sphere: a kind of dream
We can walk our road together
If our goals are all the same
We can run alone and free
If we pursue a different aim

Let the truth of love be lighted
Let the love of truth shine clear
Sensibility
Armed with sense and liberty
With the heart and mind united
In a single perfect sphere


http://www.4shared.com/audio/a9aRYSil/Rush_-_01_-_Cygnus_X-1_Book_II.htm


در باد میوزه


روزهاست که کلمات "چند بار"، "چقدر"، "تا کی"، هزاران بار در ذهنم تکرار میشه!

یه مرد باید چه راههایی رو بره تا "مرد" صداش بزنی؟ کبوتر سفید از چند تا دریا بگذره تا به ساحلی برسه و استراحت کنه؟ چند تا گلوله توپ شلیک بشه تا برای همیشه ممنوع بشه؟ یه نفر چقدر بالا نگاه کنه تا  آسمان رو ببنینه؟ یه نفر چند تا گوش باید داشته باشه تا بشنوه مردم گریه میکنن؟ چند نفر باید بمیرن، چند نفر باید بمیرن تا اینکه بفهمه خیلی ها مردن؟ یه کوه چقدر دووم میاره تا اینکه همش تو دریا شسته بشه؟ آدما چند سال زندگی کنن تا بالاخره بذارن آزاد باشن؟ چند بار یه نفر میتونه سرشو برگردونه و تظاهر کنه هیچی ندیده؟!!!!

جوابش، دوست من، در باد میوزه ....

 باد میوزد و میرود یعنی جوابش خیلی ساده است ولی توجه می خواهد و تنها باید بخواهی که به نجواهایش گوش کنی.

 باد بر همه می وزد و باز میوزد ولی افسوس که فقط میوزد.

 
‌B‌‌‌lowin in the wind
How many roads must a man walk down
Before you call him a man?
Yes, n how many seas must a white dove sail
Before she sleeps in the sand?
Yes, n how many times must the cannon balls fly
Before theyre forever banned?
The answer, my friend, is blowin in the wind,
The answer is blowin in the wind.

How many times must a man look up
Before he can see the sky?
Yes, n how many ears must one man have
Before he can hear people cry?
Yes, n how many deaths will it take till he knows
That too many people have died?
The answer, my friend, is blowin in the wind,
The answer is blowin in the wind.

How many years can a mountain exist
Before its washed to the sea?
Yes, n how many years can some people exist
Before theyre allowed to be free?
Yes, n how many times can a man turn his head,
Pretending he just doesnt see?
The answer, my friend, is blowin in the wind,
The answer is blowin in the wind.
Bob Dylan
 

عاشقان در راه عشق دریغ نمی کنند و به طبع اخلاص در اختیار میگذارند.
درباره دیلن بخشی است به قلم دوست با ارزشم علیرضا و رنگین بخش وبلاگ بی نام.

موسیقی در دهه شصت و هفتاد قرن گذشته میلادی سال های با شکوهی را سپری کرد،روزگاری که تاثیرگذارترین برهه به لحاظ اجتماعی و سیاسی را برای تاریخ موسیقی رقم زد.صفت معترض را به موسیقی این دوران نسبت دادند.جریان موسیقی معترض در ایالات متحده در واکنش به جنگ ویتنام شکل گرفت و تقریباً به موازات امریکا موزیسین های بریتانیا هم غافل نبودند.هنرمندان بسیاری در شکل گیری این جریان سهیم بودند اما یکی از آنها با همان قدم های اول سهم بزرگتری نسبت به دیگران داشت.
«آدم چندبار باید به بالا نگاه کنه/تا بتونه آسمون رو ببینه...آدم چندتا گوش باید داشته باشه/تا صدای گریه مردم رو بشنوه...آدم چندبار می تونه سرش رو برگردونه،/و وانمود کنه چیزی نمی بینه...»این بخش هایی از ترانه «با باد رفتن» است،از تاثیرگذارترین آثار شکل دهند جریان موسیقی معترض. در سال 1963 جوان بیست و دو ساله ای این اثر را بصورت فولکلوریک در دومین آلبومش با عنوان «باب دیلن آزاد اندیش»،ارائه کرد؛«رابرت آلن زیمرمن» متولد بیست و چهار می سال 1941 مشهور به باب دیلن.
این البوم ضد جنگ،در ادامه فعالیت های مستمر دیلن در حوزه موسیقی و ادبیات شکل گرفت،فعالیت هایی که از سال ها پیش آغاز شده بود.دیلن از ده سالگی نوازندگی را آغاز کرد و در جوانی «وودی گاتری» را ملاقات کرد.وودی را پدر موسیقی معترض می دانند.وودی به همراه «سیسکو هوستون»،«سانی تری»،«پت سیگر» و «لدبلی» از جمله فولکلور خوانانی بودند که بر دیلن تاثیر گذاشتند و او انصافاً رهرو خلف آنان بود.دیلن توانست موسیقی فولکلوریک کم سن و سال ایالات متحده که بیشتر تحت تاثیر موسیقی محلی ملل دیگر شکل گرفته بود را به عنوان مدیومی جهانشمول مطرح کند.
او برای دیدگاه خود بومی ترین نوع موسیقی را برگزید.اینکه موسیقی فولکلوریک منطقه ای کوچک یا بزرگ از هر کشوری بخواهد حرف های بزرگی و از مرزهای آن کشور عبور کند و جوانانی در این سو و آن سوی جهان را به دنبال خود به حرکت در آورد فرضی محال بنظر می آید اما دیلن این کار را کرد.او تئوری تفدم ترانه بر موسیقی را برای خود طرح کرد و بر پایه این تئوری سر به ناسازگاری با اتفاقات سیاسی، اجتماعی و ... گذاشت و در فضای موسیقی فولکلوریک به خواندن ترانه هایی پرداخت که باعث شدند پیش از 25 سالگی اش منتقدان از او به عنوان بهترین ترانه سرای وقت یاد کنند.درونمایه ضد جنگ و ماهیت کلی معترض ترانه های او در ساختارهایی قرار گرفتند که هنوز هم کهنه بنظر نمی آیند.
اینگونه پیش رفتن او البته بی دلیل نبود.دیلن با «آلن گینزبرگ»،شاعر بزرگ مکتب «بیت» دوستی عمیقی بر قرار کرده و بی تاثیر از چهره مهم دیگر «بیت»ها،«جک کرواک» نماند.شکل گیری اندیشه ضد جنگ در او و آثارش وام دار تفکرات هنرمندان بیت بود که نسلی بر آمده از فجایع جنگ جهانی دوم بودند.دیلن در موسیقی هم تنها خود را محدود به موسیقی فولک نکرده بود.در نوجوانی بطور جدی آثار بزرگان وقت موسیقی بلوز و کانتری را پی گیری می کرد.
دیلن سه سال پیش، پس از چهل سال فعالیت مستمر در دنیای موسیقی طی مصاحبه ای در مورد نحوه آهنگسازی خود گفته بود که اغلب ملودی هایش را از روی آثار موزیسن های مورد علاقه اش ساخته است.او ملودی های خود را واریاسیون های دیگری از ملودی های خلق شده پیش از خود می داند.در واقع دیلن گردآورنده مجموعه ای از اندیشه ها،فرم ها و ساختارهای مختلفی است که در شکل های مختلف ادبی و موسیقایی لذت آنها را تجربه کرده.به همین خاطر است که همواره از وودی و دیگران سخن می گوید.
دیلن ترانه ديگري دارد با عنوان «او متعلق به منه» در این ترانه معشوقه را چنین توصیف می کند:«او داره هر چیزی رو که احتیاج داره/او هنرمنده،او پشت سرش رو نگاه نمی کنه...» باب دیلن هم امروز هر انچه که یک هنرمند احتیاج دارد را داراست اما او بر خلاف ديگران هنرمنديست  به پشت سرش هم نگاه می کند.

مرسی دوست عزیز. بسیار شایسته از او نوشتی. به راستی این انسان نابغه با ساز دهنی و گیتار و اشعار ساده اش معجزاتی جاودان خلق نمود که سالها بعد دوستان را گردهم می آورد و با تلنگری ذهنی دوباره به دوری از نزاع و جنگ و خونریزی رهنمون میگردد.

علفها


برداشتن خارها و علفهایی که هرز میخوانی دشوارترست از کاشتن گلی در کنار باغچه. فریاد چرا؟ غوغا چرا؟ کمری خم کردن کافیست که علفی بی پناه را از خاک بیرون آوری. باز هم فریاد که علفها در گلها ریشه دوانده و باران و آفتاب آسمانها امان از باغبان ربوده.

گل که نکاشتی. علف هم از پای باز نکردی. بهتر دیدی که آسمانها را اصلاح کنی اول. اما گل در باغچه بی آب است. گل دیگر چیست؟ علفها اهمیت دارند! عاقبت دیدیم که علف همچنان باقیست و فقط خواستی چند روزی باغبان باشی و فریاد کنی که از علفها نیستی!

کلوخ و سنگ


کلوخ و سنگ یکی از شاهکارهای ویلیام بلیک، شاعر انگلیسی است. این شعر از دفتر آواز تجربیات بلیک است و نمایانگر نبوغ او در کاوش مفاهیم و بیان شاعرانه آنها است . در مورد بیوگرافی او چیزی نمینویسم و آنرا به دوستان، مخصوصاً به علیرضای عزیز که در آن تبحر دارد واگذار میکنم. از زیبایی این چند خط لذت ببرید که هیچگاه آنرا فراموش نمیکنید! (البته شاید سنگ و کلوخ ترجمه دقیق کلمات مورد نظر بلیک نباشد ولی بخاطر نزدیک بودن معانیشان در فارسی آنها را انتخاب کرده ام).

The clod and the pebble

Love seeketh not itself to please, Nor for itself hath any care, But for another gives its ease, And builds a Heaven in Hell's despair. So sung a little Clod of Clay, Trodden with the cattle's feet. But a Pebble of the brook, Warbled out these metres meet: Love seeketh only self to please, To bind another to its delight, Joys in another's loss of ease, And builds a Hell in Heaven's despite.

عشق با همه پیچیدگیهایش عنوان مشترک بیشتر متون و اشعار است. در شعر کلوخ و سنگ ویلیام بلیک برای روشن کردن احساسات مبهم نگاهی مقایسه ای و تمییز دهنده به عشق دارد . دو شخصیت کلوخ و سنگ در این شعر از دو جایگاه متفاوت و از دو جنبه متمایز احساسات مشترک سخن می گویند.

شعر با کلام کلوخ شروع می شود و بیان می کند که عشق خودخواه نیست و به دیگری خیلی آسان میدهد و به فکر خودش نیست. سپس میگوید که "عشق در جهنم نا امیدی بهشت می سازد" که نشان دهنده احساسی مثبت و حمایت گر است. سپس به محل زندگی کلوخ در برابر سنگ اشاره میکند: کلوخ در محلی شلوغ و پر رفت آمد می باشد که رهگذران و گله های گاو و گوسفند بی توجه بر رویش قدم میگذارند در حالیکه سنگ در کنار جوی خوش و آب و هوایی زندگی میکند و از آنجا محل زندگی کلوخ و سخنان او را سخیف می شمارد. عشق سنگ در خدمت خودش است و برای بهتر شدن زندگی اش، حتی با هزینه از دست رفتن زندگی دیگری: "جهنم میسازد به جای بهشت".

تعابیر زیادی برای این شعر شده است. بعضی کلوخ را نمایانگر زن میدانند، با اینکه زن در جامعه از جایگاه پائینتری برخوردار است (در جامعه سنتی آن زمان بلیک و زمان حال ما!) بیشتر از خود مایه میگذارد و زندگی را زیبا میسازد و مرد نشانه سنگ که علیرقم قدرت بیشتر به نیازهای خود توجه دارد. بعضی به این اشاره میکنند که سنگ گرد و سخت و کلوخ تخت و شکننده است که درونی و بیرونی بودن تعصب و انعطاف را نشان میدهد. بعضی از جنس خاک بودن کلوخ را نشانه تواضع میدانند و عقیده دارند همین خاک میتواند سنگی مغرور گردد.

سنگ و کلوخ نسخه های متفاوتی از یک نظر را بیان میکنند البته شاید در موضعی که هستند هر دو درست بگویند. نسخه عشق کلوخ به عقیده یونانیان باستان "فیلاس" (که از آن Feel یا احساس گرفته شده) نزدیکتر است و سنگ به نظر "ایراس" (Eros که از آن اراتیک یا تحریک کننده جنسی گرفته شده). فیلاس عشق از نوع برادری است، عشقی که به خانواده و دوستانمان داریم. اما ایراس عشقی است که با نیازهای درونی و جنسی مرتبط است. فیلاس دغدغه شخص دیگری در فکرش دارد و در عشق دوستانش است در حالیکه ایراس در راستای برآوردن نیاز است بدنبال چیزیست که گم کرده یا کم دارد و همه تلاشش در راستای جبران این کمبود یا ارضای آن است و اشخاص دیگر در مکان بعدی هستند. در نظر او گرفتن اول است و دادن دوم. کاری را که انجام میدهد با دلیل انجام میدهد، میدهد که بگیرد دوست می دارد که دوست داشته شود و اگر مطمئن باشد که چیزی بدست نمی آورد خود را کنار میکشد.

بلیک این دو بیان را با هم موازی میکند نه تنها با کنار هم گذاشنشان بلکه از طریق شکلشان با لغاتی مشابه و تقریباً هم معنی که نشان دهنده رفتارهایی است که دو عاشق سنگ و کلوخ از خود نشان میدهند و ناظر بیرون آنها را یکی میداند در حالیکه بسیار با هم متفاوتند. مکانهایی که دو عاشق زندگی می کنند هم حای تأمل دارد، کلوخ در محیطی پر فشار و استرس زندگی می کند و سنگ در کنار جوبی زیبا و آرام. با این بیان بلیک به سختی در زندگی اشاره میکند که انسان را میسازد چیزی که سنگ با داشتن زندگی مرفه از آن محروم بوده است. کلوخ زیر دست پا له میشود ولی باز به فکر دیگری است، سنگ در آرامش زندگی میکند ولی در فکر برآوردن نیازهای دیگرش. دید کلوخ نسبت به عشق مثبت است و بازتابش را حس میکند و در جهنمی که زندگی میکند بهشت را جستجو میکند. سنگ دید منفی به عشق دارد او با اینکه در بهشت زندگی میکند به خاطر عشق زندگی اش جهنم می شود (ایراس نیاز به رسیدن به معشوق دارد و موانع سر راه او را آزار میدهد ندیدنش رنج است و در کنار او نبودن جهنم. درحالیکه فیلاس با خوشی معشوق خود خوش است و برای او هجران معنی ندارد. در بعضی اشعار فارسی عشق با درد و رنج گره خورده است و عاشق را دردمند و سوخته میخوانند. دکتر علی شریعتی نیز از این نگاه به عشق انتقاد میکند و خواستار تغییر این نگاه میشود. البته در اشعار مولوی و سعدی نگاه به عشق همانند نگاه ویلیام بلیک است). از نظر شکلی ابهام عشق بر زندگی های مختلف از طرق مختلف تأثیر میگذارد. فیلاس سلامتی را در جهنم میخواهد درحالیکه ایراس مانند کرمی در سیب بهتشی جاودان است.

در شعری که مفاهیم بدین صورت کنارهم قرار میگیرند سوالی مطرح میشود که کدام یک از نظر بلیک غالب تر است؟ شعر با سخن کلوخ شروع و به کلام سنگ پایان می یابد نشان دهنده شروعی خوب است که به پایان نمی رسد. عشق فیلاس سازنده به عشق ویرانگر ایراس میرسد. بلیک از این طریق هنرمندانه نتیجه را بیان میکند یعنی با وجود اینکه دیدگاه کلوخ ایده آل است ولی در عمل همه در عشق مثل سنگ عمل میکنند. عشقی که ممکن است با احساسات مثبت شروع شود به خودخواهی و حتی نابودی میرسد. ایراس حرف نهایی را میزند و بلیک معتقد است که عشق فیلاس در حدحرف باقی می ماند.

http://www.literatureclassics.com/essays/436/

http://www.english.uga.edu/~wblake/SONGS/32/32bib.html

http://chef-doeuvre.blogspot.com/2007/06/clod-of-clay.html

ای کاش اینجا بودی


پس  فکر میکنی میتونی فرق بهشت و جهنم رو بگی، میتونی فرق درد و آسمان آبی رو بگی.

میتونی فرق دشتی سبز و ریل سرد آهنی رو هم بگی؟

 فکر کنم اهل معامله شدی،

که استوره هایت را بدی و انسانهای بی هویت  را بگیری، درختها را بدی و خاکستر پس بگیری، نسیم خنک را بدی و هوای داغ بگیری، تغییر نکنی تا همچنان آسایش یخی  که داشتی، داشته باشی،

راستی نقش معمولی قدم زدن توی پارک رو دادی و نقش اول توی قفس را گرفتی؟

توی این دنیای کوچیک گم شدیم ، سالها می گذره و می گذره، چی پیدا کردیم؟ ترسهایی که قبلاٌ داشتیم.

چطور آرزو کنم که ای کاش اینجا بودی؟ 

 Pink Floyd  با اندکی تغییر 

بله دوست عزیزم به هر حال تا جایی که میدانم یکی از بهترین متخصصین پینک فلوید هستی و بیوگرافی کاملی هم در وبلاگ گذاشته ای.

تفسیر علیرضای عزیز که مثل همیشه دقیق و کامل و حاوی نکات ارزشمند است:
wish you were here"کاش اینجا بودی " سروده ای زیبا با مضمون سیاسی اجتماعی انتقادی است که در فضای حاکم بر جامعه انگلستان توسط اسطوره Progressive Rock گروه Pink Floydنوشته و اجرا شده است و نوع برخورد انسان را در رودر رو شدن با فشارهای ناعادلانه ی تفکر غالب بر جامعه به تصویر کشیده است.
پینک فلوید با پرسیدن این سوال که خب پس فکر میکنی میتوانی تشخیص دهی، آغاز میکند.این پرسش حالت کنایه(Irony )دارد و به این موضوع اشاره دارد که توانایی تشخیص بین موارد کاملا متضاد از بین رفته و یا گرفته شده است.
توجه شود که در این قسمت بهشت و اسمان ابی را میتوان نماد آسایش ودوزخ و درد را نماد سختی دانست ونیز به همین ترتیب لبخند را نماد صداقت ، حقیقت و نقاب را نماد فریب و تظاهر فرض کرد.مشخصا در این بخش پینک فلوید شخصی را مورد خطاب قرار میدهد که تا قسمت نهایی شعر هویت وی مبهم خواهد ماند
در قسمت دوم پینک مستقیما عاملی را که باعث از بین رفتن این حس تشخیص شده بیان می دارد و ان را نتیجه عمل فرد یا تفکر حاکم میداند که باعث شده است انسان قهرمانان واقعی حاضر را با یاد ارواحی که سالها پیش در گذشته اند جایگزین کند. ویا اسطورها ی خوبی را تحت تاثیر تفکر حاکم معا وضه کند و یا با عث مرگشان شود.یااینکه او را وادار کرده اند خاکستر داغ و هوای گرم (نماد جنگ و کشتار) را به جای درخت سبز و نسیم خنک (نماد صلح و آرامش) برگزیند و حتی اسایش سرد (نماد سکون ) را جایگزین تغییر (پویایی و بالندگی) کند. از بین رفتن قدرت واقعی انسان در تصمیم گیری در مورد سرنوشت خود اخرین موردی است که پینک فلوید در این قسمت بیان داشته چنانکه به انسان نقش مهم در قفس اعطا شده است .استفاده از این تضاد کاملا مشخص می سازد که فرد در قفس طبیعتا هیچ نقش مهمی در زندگی خود نخواهد داشت.این قفس می توا ند کنایه از جسم آدمی است.

در نهایت به عکس پینک فلوید بودن کسی را در کنارش از ته دل طلب میکند چرا که بودن او در کنارش پایانی خواهد بود بر این دشواری ها و مصائب . از انجایی که پینک فلوید خود و فرد مورد خطاب را مانند دو روح گمشده در فضای محدود یک تنگ میداند که سالهای زیادی است از هم دور افتاده اند تصور من این است که پینک فلوید در قسمت ابتدایی شعر نفس خود را مورد خطاب قرار داده و در قسمت انتهایی جزیی دیگر از وجودش را که به نظر من حس آزادگی است به یاری میطلبد .حسی که هر چند سالها در کنارش(فضای محدود یک تنگ) زیسته اما همیشه از او دور بوده است . و تا زمانی که با این حس زندگی نکند .همان مشکلات قدیمی مادی (خوراک و ....) نگرانی اصلی زندگیش خواهد بود.
همانطورکه گفتم شخص مخاطب پینک فلوید می تواند جزئی از وجود او،بخشی از درون فرد ،ضمیر نا خودگاه او ویا فرد و یا گروهی باشد که البته پینک فلوید تا پایان شعر آن را مبهم گذاشته است تنگ ماهی نیز می تواند نماد محدودیت مانند فضای مادی این دنیا که مانع رشد و تعالی انسان می شودو یا حتی جسم آدمی باشد که برای روح او محدودیت ایجاد می کند.پینک فلوید در مورد محیطی قدیمی و آشنا حرف می زند و یافته هایش؟ به نظر من منظور از ترسهای قدیمی همان ترس حاصل از اختناق می باشد. ترس حاصل از گفتن یا نگفتن، ترس حاصل از بودن یا نبودن،با شرافت زیستن و یا تن به پستی دادن است
و در خاتمه دوست خوب من همانطور که پینک گفت:
" چقدر دلم میخواست اینجا بودی "

بسیار متشکرم.  

برادر عزیزم

فکر نمی کنم دقیقاً ترجمه کرده باشم، بیشتر برداشت کردم، اکثر اوقات چیزی را که در موردش فکر میکنم بیان میدارم، دوستان عزیز لطف میکنند ایرادها و اشکالاتی میگیرند، کاملاً درست و در راه بهتر شدن ولی فرصتی پیش آمد که به همه اعلام دارم من نه مترجم هستم نه ادعایی در ترجمه دارم و نه رشته ام فلسفه یا ادبیات است. تنها با جذب شدن به نوشته ای برداشتم را بیان میکنم.

دوست متفکرم، کاملاً درست و زیبا گفتی و شاید نظر استادان این جمع اندیشمند و با ارزش هم دقیقاً همانند تفسیر تو باشد. ولی بنظر من، برای یک نوشته ادبی یک تفسیر خاص وجود ندارد و زیبایی ادبیات فلسفی نیز به همین است که مجموعه برداشتهایی که مفسرین مختلف دارند وسیع تر از تمنای ذهن اولیه نویسنده است و باعث بسط و حتی پیشرفت ایده ابتدایی با حفظ ارزشهایش میگردد.

معامله

اول خواستم نام این پست رو معامله بگذارم، معامله گر بودن یا مصلحت اندیش بودن انسان های اطرافم آزارم می دهد. چی به من می رسه؟ چرا این کار رو بکنم؟

در دنیایی که زندگی میکنیم، بقا ابتدایی ترین و پیشرفته ترین نیاز ماست طوریکه اگر مراقب نباشیم ابتدا و انتها را با یکدیگر پیوند میزنیم. برای بقا نیاز به گرفتن داریم، ابتدا اکسیژن، سپس آب بعد غذا و ... تا جائیکه که برای بقا نیاز به پشت سر گذاشتن یا حذف دیگران پیدا کنیم. چون ذات ما سیری ناپذیر است خواسته ها نیز تمام نشدنی است و چون خواستار حفظ بفا در مجموعه ای قدرتمند تر هستیم باید روز به روز به قدرت خود بیافراییم. باید ظاهراْ بالاتر رویم.

واضح است که تفاوت آسمان آبی و درد را کودکی سه ساله میداند. فرق دشتی سبز و ریل آهنی را نیز میدانی؟ سردی و سبزی؟ یکی با تمام وجود به تو میدهد ولی دیگر یخ و بی احساس. تا بحال دیده ای که درختان بسیاری را قطع می کنند تا ریل آهنی بکشند؟ دلیلش چیست؟ جابجایی. البته به نظر من با حفظ ارزش یعنی جایگزینی عاشقان یا درختان سبز مقبول است ولی اگر ....

پس فرقش را میدانی ولی، پول داره، سود داره، توش پوله .....

تو معامله گری

پس همه چیز رو معامله میکنی. چیزهای خوب رو میدی که پول در بیاری، گاهی هم به بهای شرایطی که با اعتبار بدست میان مثل فدرت و آرامش....سبزی رو فدا می کنی، بودن و هویتت رو فدا میکنی، یا همانطوری که گفتی جنگ میکنی تا بدست بیاری. معامله میکنی، تا حالا به تاجرها توجه کردی؟ به همه چیز به دیده منفعت نگاه میکنن. نگاه سردت همیشه همراهمه آقای....، حتی وفتی به فقیران کمک می کنی، میخوای دنیای دیگرتو بدست بیاری؟ بخری؟!
قبول کاری کوچک که شاید از نظر دیگران حقیر بحساب آید (نقش کوچک قدم زدن در پارک) و زیر بار خفت نرفتن بسیار با ارزش تر از  پُست مهم و پَست شدن (نقش اول داخل قفس) است.

اول آرزو میکردم بیای پیشم دوست با ارزشم، بیای که تنها نباشم و با هم از اطرافمون انتقاد کنیم ولی بعد که به خودم نگاه میکنم میبینم که منهم معامله گر شدم، من هم در این دنیا با آموخته ها و اطرافیان خوی تعاملی و سودجویی پیدا کرده ام، از چی میترسم؟ از فردای خودم، که نباشم همانطور که از قدیم خیلی ها این ترس رو داشته اند، همان ترس قبلی!

حالا دیگه آرزو نمی کنم، چطور بکنم؟

تغییر نگاه طلب شدیدی که گفتی به دید نوستالژیک به همین دلیل بود. در تصویر دست دادن دو نفر را می بینیم، در نظر من مرد در ظاهر در حال معامله پر سودی است و خوشحال ولی این معامله چه چیزی به جز نابودی برای او به ارمغان می آورد؟ سوختنش بدون اینکه حتی متوجهش باشد....

پدرمٍ، به قلم آر پی فاینمن


قبل از اینکه متولد شوم پدرم به مادرم گفته بود: "اگر پسر بشه، حتماً دانشمند میشه" وقتی کوچک بودم، خیلی کوچک که بر روی صندلیهای پایه بلند کودکان می نشستم، روزی پدرم کاشیهای کوچک با رنگهای مختلف به خانه آورد. با آنها بازی کردیم پدرم آنها را بصورت عمودی مثل دومینو روی دسته صندلی ام می چید و من کاشی آخری را ضربه می زدم و همه می افتادند. بعد از مدتی یادگرفتم آنها را اینطور بچینم و بیاندازم. کمی بعد آنها را کمی پیچیده تر می چیدیم، دو تا سفید یکی آبی، دوتا سفید یکی آبی... وقتی مادرم اینها را دید به پدرم گفت:"بچه بیچاره رو ول کن، اگه میخواد آبی بذاره اجازه بده بذاره" ولی پدرم جواب داد: "نه میخوام به او نشان دهم که الگوها چیستن و چقدر جالبن. این نوعی ریاضی ابتداییه" بدین ترتیب پدرم خیلی زود شروع به نشان دادن دنیا به من و بیان شگفتیهایش کرد. ما لغتنامه بریتانیکا در خانه داشتیم. وقتی پسر کوچکی بودم مرا روی پاهایش می نشاند و آنرا برایم می خواند. مثلاً درباره دایناسورها (تیراناسروس رکس) چنین چیزی نوشته بود: "این دایناسور 8 متر قد دارد و سرش دو متر عرض دارد". پدرم در اینجا می ایستاد و می گفت:"حالا بذار ببینیم این یعنی چی، این یعنی اگه این حیوان توی حیات بایسته انقدر بلند قده که سرش به پنچره میرسه (ما طبقه دوم بودیم) ولی اینقدر سرش بزرگه که نمیتونه از پنجره بیاره تو" . هرچیزی که برایم می خواند تا جایی که می شد به حقیقت ملموس برایم ترجمه می کرد. برای من خیلی جالب و خیلی هیجان آور بود که فکر کنم حیواناتی به این بزرگی در دنیا می زیسته اند و همگی مرده اند و هیچ کس نمی داند چرا. گاهی با این بیان ملموس میترسیدم یکی از این حیوانها از پنجره اتاقم به داخل نگاه کند ولی از پدرم آموختم که سعی کنم هرچه را می خوانم بفهمم واقعاً یعنی چی. یادمه که با پدرم به کوهستان می رفتیم. جایی که مردم نیویورک در تابستانها می رفتند. پدران طی هفته در نیویورک کار می کردند و تنها آخر هفته آنحا می رفتند. آخر هفته پدرم برای قدم زدن در جنگل می برد و درباره چیزهای جالبی که درجنگل می گذره صحبت می کرد. وقتی مادران این کار پدر منو دیدن فکر کردن بهتره همه پدران بچه هاشونو به قدم زدن در جنگل ببرن. اونها اول سعی کردن ولی به جایی نرسیدن. بعد اونها از پدرم خواستن که همه بچه ها رو ببره اما اون قبول نکرد برای اینکه اون رابطه ای مخصوص با من داشت. بالاخره این کشمکش تموم شد و بقیه پدران مجبور شدن بچه هاشون رو هفته بعد به قدم زدن ببرن. دوشنبه بعد وقتی پدران از کار برمی گشتن ما بچه ها توی مزرعه بازی میکردیم که یکی از بچه ها به من گفت: " اون پرنده رو میبینی؟ اون چه پرنده ایه؟" من گفتم:"اصلاً نمی دونم چه پرنده ایه" اون گفت:"اون یک بلبل سینه خاکستریه، پدرت هیچی به تو یاد نمی ده!" اما برعکس این بود. اون بهم یاد داده بود با این بیان:"اون پرنده رو میبینی؟ اسمش واربلر اسپنسره (من میدونستم اسم واقعیش رو نمی دونه) ایتالیایی بهش میگن "Chutto Lapittida" پرتغالی میشه "Bom da Peida" چینی اون "Chung- long-tah" ژاپنی هم بهش می گن  "KatanoTekeda "، میدونی، میتونی اسم اون پرنده رو به تمام زبانهای دنیا یاد بگیری ولی وقتی اینکار رو کردی تو هنوز هیج چیزی درمورد اون پرنده نمی دونی. تنها آموخته ای که مردم در جاهای مختلف دنیا اون رو چی صدا میزنن! برای همین بذار پرنده رو نگاه کنیم ببینیم چیکار میکنه. این یعنی یادگرفتن" ... من خیلی زود فرق بین دانستن اسم چیزها و فهمیدن خود چیزها رو یادگرفتم...

از کتاب "چه اهمیتی داره بقیه مردم چی فکر میکنن"

علیرضا گفت:

روزهایی بود که بزرگترین سرگرمی روزانه ام سرزدن به وبلاگها خواندن مطالبشون و نوشتن کامنت بود. و صد البته پاسخ عزیزانیکه بهم لطف داشتند و برایم کامنت گذاشتند. اما این روزها حتی ازو بلاگ نیموی عزیزی که همیشه درنوشتن پر محتوی ترین کامنت پیش قدم است غافل ماندم و حال که آمده ام میبینم که او بیدار شده و راهی را که از ادامه آن درمانده ام به مراتب بهتر از من ادامه میدهد. خیلی ها روزانه مطالبشان را آپلود میکنند اما بعضی از مطالب ارزش خواندن صدها بار رادارد.اونها فقط مینویسند اما نیموی مهربان من به محتوی میپردازد و عمق را میبیند. او که همیشه برایمان از ادبیات لاتین - اشعار و نواهای دلنشین میگفت امروز از بی اهمیتی افکار پوچ و سطحی نگر مردم میگوید . و همانا به درستیکه من میدانم که علت ظهور دوباره اش بعد از مدتها چیست . او چون پدر آموزنده تغییر در نگرش و بیانگر گفته های پنهان و کنه مطالب به ما کودکان تشنه معرفت است .
مهم نیست که اشعار و موسیقی های فرهنگهای مختلف را از بر باشی . مهمتر آن است که جان کلام را درک کنی که در این حیطه دیگر مرز و بومی وجود ندارد

مینا گفت:

اینه که گاهی اوقات یادگیری فنون و کار با ابزار برامون میشه هدف اصلی...
و همین ما را از درک چیزهای اطرافمون و درک حقایق و ماهیت اصلیشان دور می کند.
اما به کار گیری همزمان ابزار و تجزیه و تحلیل مسائل با کمک همین ابزار و در عین حال لذت بردن از آنها کار سختیه...خیلی مهارت و زیرکی می خواد.
جالب بود...


لحظات


اگر بتونم دوباره زندگی کنم در زندگی بعدی ام سعی میکنم اشتباهات بیشتری بکنم و سعی نخواهم کرد کامل باشم. راحت تر خواهم بود سیر تر از حالا خواهم بود و چیزهای کمتری را جدی میگیرم. کمتر بهداشت رو رعایت میکنم. ریسکهای بیشتری میکنم. بیشتر سفر میکنم غروبهای بیشتری را نظاره میکنم. از کوههای بیشتری بالا می روم و در رودخانه های بیشتری شنا میکنم. به جاهایی میروم که تا کنون نرفتم. بیشتر بستنی میخورم مشکلات حقیقی بیشتری خواهم داشت و مشکلات خیالی کمتری. من یکی از کسانی بوده ام که سعی کرده ام تمام لحظات زندگی ام پربار و محتاطانه باشد البته لحظات خوشی بسیار داشته ام ولی اگر بتوانم دوباره زندگی کنم سعی خواهم کرد لحظات خوب بیشتری داشته باشم. اگر نمی دانی زندگی همین است پس هرگز لحظه کنونی ات را از دست نده. من از کسانی بوده ام که هرگز بدون دما سنج و بدون بطری آب گرم یا بدون چتر سفر نمیکردم. اگر دوباره زندگی کنم سبک سفر خواهم کرد از ابتدای بهار تا انتهای پائیز پابرهنه راه خواهم رفت بیشتر گاری سوار خواهم شد و بیشتر غروبها را تماشا خواهم کرد و بیشتر با بچه ها بازی خواهم کرد. اگر دوباره بتونم زندگی کنم ولی اکنون هشتادو پنج سالمه و میدونم دارم میمیرم.

خورخه لوئیس بورگز

Instants
If I could live again my life,
In the next - I'll try,
- to make more mistakes,
I won't try to be so perfect,
I'll be more relaxed,
I'll be more full - than I am now,
In fact, I'll take fewer things seriously,
I'll be less hygenic,
I'll take more risks,
I'll take more trips,
I'll watch more sunsets,
I'll climb more mountains,
I'll swim more rivers,
I'll go to more places - I've never been,
I'll eat more ice creams and less (lime) beans,
I'll have more real problems - and less imaginary
ones,
I was one of those people who live
prudent and prolific lives -
each minute of his life,
Offcourse that I had moments of joy - but,
if I could go back I'll try to have only good moments,
If you don't know - thats what life is made of,
Don't lose the now!
I was one of those who never goes anywhere
without a thermometer,
without a hot-water bottle,
and without an umberella and without a parachute,
If I could live again - I will travel light,
If I could live again - I'll try to work bare feet
at the beginning of spring till
the end of autumn,
I'll ride more carts,
I'll watch more sunrises and play with more children,
If I have the life to live - but now I am 85,
- and I know that I am dying ...
Jorge Luis Borges

هیچ کس


میخواهی بدانی من کیستم؟

I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us--don't tell!
They'd banish us, you know.
How dreary to be somebody!
How public, like a frog To tell your name the livelong day To an admiring bog!

من کسی نیستم. تو کی هستی؟ تو هم هیچ کسی؟ حالا دیگه دوتا شدیم به کسی نگو  ما رو در انزوا میذارن!
چقدر معمولیه که کسی باشی چقدر عامیانه مثل غورباقه ای که تمام روز نامش را برای حشره ای که او ستایش گر اوست فریاد میزنه!

امیلی دیکنسون ابتدا دوستی را ملاقات میکند، دوستی که برای مطرح شدن زندگی نمی کند. از این طریق او هم از جامعه ظاهر بین و ظاهر نما انتقاد میکند و هم دوست شدن را شروع با هم بودن و ساختن جامعه ای بی ریا می داند. با این همه نمی خواهد زیبایی متصورش را فریاد زند که روش جاهلان است. او یقین دارد که بسیاری از مردم نظر او را قبول ندارند و او را در انزوا قرار میدهند. سپس با روشنی بیشتر جامعه شناخته شده تو خالی (Celebrity) را مورد خطاب قرار میدهد. همانند غورباقه که نام خود را سرتاسر روز صدا میزند و از آن لذت می برد. البته برای تمام مردم صدای او اهمیت ندارد، تنها برای حشرات مهم است. نظر یک حشره چه ارزشی دارد؟
امیلی دیکنسون کسی بودن را نظر جالبی نمی داند چرا که داشتن دوستی بی ریا را بر ستایش جامعه ای مقدم می داند و اهمیت دوتا بودن و معروف نبودن را بسیار بیشتر از کسی بودن بدون دوست واقعی میبیند. از فاصله ای دور غورباقه خود را به شما می شناساند و حضور خود را اعلام میدارد و برای فرومایگان و بی اهمیتها (حشرات) خودنمایی می کند ولی قادر نیست رابطه ای شخصی و عاطفی کوچکی برقرار کند. داشتن دوستی که با وجود معروف نبودنم، دوستم میدارد و مرا حس میکند برایم از بزرگ خواندن و معروفیت در جامعه ای بزرگ و بی اهمیت و ظاهر بین ارزشمنتر است. من و تویی که شاید از نظر بسیاری کسی نباشیم، تنها نیستیم، بلکه این تبلیغات دروغین است که ما را تنها میشمارد. اگر به موفقیتی رسیده باشیم و از آن برای معروفیت استفاده کنیم پاداش آنرا با ارضای تمایل درونی "کسی بودن" بدست آورده ایم ولی به غرور و خودبزرگ بینی هم نزدیک شده ایم. پاداش بزرگ تلاش ما هنگامی است که هدف از انجام آن رسیدن به مرتبه بالاتر اجتماعی و معروفیت نباشد. جامعه از کسی نبودن ما انتقاد میکند ما را بازنده و حقیر می شمارد و از ما میخواهد کسی شویم ترانه ای ساده و همه پسند بسازیم و یا چهره و صدایی که برای آن حتی زحمتی هم نکشیده ایم را به رخ دیگران بکشیم نقشی را بازی کنیم که همه بپسندند. در این مسیر تمایل بسیار برای زیبا شدن و مهم شدن  پیدا می شود، جراحی پلاستیک برای عوض کردن چهره ارزش بسیار پیدا می کند و اعتماد به نفس را در گرو داشتن چهره ای بهتر مطرح می کنند. روش زندگی به اصطلاح با اهمیتها در رسانه ها تبلیغ میشود و به شما القا می کنند که اگر کسی شوی اینطور و بدین صورت خواهی بود. درصورتی که بارها دیده ایم بسیاری از آنها در زندگی شخصی نا موفق هستند و با از دست دادن زیبایی، صدا و یا تواناییشان افسرده می شوند. 
ما کسی نیستیم و نمی خواهیم باشیم . بی نام در خدمت همه و برای همه.
از سالها پیش خواستم بی نام شوم اگر چه نمی توانم و هنوز هم خودنمایی می کنم ! بی نامی حرکتی سمبولیک است نشانگر خسته شدن از دیدن وبلاگهایی که از خود و بچه خود و دانشگاه خود و مشکلات خود می نویسند. نشانگر تنفر از کسانی است که خود را مرکز جهان میبینند و دیگران باید بدور آنها بچرحند. خود را موضوع اصلی میدانند و دیگران را حاشیه آن. دوستی را برای خود می خواهند و تمایل دوست شدن با هنرپیشه و خواننده و فوتبالیست دارند و داشتن ماشینهای گرانقیمت را بالاترین آرزوی خود. حرکتی کوچک برای دوستی بدون انتظار، دوستی برای دیگران، دوست داشتن همه نژادها و رنگها. حرکتی برای مطرح کردن عشق و نزدیکی و بی منتی و بزرگ خوانی همه. رشدی همگانی و همگام و بی انتظار.
 حالا اگر "هیچ کس" واقعی هستی قدم پیش بگذار که بسیار تمنای ما شدن دارم.



بخت !


Hap


By Thomas Hardy

If but some vengeful god would call to me
From up the sky, and laugh: "Thou suffering thing,
Know that thy sorrow is my ecstasy,
that thy love's loss is my hate's profiting!"

Then would I bear it, clench myself, and die,
Steeled by the sense of ire unmerited;
Half-eased in that a Powerfuller than I
Had willed and meted me the tears I shed.

But not so.  How arrives it joy lies slain,
And why unblooms the best hope ever sown?
--Crass Casualty obstructs the sun and rain,
And dicing Time for gladness casts a moan. . .
These purblind Doomsters had as readily strown
Blisses about my pilgrimage as pain.

بخت

 اگر ایزدکی کینه توز مرا از فراز آسمان آواز در می داد و ریشخند می کرد: "ای بی نوای رنجبر، بدان که اندوهِ تو مرا سرمستی آورد و داغ دلدادگی تو، بیزاری مرا سود رساند!"

 آنگاه، آیا این سخن را تاب می آوردم، کنج عزلت می گزیدم و جان می دادم؛ با دلی پولاد شده از دانستن اینکه توانا تری از من این بی مهری یِ ناسزاوار  را رقم زده و نیم آسوده از آن روی که قدرتی برتر مرا به گریستن وادار کرده است؟

لیک چنین نیست! از کجاست که پیکر ِ پاره پاره خوشی، در خون خود می غلتد، و آن چیست که نیک ترین آرزوی در دل نشانده را در غنچه می خشکاند؟  تا ایزد رویدادهای ناگوار، راه بر آفتاب و باران فرو بندد، و ایزد روز گردان، از برای شادمانی، مویه سردهد. . .

این ایزدانِ کوردلِ شومِ سرنوشت ساز، چه آسان گسترانیده بودند، خوشی بسیار را همچو درد، گِرد این راه بلند.

با تشکر از احسان عزیز،

سایه ماه


زیر نور ستارگان  می رقصید
و دامن بنفش رنگش  بالا و پائین میرفت 
و با نگاه گرمش در سکوت جنگل نوایی مدهوش کننده زمزمه  می کرد
هیچ کس توجهی نداشت!
ترانه زیبا دل گرفته اش را به رقص وامی داشت و به رویاهای گذشته می برد
و در تنهایی و غم دنیای بی توجه در زیر نور ماه میگریست
و پرواز کرد...
ناراحت نباش، دردی حس نکن، چیزی نشده...
و او می گفت، تنها عشق است که می ماند...
روزی آن سوی مه سایه ای در حال پرواز دیده شد، جایی در تاریکی که فقط درخشش آذرخش راه را برایش روشن میکرد
برای او
برای سایه ماه


اگر همه دنیا....


شادی از غم، زیبایی از زشتی، حقیقت از دروغ و هوشیاری از مستی با معنی می شود. قدر لحظات و قدر یکدیگر را بدانیم.

If All the SkiesIf all the skies were sunshine,
Our faces would be fain
To feel once more upon them
The cooling splash of rain.
If all the world were music,
Our hearts would often long
For one sweet strain of silence,
To break the endless song.
If life were always merry,
Our souls would seek relief,
And rest from weary laughter
In the quiet arms of grief.
Henry Van Dyke


اگر همیشه درخشش خورشید باشد صورتمان تمنای حس سردی قطرات باران را خواهد داشت. اگر دنیا  موسیقی بی پایانی شود قلبمان خواستار لحظه ای سکوت شیرین خواهد بود. اگر دنیا همه شادی باشد روحمان خسته از خنده های کسل کننده لحظه ای را می جوید تا در میان بازوهای غم به  استراحت بنشیند.


ریچارد کوری (2)


 Richard Cory

     by Edwin Arlington Robinson

 

Whenever Richard Cory went down town,
We people on the pavement looked at him:
He was a gentleman from sole to crown,
Clean favored and imperially slim.

And he was always quietly arrayed,
And he was always human when he talked,
But still he fluttered pulses when he said,
"Good-morning," and he glittered when he walked.
And he was rich--yes, richer than a king--
And admirably schooled in every grace:
In fine, we thought that he was everything
To make us wish that we were in his place.
So on we worked, and waited for the light,
And went without the meat and cursed the bread;
And Richard Cory, one calm summer night,
Went home and put a bullet through his head.

در این شعر با زیبایی و سادگی آرلینگتون هر چیزی را که انسانها برای رسیدن به آن تلاش میکنند بیان کرده است. از زیبایی تا پول و لباس و تحصیلات و سخنوری و عظمت و شکوه. همه آرزوی ریچارد شدن دارند.

بخش اول: نظر کلی
"ریچارد به پائین شهر میرفت" پس او حتماْ در قسمت ثروتمند شهر زندگی می کند "ما مردم" اشاره به این دارد که "مردم" مانند او نیستند یا اکثراْ فقیر هستند.  "ما٬ مردم توی پیاده رو٬ به او نگاه می کردیم" منظور مردمی هستند که در حال راه رفتن هستند و ولی ریچارد مرکبی دارد و نیز اشاره میکند که بخاطر تفاوت توجه همه را جلب میکند. "سر تا پا آقا بود" از دو نگاه بیان شده٬ هم این منظور را دارد که تمام و کمال آقا بود و هم منظور این است که از نظر ظاهری از کفشها تا کلاهش مانند انسانهای برجسته و فاخر مینمایید. خوش اندام و تمیز ...

بخش دوم: جزئیات شخصیتی و رفتاری
مرتب و  تمیز٬ راه رفتنی که شایسته انسان است٬ با ادب و متین صحبت کردن٬ همیشه لبخند بر لب داشتن٬ مردمی بودن... "وقتی صبح بخیر میگفت" اشاره به این دارد که او به مردم اطراف خود توجه داشت و با آنها صحبت میکرد. ریچارد موقر و فروتن است و اصلاْ خودش را برتر نمی داند.

بخش سوم: ملزومات
اول به پول اشاره دارد. پولدار تر از پادشاه که از ثروت مثال زدنی است و از هر نظر آموزش دیده یعنی تحصیل کرده و کلاس دیده بود. توانایی مادی و تحصیلات بالا مهمترین خواسته های بشر در زندگی است. اما در اینجاست که اشاره میکند "ما فکر میکردیم" و شک و شبهه را به خواننده القا میکند. 

بخش چهارم: آرزوهای بشری
برای شدن مثل ریچارد کار میکردیم و منتظر معجزه. مردم برای رسیدن به آرزوهایشان که بیشتر پول و تحصیلات است تلاش بسیار میکنند. "گوشت نداشتیم و نان را لعنت می کردیم" : فقر و راضی نبودن از موقعیت کاری و شغل و حتی غذای شان را نشان میدهد. ناگهان خودکشی ریچارد را میبینیم.

در این شعر ساده فلسفه نگاه به زندگی بیان شده است. آرلینگتون با دقت نیازهای بشری دیدگاهها و خواسته های او را بیان کرده است. ریچارد نماینده همه چیز است. مردم میخواهند مثل او باشند. تا قبل از بیت آخر همه چیز را زیبا میبینیم و خواننده واقعاْ با شاعر در ریچارد بودن یا شدن همنظر میشود. در حقیقت جذابیتهای ریچارد بد نیست و آرزو کردن آن خوب است ولی.... تا اینکه شوک نهایی همه چیز را برهم میزند. اینجا همه شک میکنند٬ واقعاْ چرا؟ 
تقریباْ همه جذابیتهای زندگی که روانشناسی مدرن نیز بر آنها تاکید دارد بیان میشود و خواننده شاید متوجه از جا افتادن چیزی نگردد.  آرلینگنون با این ترفند ذهن خوانندگان را به تفکر وامیدارد. چیست که اگزیستنس را به چالش میکشد؟ ریچارد نمونه یک زندگی به ظاهر کامل است ولی خود٬ خود را نابود می سازد.
از سوی دیگر آرلینگتون نقدی نیز بر این گفته یا ضرب المثل دارد: "دیدن باور کردن است" به نظر او چیزهایی که ما میبینیم واقعیت مطلق نیستند بلکه برداشتهایمان می باشند. داستان را از زبان اشخاص می شنویم بنابراین قضاوت شخصی یا بعبارتی مردم است و شاید جزئیات بیان شده در نظر آنان چنین جلوه کرده و مردم ریچارد را چنین تصور میکردند. یا میخواستند چنین باشد. کامل یعنی کامل! قضاوت سطحی مردم با دیدن ظواهر و ثروت و لباس را بیان میکند و به وضوح دیدگاهی که پول خوشبختی می آورد را رد می کند.
ریچارد خودکشی میکند!
برعکس تصور مردم زندگی ریچارد کامل نیست. آنها خواستار جذابیتهای ظاهری او هستند بدون توجه به اینکه او در درون احساس شادی نمیکند. در این شعر ریچار مفرد در مقابل مردم جمع قرار داده شده که بیانگر زیاد بودن تعداد کسانی است که آرزوی ریچارد شدن دارند. بیشتر مردم خواستار نوعی زندگی هستند که با دقیق شدن در آن زوال درونی را میبینیم و راهی جز نابودی ندارد. خودکشی در اینجا بعنوان نمادی از به بیهودگی رسیدن است و این در حالی است که شاید خیلی ها حتی به پوسیدگی آن پی نبرند و به ظاهر احساس خوشی کنند.
اگر انسان نتواند برای زندگی خود معنی و مفهومی بیابید در واقع نتوانسته زندگی حقیقی بیاید و بودن و نبودن آن زندگی تفاوتی ندارد. البته تعابیر مفاهیم زندگی بسیار متفاوت است اما مهمتر اینست که انسان بتواند معنایی پیدا کند و حرکتش مفهومی داشته باشد. اهداف ارتقای مالی و رفاه مادی بدلیل ارضا نشدن دور تسلسلی می پیمایند که در نهایت پوچی را به ارمغان می آورند. همچنین ممکن است ریچارد اهدافی داشته ولی در آنها دچار تناقض شده باشد یعنی عمری را با معانی خاصی سپری کرده ولی درمی یابد یا درگیری های زندگی به او چنین القا می کند که همه اشتباه بوده است. خودکشی بزرگانی چون ارنست همینگوی ، صادق هدایت، سیلویا پلت، وینسنت ونگوگ، ادوین آرمسترانگ، هنس برگر، کرت کوبائین، پول ارنفست و بسیاری دیگر همه علامت سوالی را بر ذهن بشریت برجای گذاشت.
مهمترین دلیلی که انسان دین گرا شده است معنی بخشیدن به زندگی اش می باشد. آرامشی که در لحظات درد و تنهایی و خطر با تصور دوستی قدرتمند و مهربان در انسان ایجاد می شود با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست. اعتماد به این دوست و سپردن خود به انگیزه ها و نیات خوب او بسیاری از مشکلاتش را کم می کند. اعتقاد راهها را برای او روشن و واضح میسازد و تناقضها را به حداقل کاهش میدهد. ثبت نیکی هایش و پاداش حتمی آنها جزای دشمنان و بدخواهانش امید را همواره در او زنده نگه میدارد و  نگرانی ها و دغدغه ها را تقریباْ از بین میبرد.
خودکشی راه نجات نیست بلکه راه فرار است! همه نمی توانند معنویت دینی را بپذیرند پس مسئله را باید فارق از دین بررسی نمود. یقیناْ بسیاری از انسانهای بزرگ در دوره ای از زندگی خود به پوچی  رسیده اند و یا محتوی فکری خود را آنقدر بزرگ دانسته اند و معتقد گشته اند که ظرف زندگی گنجایش و تحمل آن را ندارد. از دست دادن وابستگی ها نیز یکی از دلایل خود کشی است. البته بررسی خودکشی یکی از شاخه های روانشناسی است و در اینجا مجال آن نیست و آنچه مورد نظر است معقولترین نوع آن یعنی رهایی از زیستن با انسانهای بسیار پوچ گراست کسانی که خواستار ریچارد ظاهری شدن هستند و خیلی از آنها برای رسیدن به آن هر راهی را برمی گزینند چنین زندگی گاه چنان سخت می شود که جاذبه فرار بسیار زیاد می گردد. رفتن و ندیدن راههایی که دیگران بر میگزینند و خلاصی از عذاب کشنده تدریجی شاید زیبا بنظر رسد. اما بنظر من دیدن و رنج بردن بخشی از آموخته ها و تجربه های ما را تشکیل میدهد. شاید لجظه ای به فرار بیاندیشیم ولی پیمودن راهی بی بازگشت با هیچ خردی سازگار نیست. با تغییر هر روزه  ما فردا انسان دیگری خواهیم بود و دردهای امروز رنگ دیگری می گیرد درصورتی که با نیودن این رنگها را تجربه نخواهیم کرد.
خودکشی ریچارد به نوعی نمایانگر پوچ بودن زندگی صرفاْ مادی و تنهایی انسانهایی است که قادر به دوست داشتن نیستند. ریچارد خود را بالاتر نمی دانست و به بزرگ و کوچک سلام میکرد ولی این کار او از روی دوست داشتن نبوده است بلکه برای دوست داشته شدن و مقبول گردیدن و محبوب شدن٬ بوده است. آرلینگتون عشق در نبودن (نیست بودن عرفانی) و بودن بدون عشق را از این طریق کنار هم می گذارد تا تمایز ها را بیشتر دریابیم. زندگی سطح بالای ریچارد و خواستار مرگ بودنش یعنی اگر فقط ثروت٬ تحصیلات٬ مقام٬ زیبایی٬ محبوبیت و ... را برای خود بخواهیم بازهم پوچ هستیم ولی اگر برای خود و بقیه بخواهیم به عشق و بودن رسیده ایم.
همانطور که دوست عزیزم "علیرضا" اشاره کرد سایمون و گارفانکل ریچارد کوری را با تمی زیبا در آلبوم صداهای سکوت و با تفاوتی در ابیات اجرا نموده اند که حسادت کارگر ساده کارخانه ای را به صاحب کارخانه که همان ریچارد است بیان میکند ولی با خودکشی ریچارد مفاهیم هنوز برای کارگر روشن نمی شود و باز هم میخواهد ریچارد شود. شاعر در این شعر طعنه ای به نگاه سطحی مردم حتی در روبرو شدن با سرنوشت و دیدن سرانجام دیگران میزند.
http://www.lyricsfreak.com/s/simon+and+garfunkel/richard+cory_20124655.html
لینک دانلود اجرای ریچارد کوری توسط سایمون و گارفانکل:
http://www.4shared.com/file/15251430/ded81f4d/12_simon__garfunkel_-_richard_cory.html?s=1
ادوین آرلینگتون رابینسون با شعری ساده ولی دیدی وسیع جاودانه گشت. ولی ما با نگاهی پیچیده به زندگی و دیدی کوتاه در لابلای "ایسم" ها و "یت" ها به خود می بالیم و بر خود می پیچیم. سادگی و بی آلایشی را کنار می گذاریم و با سختی به حفظ و تکرار سخنان فیلسوفان می پردازیم و با تکیه بر آنها همواره به خاک مالیدن پشت حریفان می اندیشیم در حالیکه با آسانی میتوانیم آنها را در آغوش بگیریم و بگوییم دوستتان داریم.....

ریچارد کوری (1)


هروقت ریچارد کوری پائین شهر میرفت ما٬ مردم تو پیاده رو٬ بهش نگاه میکردیم. او سرتاپا آقا بود٬ تمیز و خوش اندام مثل شاهزاده ها. همیشه خیلی آراسته بود و مثل انسانهای فاخر گام برمیداشت و وقتی حرف میزد مثل جنتلمنها بود. وقتی صبح بخیر می گفت قلبها رو به تپش می آورد و همیشه موقع راه رفتن لبخند میزد. و خیلی هم ثروتمند بود٬ پولدار تر از پادشاه و از هر نظر تحصیل کرده و همه فکر می کردیم اون یعنی همه چیز و همه آرزو میکردیم بجای اون بودیم. پس سخت تر کار میکردیم و  منتظر نور بودیم و بدون گوشت زندگی می کردیم و نون رو لعنت می کردیم تا اینکه در یک شب آرام تابستانی ریچارد کوری رفت خونه و گلوله ای توی سرش فرو کرد.

سر راهم دیدمت

چندباری تلاش کردم بهت بگم نباید همه چیز را از دریچه مطلق نگری خودت ببینی- اما فایده نداشت و تو تنها انتقاد تحقیر آمیز بلد بودی...شاید از جایی خسته بودی؟ شاید کلا اینطور هستی؟...نمی دونم...اما جالبه که امشب در آرشیو نوشته هایت به این مطلب رسیدم نیمو جان!


--------

بارها با انسانهایی برخورده ایم و بی تفاوت از کنارشان گذشته ایم. کسانی به دنیای ما پا گذاشته اند و میخواستند چیزی را به ما بگویند ولی فرصت گوش کردن را نداشته ایم. شاید هم تظاهر به گوش کردن نموده ایم. طبیعت هم همیشه با ما سخن میگوید آیا کمی گوش خود را تیز تر کرده ایم؟ آیا شبها به قدر کافی به آسمان خیره می شویم؟  صدای جیرجیرکها را به تازگی گوش کرده ایم؟ راستی موسیقی را گوش میدهیم یا میشنویم؟

NATURE BOY

پسری بود، خیلی عجیب و افسونگر، می گفتند آواره ای بوده در دریا ها و سرزمینهای دور، کمی خجالتی و با چشمانی غمگین، ولی خیلی عاقل. روزی، روزی جادویی سر راهم قرار گرفت و از هر دری برایم صحبت کرد، از  شاه و دیوانه و ... تا اینکه به من گفت بزرگترین چیزی که یاد خواهی گرفت این است که دوست بداری و دوست داشته شوی...

There was a boy
A very strange enchanted boy
They say he wandered very far, very far
Over land and sea
A little shy
And sad of eye
But very wise
Was he

And then one day
A magic day he passed my way
And while we spoke of many things, fools and kings
This he said to me
"The greatest thing
You'll ever learn
Is just to love
And be loved
In return"

خاطره ای بود از قدیم و همینطور از مولن روژ....


Eden Ahbez در سال ۱۹۴۷ این قطعه را منتشر کرد Nat King cole  در سال 1948 از روی آن اجرایی بسیار موفق داشت و از آن پس نسخه های بسیار پاپ، جز و کلاسیک منتشر شد. البته ملودی ابتدایی آن بر میگردد به سال 1887
http://en.wikipedia.org/wiki/Nature_Boy_(song

لینک دانلود چند اجرای زیبا از آن:
http://www.4shared.com/get/10550197/4b19d8f5/06_-_Nat_King_Cole_-_Nature_Boy_.html
http://www.4shared.com/get/114197059/a44b5552/George_Benson_-_Nature_Boy.html
http://www.4shared.com/get/101774420/70910e46/Peter_Cincotti_-_Nature_Boy.html
http://www.4shared.com/get/24712186/4d843592/Moulin_Rouge_Soundtrack_-_01_-_Nature_Boy.html
 سلین دیون، جان هندریکس، مایلز دیویس، جان کالترین، دیوید بوی و بسیاری دیگر هم اجراهایی ازین شاهکار ارزشمند داشته اند.

دوست بدار تا دوستت بدارند؟ 
Nature Boy، خواسته طبیعت یا ذات طبیعت است. ذات خوب طبیعت آن را میطلبد یا اینکه برای طبیعت نتیجه ای (پسر) جز این انتظار نمی رود. پسری که با سفرهای بسیار به تجربه های فراوان دست یافته است. عاقل شده، چشمان نگران و افسون کننده دارد، به تعبیری خود طبیعت است. این تجارب داستانها بسیاری را با خود دارد که همان زندگی انسانهاست. از بالاترین شخصیت های تاریخ که در شعر  نام پادشاه به آنها داده شده تا اشخاصی که در زندگی انسانها اثر چندانی ندارند (دیوانگان) در نهایت بزرگترین آموخته تو را در دریای متلاطم و صحرایی بی رحم با دردها و غمها دوست داشتن میداند. دوست داشتنی بی انتظار چرا که دوست داشته شدن را پاداش آن میداند (In Return) نه دلیل دوست داشتن. 

در ابتدا راوی از زبان شخص دیگری نقل میکند: می گفتند دریا دیده و سفر کرده است. تا اینکه روزی خود او را ملاقات میکند و پای داستانهایش می نشیند. در اینجا فرق شنیدن و گوش کردن را میبینم. میزان هوشیاری ما در زندگی، نه زیرکی مان. این روز را جادویی میداند، روزی که فراموش نشدنی است. سرانجام پایان داستانها را که همه به پیروزی عشق خاتمه می یابند و تحمل همه چیز را برای اینکه سرانجام بتوانیم دوست داشته باشیم.

پرسش


دانشمند بزرگ آر. پی. فاینمن در سن ۲۴ سالگی در به ثمر رسیدن پروژه منهتن نقشی عمده داشت. جایزه نوبل، به پاس خدماتش در تئوری میدان، سالها بعد به او تعلق گرفت. اما بزرگترین ویژگی این عالم بزرگوار جایگاه او بعنوان معلم و مدرس برجسته و بی نظیر است. سخنرانی های به زبان ساده او در پیچیده ترین مطالب علمی هنوز در دانشگاه ها و محافل علمی بی رقیب و قابل فهم و استفاده برای دانشجویان و حتی استادان است. گوشه هایی از سخنرانی های  او را در وبلاگ قرار خواهم داد.

"براي رسيدن به پاسخ بايد شک نمود. شک کردن بسيار با ارزش است از اين طريق شروع به سوال کردن از همه و همه چيز مي کنيم. "

شايد قبلاً اين سوال در ذهن ما پديد آمده باشد "آيا خدايي هست؟ " اين تشکيک سوالات بسياري بدنبال دارد البته چگونگي پرسش از نظر ماهيت و در رسیدن به نتیجه خیلی با اهمیت است. بهتر است به جاي سوالي فلسفي که پاسخي بلي و خير دارد دامنه پاسخ را گسترده سازيم تا از يقين کامل يا نفي آن به پاسخي دست يابيم که هم از تعصب بدور است و هم راه را براي پرسشهاي بيشتر نمي بندد.  بجاي اين سوال بپرسيم "چقدر مطمئنم که خدايي وجود دارد؟".  حال مسئله اي داريم که با مسئله قبلي متفاوت است. بايد تعيين کنيم در عرصه شناخت از يقين کامل تا عدم يقين کامل کجا قرار داريم. بايستي تصميم بگيريم و باورهايمان را در شرايط نا مطمئن قرار دهيم. اين شايد تغيير کوچکي باشد ولي اهميت فراواني دارد. البته انسان اول هميشه با وجود يا عدم وجود خدا شروع نمي کند بلکه از جرئيات شروع ميکند مثل تشکيک در زندگي پس از مرگ يا زندگي مسيح يا امثال آن. اما براي اينکه سوال را تا جاي ممکن باريک کنيم بايستي آنرا ساده کينم.

پرسشهاي بسياري از این قبیل ذهنهاي جستجو گر را مشغول مي کند مثلاً "جهان چيست؟" جهان را بسياري توصيف نموده اند اما همچنان مرزهاي آن و اعماق بي انتهاي درياها همانند تصويري شاعرانه بصورت اسراري شگفت انگيز باقي مانده اند. علت اين است که تصورات طبيعت بسيار فراتر از تصورات انسانهاست يا راههايي که طبيعت براي ادامه حیات بر ميگزيند به هیچ وجخ در تصورات ما نمي گنجد. .ما تنها با مشاهده به وجود آنها پي ميبريم و به دامنه تصورات خود مي افزاييم.

ابتدا زمين بود بدون موجود زنده اي ميلياردها سال اين توپ عظیم با غروبها و دريا ها و موجها و صداها ميچرخيد و هيچ چيز براي قدرداني از آنها وجود نداشت. ميتوانيد تصور کنيد که معني دنيا بدون موجود زنده چه ميتواند باشد؟ ما عادت کرده ايم که به دنيا از زاويه موجودات زنده نگاه کنيم به همین دلیل نميتوانيم بقهميم زنده نبودن چيست درحاليکه دنيا بيشتر عمر خود را بدون موجودات زنده سپري کرده است.

يا زندگي، ماشين خود جوش زندگي، رابطه شيميايي اجزا و ارتباط متقابل زندگيهاي مختلف. کلروفيل، ماده اي شيميايي که در فرايند اکسيژن گيري در گياهان شرکت دارد الگويي مربعي دارد حلقه اي زيبا که حلقه بنزن ناميده ميشود. جانداران حيواني و انسان در سيستم حمل اکسيژن هموگلوبين دارند که همان حلقه هاي مربعي همانند کلروفیل را دارند یعنی هردو یک چیز هستند فقط در هسته آنها به جاي منيزيم آهن است و  به همین دلیل بجای اینکه سبز باشند، سرخ رنگ هستند.

يا اتمها. ميليونها ميليون توپهايي که پشت سر هم چيده شده اند و الگويي مشابه را تکرار ميکنند که کريستال ناميده ميشود. چيزهايي که آرام و ساکن بنظر مي رسند مثل ليوان آبي دربسته که روزهاست تکان نخورده غافل از اینکه دائماٌ درحال فعاليت و حنب و جوش است، اتمها میچرخند و با سرعت در حال حرکت هسنتد و با هم برخورد ميکنند و بالاخره به سطح میرسند و آن را ترک ميکنند و بعد دوباره بر ميگردند، رقص ديناميکي که بنظر چشم ظاهر بين ما ساکن بنظر مي رسد.

جهان از همين اتمها ساخته شده است، ستاره ها هم از همین چيزهایي که ما را تشکيل ميدهند ساخته شده اند. بنظر شما اين چيزها از کجا آمده اند، يا زمين از کجا آمده است و يا چيزهايي که زندگي را تشکيل ميدهند از کجا آمده اند؟ ظاهراْ از سناره اي در حال انفجار جدا شده اند همانطور که بعضي از ستارگان هم اکنون در حال انفجار هستند و چیزهای جدیدی را بوجود می آورند.

پس مشتي خاک چهارونيم ميليون سال باید صبر کند و تغيير کند تا هم اکنون موجودي عجيب ابزار بدست بايستد و با موجود عجيبی ديگر سخن گويد.
چه دنياي عجيبيست!....



مثال


 
برایتان از پروانه مثالی بزنم
که روی سنگی سخت و خشن می خوابد
بدون دوست و تنها
روی این سنگ نا مهربان.
برای من هم اهمیتی ندارد که تخت خوابم سخت باشد و از آن لذت میبرم
مثل این پروانه کوچک که قلب فروتن و مهربانش توانایی دارد سنگ را  همانند گل
ببیند.
 
 
The Example
Here's an example from A Butterfly;
That on a rough, hard rock Happy can lie;
Friendless and all alone
On this unsweetened stone.
Now let my bed be hard  No
care take I;
I'll make
my joy like this Small
Butterfly;         
Whose happy heart has power  
To make a stone
a flower.
William Henry Davies

Cannon In D Major


برای تمام دوستان عزیزم  بخصوص عزیزانی که با لطف خود مرا همراهی نموده اند و خواهان تکه موسیقی زمینه وبلاگ بی نام نیز بوده اند، با پوزش از  اینکه زودتر لینک ندادم.

Johann Pachelbel, Cannon In D Major

 

 http://www.4shared.com/file/70913390/806159ea/Johann_Pachelbel_-_canon_in_d_-_piano_and_flute.html?s=1

برای همه شما آرزوی سلامتی و خوشی می کنم. امیدوارم به زودی فرصت به روز شدن و همراه شدن با شما عزیزان را بیابم.


لوله بخاری تمیز کن


The Chimney Sweeper (Innocence)

When my mother died I was very young,
And my father sold me while yet my tongue,
Could scarcely cry weep weep weep weep,
So your chimneys I sweep & in soot I sleep.

Theres little Tom Dacre, who cried when his head
That curled like a lambs back was shav'd, so I said.
Hush Tom never mind it, for when your head's bare,
You know that the soot cannot spoil your white hair

And so he was quiet. & that very night.
As Tom was a sleeping he had such a sight
That thousands of sweepers Dick, Joe, Ned, & Jack
Were all of them lock'd up in coffins of black,

And by came an Angel who had a bright key
And he open'd the coffins & set them all free.
Then down a green plain leaping laughing they run
And wash in a river and shine in the Sun.

Then naked & white, all their bags left behind.
They rise upon clouds, and sport in the wind.
And the Angel told Tom, if he'd be a good boy,
He'd have God for his father & never want joy.

And so Tom awoke and we rose in the dark
And got with our bags & our brushes to work.
Tho' the morning was cold, Tom was happy & warm
So if all do their duty, they need not fear harm.

William Blake

وقتی مادرم مرد خیلی کوچیک بودم، بعد پدرم منو فروخت حتی قبل از اینکه بتونم هق هق گریه کنم. حالا لوله بخاریتونو پاک میکنم و شبا اونجا می خوابم. به تام کوچولو وقتی موهای مجعد پشت سرش را میتراشیدند و فریاد میکشید می گفتم: گریه نکن، حداقل موهای روشنت با دوده ها لوله بخاری کثیف نمی شه! بعد ساکت می شد. یکی از این شبا تام خوابیده بود و خواب میدید که همه دوستای لوله پاکنش توی تابوت سیاه زندانی شده اند و فرشته ای اومد و همشونو آزاد کرد و دویدند بیرونو توسبزه ها فریاد زدند و تو رودخونه خودشونو شستنو زیر نور خورشید درخشیدن. کیفهای لوله پاک کنی شونو گذاشتن و با لباس سفید رفتن توی ابرا. فرشته به تام کوچولو گفت که اگه بچه خوبی باشی و دنبال خوشگذرانی نباشی، خدا رو برای پدرش میبره. در این لحظه بود که تام بیدار شد و همه کیفامونو و جاروهامونو برداشتیم وشروع به کار کردیم با اینکه صبح سردی بود تام گرمش بود و خوشحال و با خودش فکر می کرد اگه کارشو خوب انجام بده نباید از هیچ چیز بترسه.

در این شعر زیبا ویلیام بلیک بچه های یتیم کوچک و فقیر رو که آسیب پذیرترین اعضای جامعه هستند را توصیف میکند .البته دلیل وجود این ناهنجاریها رو اینجا نمیگه (بعداً در لندن میبینیم) ولی زندگی سخت و دنیای کوچک و بی گناه آنها را به زیبایی به تصویر میکشه. سیاهی و تاریکی نشانه زندگی سخت آنهاست و رویای یشان دویدن روی زمین سبز، شنا تو رودخانه، تمیز شدن و خندیدن است. با اینکه از زندگی بجز تاریکی ندیدن ولی بازهم میترسن که اینم ازشون گرفته بشه چون شبها خواب حبس شدن تو تابوت رو میبینن. بلیک به نگاه مثبت به زندگی اشاره میکنه " ناراحت نباش موهاتو میزنن، خوبیش اینه که کثیف نمیشن". او با دادن امید زحمات پسر کوچولو را بی پاداش نمی دونه. آشکار ترین نگاه بلیک در اشعارش نگاه به عشق است که از این بیت بخوبی آشکار است " فرشته خدا را برای پدرش میبرد" و اشاره به این دارد که این کودک فقیر با اینکه سخت ترین زندگی را دارد و در آرزوی بازی به خواب میرود ولی باز سعی دارد کارش را به بهترین وجه انجام دهد که بالاترین پاداش را بگیرد که آن آرامش پدرش است با وجود اینکه او را به این زندگی نکبتبار فروخته!

در این شعر سفیدی و سیاهی در کنار هم قرار داده شده نه به دلیل اینکه بلیک به سیاه و سفید بودن دنیا اعتقاد دارد بلکه تمایز خوبی و بدی را نشان میدهد. موهای سفید و دوده سیاه. تابوت سیاه و لباس سفید. این تمایز در محل زندگی یعنی ابر (محل زندگی فرشته ها) و لوله بخاری (خانه بچه ها) خنده و گریه و حبس شدن در تابوت و بازی در زمین سبز نیز دیده میشود.

البته مقصود بلیک از بچه های بخاری پاک کن درد و زندگی سخت اجتماعی خیلی از مردمان زمانش است. مردمی که تفریحات و شادی را در خواب می بینند. این مردم بجز قبول شرایط چاره ای دیگر ندارند. اما او برای امید و پرواز بر فراز ابرها و نترسیدن عشق را گوشزد می کند.


هر چه را لازم بود در مهد کودک آموختم.


هرچه را که واقعاْ لازمه بدونم برای اینکه چطور زندگی کنم و چگونه باشم تو مهد کودک یادگرفتم

اینا چیزایی بود که یاد گرفتم:

همه چیز را با همه تقسیم کنم. در بازی انصاف داشته باشم. مردم را نزنم. هر چه را پیدا کردم به جایی که پیدا کردم برگردونم. اگه جایی رو بهم ریختم خودم تمیز و مرتب کنم. چیزهایی که مال من نیست برندارم. هر وقت کاری کردم که کسی ناراحت شد معذرت خواهی کنم. قبل از اینکه غذا بخورم دستامو بشورم. شیرینی گرم و شیر سرد برام خوبه. میانه رو باشم و کمی یاد بگیرم و کمی نقاشی کنم و کمی آواز بخوانم و کمی برقصم و هر روز کمی کار کنم. هر روز بعد از ظهر کمی بخوابم. حواسم به چیزهایی که خطرناکن باشه. به خاطر داشته باشم که ریشه ها به سمت پائین و ساقه ها به سمت بالا میرن هیچ کس دقیقاْ نمیدونه چرا ولی ما همه مثل اوناییم. ماهی قرمز و موش سفید میمیرن ماهم میمیریم. کتاب دیک و جین و اولین کلمه و مهمترین کلمه ای تو زندگی یادگرفتی رو بخاطر داشته باش: نگاه کن.

فکر کن اگه همه دنیا ساعت سه بعد از ظهر شیر و بیسکویت داشتن که بخورن و بعدشم یه چورت میزدن یا دولتمردان هر چیزی رو که بر میداشتن سر جاش میذاشتن و خرابکاری خودشونو درست میکردن چه دنیای بهتری داشتیم

و این هنوز درسته: هرچند سالتون که باشه وقتی میرید بیرون تو دنیا با هم باشید و دست همو بگیرید.

Robert Fulghum

http://www.kalimunro.com/learned_in_kindergarten.html


دعوت

 

نمی خوام بدونم کارت چیه، می خوام بدونم برای چی قلبت به درد میاد.

جرات روبرو شدن با نیازهای واقعی ات رو داری؟

برام مهم نیست چند سالته، می خوام بدونم که جرات شو داری برای عشق،

برای رویاهات، برای زنده بودن جلوه ای احمقانه پیدا کنی؟

نمی خوام بدونم چه ماهی بدور سیارت می چرخه، می خوام بدونم عمق اندوهت رو

لمس کردی و میتونی دلت رو وقتی میخوان افشاگری کنن باز کنی و هنگامی که

 دردی داری ببندی و از ناراحتی به خود بپیچی؟

میخوام بدونم میتونی با درد من یا خودت بنشینی (تحمل کنی) بدون اینکه بخوای

 اونو مخفی کنی یا کمرنگش کنی یا از بین ببریش.

میخوام بدونم میتونی با خوشی من یا خودت همراه بشی یا میتونی سرخوش و

 آزاد برقصی و بذاری تا نوک انگشتانت سرشار از شادی و سرمستی بشه

بدون اینکه بهوش باشی و  مراقب باشی بخوای حقیقت گرا باشی

 و در این فکر باشی که آدما باید حدودشونو  بدونن؟

نمی خوام بدونم داستانی که برام می گی راست یا نه، می خوام بدونم می تونی

 کس دیگه ای رو نا امید کنی تا با خودت رو راست باشی؟

اتهام خیانت را تحمل کنی و به روح خود خیانت نکنی؟ 

میتونی بدون اینکه اعتقاد داشته باشی قابل اعتماد باشی؟

میخوام بدونم میتونی هرروز زیبایی رو ببینی حتی وقتی هر روز زیبا نباشه

و زندگی ات سرچشمه خودش باشه؟

 می خوام بدونم میتونی با اشتباه های من و خودت زندگی کنی و کنار

دریاچه ای بایستی و  به سمت ماه نقره فام فریاد بزنی بله؟

نمی خوام بدونم کجا زندگی می کنی یا چقدر پول داری،می خوام بدونم  میتونی

بعد از شبی پر از غم و نا امیدی که تا استخوانت رو خورده به این فکر کنی

که چه کاری بایستی برای بچه ها انجام داد؟

نمی خوام بدونم چه کسانی را می شناسی و چگونه به اینجا آمدی، 

می خوام بدونم می تونی در میان آتش بایستی و عقب نکشی؟

به این علاقه ندارم که بدونم در کجا و با که و چه درسی خوانده ای.می خوام بدونم

اگه همه چیز رفت به چه امیدی زندگی میکنی؟

 می خوام بدونم میتونی تنها با خودت باشی و واقعاً  لحظه های بیکاریت رو

دوست داری؟

The Invitation

Oriah Mountain Dreamer

http://www.inspirationpeak.com/poetry/theinvitation.html

 

روحهای بهشتی


وقتی خورشید صحرا ناپدید گردد و آخرین پرتوها در افق محو شود و تاریکی جایش را بگیرد لحظه ای تامل میکنیم و آواز عشق میخوانیم. روحهای بهشتی ستاره های شبند و نشانگر راهمان تا اینکه دوباره همدیگر را ملاقات کنیم. وقتی شاعر آواز میخواند همه را با صدایش و با نغمه های سرودش طلسم میکند و اسیر خود میسازد. همه یکی میشوند و با هم همصدا. روحهای بهشتی ستاره می شوند و همه شبها و در تمام آسمانها می درخشند و راه را به ما نشان می دهند.

When the desert sun has passed horizon's final light
and darkness takes it's place...
We will pause to take our rest.
Sharing songs of love,
tales of tragedy.

The souls of heaven
are stars at night.
They will guide us on our way,
until we meet again
another day.
When a poet sings the song and all are hypnotised,
enchanted by the sound...
We will mark the time as one,
tandem in the sun.
The rhythm of a hymn.

The souls of heaven
are stars at night.
They will guide us on our way,
until we meet again
another day.
When the dawn has come
sing the song,
all day long.
We will move as one,
bear the load
on the road.

The souls of heaven
turn to stars
every single night
all across the sky...
they shine.

Latimer/Hoover

زندگی پهنه صحراست. شاید پیمودن آن گاهی سخت شود در اول شعر از روز سختی خبر میدهد پیمودن راهی زیر آفتاب تابان تا اینکه شب میرسد و شاعر آواز می خواند و همه را بیدار میسازد و از عشق میخواند که چگونه انسانهایی خود را فدا کردند که ما راه را بیابیم شاعر آنها را ستاره های شب می نامد که مسافران صحرا راه را از روی آنها پیدا میکنند. راه از نظر شاعر خود عشق است زیرا که پیمودن صحرا و سختی راه را عملی میداند برای رسیدن دوباره به هم.

لینک دانلود

http://www.4shared.com/account/file/104257908/2e24353f/Track__4_-_Rajaz.html


بره زیبا و گوساله بدبخت

Little Lamb

Little Lamb, who made thee?
Dost thou know who made thee?
Gave thee life, and bid thee feed,
By the stream and o'er the mead;
Gave thee clothing of delight,
Softest clothing, woolly, bright;
Gave thee such a tender voice,
Making all the vales rejoice?
Little Lamb, who made thee?
Dost thou know who made thee?


http://img.tebyan.net/big/1387/10/156138322296124771641671901444185183216.jpg

Little Lamb, I'll tell thee,
Little Lamb, I'll tell thee.
He is called by thy name,
For He calls Himself a Lamb.
He is meek, and He is mild;
He became a little child.
I a child, and thou a lamb,
We are called by His name.
Little Lamb, God bless thee!
Little Lamb, God bless thee!.


ِDonna Donna

On a wagon, bound for market,
There's a calf with a mournful eye.
High above him, there's a swallow,
Winging swiftly through the sky.

How the winds are laughing,
They laugh with all their might.
Love and laugh the whole day through
And, half a summer's night.

Stop complaining said the farmer,
Who told you a calf to be?
Why can't you have wings to fly with,
Like the swallow, so proud and free?

How the winds are laughing,
They laugh with all their might.
Love and laugh the whole day through
And, half the summer's night.

Donna, Donna, Donna, Donna,
Donna, Donna, Donna, Don,
Donna, Donna, Donna, Donna,
Donna, Donna, Donna, Don.

Oh, why can't you have wings to fly with
Like the swallow you've learned to fly

Calves are easily bound and slaughtered
Never knowing the reason why.
But whoever treasures freedom
Like the swallow has learned to fly.

How the winds are laughing,
They laugh with all their might.
Love and laugh the whole day through
And, half the summer's night.

بره کوچولو تو رو کی بوجود آورده؟ میدونی که تو رو خلق کرده؟ به تو زندگی داده و برات غذا فراهم کرده؟ لباس به این قشنگی تنت کرده نرمترین لباسها رو خیلی روشن و پشمی. به تو صدایی به این لطیفی داده و شادی بخش تو بوده؟.....

توی یه واگن که به فروشگاه می رفت یه گوساله بود با چشمایه غمگین . بالای سرش یه پرستو تو  آسمون تند تند بال می زد. چه بادها می خندن! با تمام وجود می خندن! ..... عاشقن و تمام روز میخندن!....تابستونا تا نصف شب میخندن!...

کشاورز به گوساله گفت:... شکایت بسه... کی به تو گفت گوساله بشی؟ چرا نمی تونی بال دربیاری که مثل پرستو مغرور و آزاد پرواز کنی؟

گاو رو به آسونی صلاخی میکنن هیچ وقت هم نمی فهمه چرا. چرا بال در نمیاری؟  هرکسی قدر آزادی رو بدونه باید مثل پرستو پرواز رو یاد بگیره...

بره در شعر ویلیام بلیک زیبا و لطیف و بسیار مورد توجه توصیف شده است. البته اشاره او به بره اشاره ای است به عیسی مسیح .. .بره یکی از بی گناه ترین موجودات است که آزارش به هیچ موجود دیگری نمی رسد. این قطعه در کتاب آواز بی گناهی است . بلیک دو کتاب عمده دارد به نامهای آواز بی گناهی و آواز تجربه. به نظر او انسان و تمام موجودات ذاتاْ بی گناه هستند و کودکان و موجودات جوان سمبولهای آن هستند. لوله بخاری پاک کن هم از همین کتاب می باشد که قبلاْ درباره آن صحبت کردم. و اما زندگی و آموزه های آن از این موجود بی گناه میتواند موجودات خونخوار و بی رحمی بسازد. آواز تجربه بیانگر این تغییر و تحولات اجتماعی است. مهمترین سمبول آواز تجربه ببر است که در مقابل بره بی گناه قرار دارد.

دونا دونا قطعه ای است که آرون زیتلین در سال ۱۹۴۰ به زبان "یدیش" نوشت و توسط شولوم سکوندا موسیقی آن تنظیم گردید  .این قطعه بعدها به انگلیسی ترجمه و اجرا شد اما اجرای جوون بائز  در سال ۱۹۶۰ آنرا به اثری ماندگار تبدیل کرد.

دونا دونا آواز پرستوست٬ پرستو آزادانه پرواز میکنه و صدای باد رو خندیدن می دونه... میگه باد عاشقه.... گاو غمگین آماده صلاخی میشه... 

در این شعر از پرستو و گوساله  نیزبعنوان سمبل استفاده شده است و مقصود مقایسه دو موجود متفاوت نیست. نمی توانیم بگوییم که گوساله بدبخت است و پرستو خوشبخت! در شعر بره کوچولو دیدیم که چطور بلیک خوبی هاش رو اینقدر بزرگ می کند که خواننده بی اختیار عاشق بره ای کوچولو میشود.  چیزی که در این دو شعر قابل توجه است مقایسه سمبولیک است . در حقیقت نه ببر بر خلاف ذات خود عمل می کند و نه بره توانایی کسب بیشتر دارد ولی با نسبت دادن هر یک از این صفات به انسانها می توانیم مقایسه ای ساختاری کنیم. انسانهای مهربان و بی گناه و انسانهای خشن و درنده. در شعر دونا دونا نیز برخورد انسانهایی مقایسه می شود که غمگین و پریشان هستند و دائم از همه چیز شکایت می کنند در مقابل اشخاص دیگری که آزادانه پرواز می کنند٬ مثبت هستند و آواز زندگی سر میدهند ...

http://www.4shared.com/audio/yyT4U706/OST_GIE_-__Donna_Donna.htm

http://www.4shared.com/audio/fZlH7_K-/Joan_Baez_donna_donna.htm

الف ب پ


ظروفی که گنجایش کلمات را ندارند. مدعیانی که عبارات را گزینش می کنند. سال دیدگانی که از کودکان کم تحملترند. چشمانی که تنها صورت را می بینند و خود را بی نیاز از سیرت . بیمناک از تحریک، رنگها را سیاه می کنند، لطافت را روانه خانه و موشکهای بزرگتر را نمایشنامه سیما و فریاد حمایت از مظلومان از چنگ جهانخواران و سرمایه داران بی احساس و قاتل را نقاب خود می سارند و تنها دغدغه ای که ندارند منزل و مرکب و بیمه و شغل و آینده دیگران است. از درون بیزارند با گوشهایی متنفر از موسیقی، بانگ او ...و من گواهی... را هرچه بلندتر و عذاب دهنده تر می پسندند.

خودخواهی


خودخواهیست که انسان را بجای اینکه مثل خدایان کند ترسو میکند و از بین میبرد. شنیده اید که: خودت را بشناس و بدان که تو جاودانی. شاید اندیشیدن به این جمله سبب شده که بیش از اندازه به خودمان فکر کنیم و بسیار خود را مهم کنیم و در کلاف بهم پیچیده خودخواهی گیر بیافتیم. باید بپذیریم که ما هیچ وقت نمیتوانیم به شناخت خود برسیم فقط میتوانیم درباره خود بدانیم. در شناخت غرق میشوم ولی دیگر علاقه ای ندارم که درباره خود بدانم. حالا بگذار خودم باشم که شاید به خدایی نزدیک شوم.

Conceit
It is conceit that kills us
and makes us cowards instead of gods.

Under the great Command: Know thy self, and that thou art mortal!
we have become fatally self-conscious, fatally self-important, fatally entangled in the cocoon coils of our conceit.

Now we have to admit we can't know ourselves, we can only know about ourselves.
And I am not interested to know about myself any more,
I only entangle myself in the knowing.

Now let me be myself,
now let me be myself, and flicker forth,
now let me be myself, in the being, one of the gods.
 

D H Lawrence

Diamonds And Rust

یک مطلب خاطره انگیز دیگه از نیمو....



Joan Baez در این اثر جاودانه لحظه ای رو به تصویر میکشه که عشق قدیمی ده سال پیشش دوباره تلفن میکنه. کوله باری از خاطرات و احساسات پاک و عشق در حد پرستش ولی یک طرفه اونو به سفر به گذشته و یادآوری لحظاتی که با معشوقش تو هتلی دور افتاده بوده می بره.

در بخش اول با شنیدن صدای عشق قدیمی ابتدا توی دلش از اون شکایت میکنه که سالهاست با او تماس نگرفته. با طنزی تلخ این واقعه رو به ماه کامل نسبت می ده٬ وقتی ماه کامله کارهای عجیبی از آدما سر میزنه مثل تلفن کردن به دوست قدیمی!
به یاد خاطراتش می افته٬ چشمان آبی و زیبا به یادش میاد و بد پسند بودن دوستش و ... و معشوقش رو اونطور که میدیده توصیف می کنه. چیزهاییکه به نظرش می رسیده و یا برای خودش می ساخته و شاید حقیقت کامل نبوده و اعتراف میکنه که  آغوش خودش رو برای این بت بزرگ خود ساخته باز می کنه و با تمام وجود سعی می کرده که همه چیز خودش رو به اون بده و از خطرات حفظش کنه.
در بخش بعدی اعتراف می کنه که هنوز همه چیز هنوز براش مثل اوله. صحنه یک روز آخر پائیز رو تصور میکنه با برگهای قهوه ای دونه های برف روی موهاش نشسته و لبخندشو میبینه ....میتونستیم باهم بمونیم و بمیریم....ولی میدونه که این عشق یک طرفس و راهی به جایی نمی بره. پس سعی میکنه که این خاطرات کمی محو بشه٬ شاید کمتر آزارش بده. 

 

 

Diamonds And Rust 

Well, I'll be damned
Here comes your ghost again
But that's not unusual
It's just that the moon is full
And you happened to call
And here I sit
Hand on the telephone
Hearing a voice I'd known
A couple of light years ago
Heading straight for a fall

As I remember your eyes
Were bluer than robin's eggs
My poetry was lousy you said
Where are you calling from?
A booth in the Midwest
Ten years ago I bought you some cufflinks
You brought me something
We both know what memories can bring
They bring diamonds and rust 

Well, you burst on the scene, already a legend
The unwashed phenomenon
The original vagabond
You strayed into my arms
And there you stayed
Temporarily lost at sea
The Madonna was yours for free
Yes, the girl on the half-shell
Could keep you unharmed

Now I see you standing with brown leaves falling around
And snow in your hair
Now you're smiling out the window of that crummy hotel
Over Washington Square
Our breath comes out white clouds
Mingles and hangs in the air
Speaking strictly for me
We both could have died then and there

Now you're telling me you're not nostalgic
Then give me another word for it
You who are so good with words
And at keeping things vague
'Cause I need some of that vagueness now
It's all come back too clearly
Yes, I once loved you dearly
And if you're offering me diamonds and rust
I've already paid

نابود می شم، دوباره روحت به سراغم اومد آخه ماه کامله و اتقاقی زنگ زدی. گوشی تو دستم و صدایی که از سالها پیش می شناسم توی گوشمه و میدونم که شکستش حتمیه. یادم میاد چشمات آبی تر از زمرد بود و می گفتی شعرهای من بدرد نخوره... از کجا زنگ می زنی؟ یه باجه تلفن؟ ده سال پیش برات دکمه سردست آوردم و تو چی آوردی؟ دو تامون میدونیم خاطره ها چی میارن..

خاطره ها الماس و زنگار می آرن

مثل تلائلویی روی صحنه بودی٬ قهرمانی همیشگی تاریخ٬ مثل پدیده ای که هیچ کس دست نزده، آواره واقعی. لیز خوردی میون بازوهام و اونجا موندی. فرشته مال تو بود , لحظه ای غرق دریا گشتی... بله این دختر مراقب تو خواهد بود...

میبینم که نشستی و برگهای قهوه ای و زرد دور و برت و برف روی موهاته و لبخندتُ از پنجره  هتل کم قیمت کنار میدون میبینم. نفسهامون مثل ابر بیرون میاد و یخ میزنه و آویزونه هوا میشه  و به من می گوید که ما هر دو می تونستیم آنجا بمونیم و بمیریم......

الان میگی که یاد اون روزا رو نمی کنی. عبارت دیگه ای بگو؛ در پیدا کردن کلمات و مبهم نگه داشتن مفاهیم خیلی خوب بودی. کمی به  تار شدن نیاز دارم چون همه چیز خیلی روشن بیادم میاد. بله یه زمانی خیلی دوستت داشتم ولی اگه دوباره به من الماس و زنگار می دهی باید بگم که من قبلاْ سهممو دادم....

 الماس و زنگار دو واژه ایست که بعنوان نام این قطعه انتخاب شده. از طرفی الماس گران قیمت زیبا و شفافه و زنگار کدر و زشت و بی ارزشه که کنایه از این مسئله داره که عشق ناب و بی آلایشی رو ارزانی کرد و در عوض مثل انسان بی ارزشی با او رفتار شد. از طرف دیگر نمایانگر افشاگری زمانه است. پس از گذشت زمان کربن سیاه و تاریک به الماسی درخشان تبدیل می شه و فلزی صاف و براق به سطحی خورده شده و زنگ زده و ناصاف و زشت. عشق پاک اگر چه جلوه ای نداشته باشه ولی پس از گذشت سالها بیشتر آشکار میشه و زیبایی خودش رو نشون میده و به دنبال شهوت و خوشی گذرا بودن نیز دل تاریکش رو همانند چروکی بر چهره و زنگی بر فلز نمایان می کنه. عشقی که هرگز پیر نمی شه و حتی با گذشت زمان زیبا تر هم میشه و استحکام و قدرت و برازندگی فرد خود خواه شکستگی و ناصافی و زشتی خودش رو آشکار میکنه.

و اما موسیقی زیباتر از کلام است

http://www.4shared.com/audio/6KHEv_p0/Joan_Baez_-_Diamonds_And_Rust.htm

http://www.4shared.com/audio/cPBygu9_/Judas_Priest_-_Diamonds_And_Ru.htm

 

چرا هاییست بی جواب .....

حالا که این نوشته نیمو رو می خونم-می بینم چقدر زیباست...و پر مفهوم

-----------

چرا هاییست بی جواب .....

i planted a rose tree in my garden;
in early days when the year was young;
i thought it would bear me roses, roses;
while nights were dawy and days were long.
it bore me once, and a white rose only,
a lovely rose with petals of light;
like the moon in heaven, supreme and lonely;
and the lightning struck it one summer night.
Mathilde Blind

وقتی جوون بودم گل رزی کاشتم در باغچه ام٬ فکر کردم برام گل میده.... برای شبهای غمگین و روزهای طولانی ام گل میده..... گلهای زیادی..... یه بار گل داد.... یه گل رز سفید..... یه رز دوست داشتنی.... با گلبرگهایی نورانی مثل ماه درخشان در بهشت ..... شبی در تابستان صاعقه زد.............

 

چرا دوستت میدارم ؟؟؟  چون٬ چون....

باد به علف نیازی ندارد اما در گذرش علف آرام و قرار ندارد.

 تنها او میداند و من و تو نمی دانیم ....

 هرگز صاعقه از دیده ای می پرسد بهر چه فرو بستی در آمدنم؟

 گفتنش بی مورد است....

 دلایل در کلمات نمی گنجد....

 برای همین....

 دوستت می دارم.


Why do I love" You, Sir?
Because;
The Wind does not require the Grass
To answer;Wherefore when He pass
She cannot keep Her place.
Because He knows ;and
Do not You;
And We know not;
Enough for Us
The Wisdom it be so;
The Lightning;never asked an Eye
Wherefore it shut;when He was by;
Because He knows it cannot speak;
And reasons not contained;
;Of Talk;
There be;preferred by Daintier Folk;
The Sunrise;Sire;compelleth Me;
Because Hes Sunrise;and I see;
Therefore;Then;
I love Thee;
Emily Dickinson

سرودن آواز عاشقانه برای یک غریبه

عاشق این نوشته نیمو بودم...


عشق های زودگذر مسئله مهم  همه مردم دنیاست و عواقب آن بیشتر گریبان گیر دختران میشود. فرار از مسئولیت و رسیدن سهل به مقصد در ذات انسانها ست تا زمانی که ادامه زندگی دیگران و بقای غیر خود مقدم بر گذشت لحظه تشخیص داده می شود. دختران به علت طبیعت مادرانه و حس مراقبت از دیگری که نسل به نسل انتقال میابد بسیار زودتر از پسرها نیاز به عشق و تشکیل خانواده را درک می کنند و به راحتی توانایی از خود گذشتگی و ایثار را دارند. پسرها بسیار آهسته تر و دیرتر به این نتیجه می رسند و در ارتباطاتشون به گذشت زمان با همراهی دختری خوش سیما و خوش گذران اهمیت زیادی میدهند. زیاد توجهی به ارزشهای اساسی و اخلاقی ندارند و در نیل به مقصود از هیچ سیاست ورزی و جلوه گری دریغ نمی کنند. دختران حتی اگر واقعاْ قصد تشکیل خانواده رو نداشته باشند هم عشق پایدار رو بسیار می پسندند. قدرت تصور لحظات آینده با شخصی که می پسندند بسیار نیرو مندست و برای خود دنیایی با تمامی جزئیات می سازند که در آن هر کدام نقشی بر عهده گرفته و به زیبایی پیش می روند. وقتی کسی را پسندیدند ارزشها و نقاط قوت او را بیشتر از حتی حقیقت بالاتر می برند. لحظاتی که با هم سپری می کنند همانند حکاکی بر روی سنگ باقی می ماند و برای آنها ارزشی مقدس قائلند. پسرها نیازمندی به مراقبت مادرانه را بعد از ارضای جنسی قرار می دهند ولی حتی گاهی درصورت برآوردشدن بیشتر از حد انتظار از اولی چشم می پوشند. البته این موضوع در آینده مشکلاتی را سبب می شود. پسرها همراهی می خواهند که به واسطه او قدرتمندی خود را به رخ دیگران بکشند و آن را به اثبات برسانند و در این راه خود را در قید یک دختر قرار نمی دهند و به راحتی همچون استفاده از ابزارهای گوناگون ممکن است دخترهای مختلف را آزمایش کنند. این مسئله از طبیعت کامل خواهی مردان نشئت می گیرد و تماماْ نمی توان آنها را کاملاْ گروه شهوت ران و تنوع طلب لقب داد.
اما عواقب این تفاوتها مسائل دیگری را سبب می شود که از آن جمله سرخوردگی و عدم اطمینان دختران و شکست های عشقی و گاهی باور به عدم وجود عشق حقیقی در زندگی است. پسری می شود تمام زندگیشان و به یکباره جدایی... که این فروریختن بنای زندگیشان است. باید به این توجه داشته باشند که گرچه این احساسات ارزشمند است و نباید جلوی آن را بگیرند ولی نباید به سرعت نامش را عشق بگذارند. عشق به سرعت رشد نمی کند و به اصطاح عشق در نگاه اول وجود ندارد. عشق واقعی پس از سالها و بعد از گذر از جنبه جنسی یک رابطه بوجود می آید.

در این قطعه جوون بائز به زیبایی  رابطه هایی را که با چند نفر داشته بیان میکند. درنهایت سرخورده و تنها میگوید که عشق "به جز درد" چیزی نیست. آیا باید زندگی کرد تا به این نتیجه رسید؟  درصورتی که طوری دیگر نگاه کنیم چنین نتیجه گیریی نخواهیم کرد. مطمئناْ در هر ارتباطی وابستگی و علاقه بوجود خواهد آمد و شکستن این ارتباط به منزله فروریختن بخشی از زندگی خواهد بود اما نباید آنرا به عشق نسبت داد و مفاهیمی همچون شکست در عشق را بکار برد. این ارتباط تجربه ای محسوب می شود که انسان را برای عشق واقعی آماده می سازد. تا وقتی شناخت کامل بوجود نیاید و عیوب طرف مقابل را نپذیریم و سختی های زندگی مشترک را با جان و دل قبول نکنیم عشقی در بین نیست. در عشق سن مطرح نیست و نگرانی از کهولت و خمودگی بی مورد است. در هر سنی میتوان عاشق شد و از همه چیز گذشت...


این قطعه در ظاهر از چند رابطه صحبت می کند ولی بسیار عمیق است و بحثی اجتماعی نیاز دارد که نشانگر شناخت این شاعر و ترانه سرای امریکایی از مردم و تجربه های زیاد اوست.

 

Love Song To A Stranger (II)

They brought me a beautiful basket of fruit
And two finger bowls of glass
The couch is gold with a floral design
And the wine is Germany's best
And the wine is Germany's best

My thoughts drift ino the frozen night
Frankfurt is covered with snow
And numbly they ride on an icy wind
To places they're longing to go
To places they're longing to go

I remember the tall dark Irish rose
Who held me in my limousine
And slept with me under a burgundy quilt
With sheets of silk in between
Well, anyway, that's how it seemed

I thought I wanted to marry him
His face was sculpted by God
His words were gentle and ever so true
And soft as the Irish fog
And lost in the Irish fog

I remember the boy from the monastery
Who wanted to be a monk
But he brought flowers and wine to my room
And we both got happily drunk
And we both got perfectly drunk

He laughed like the chimes of a silver bell
His eyes were alexandrite blue
He danced the t'ai chi with the grace of a deer
And I wanted to marry him too
Yes I wanted to marry him too

There was that son of a dog from the Tennessee hills
Kept telling me I was still young
He spoke in pure southern and smoothed out the lines
Round my eyes saying I was the one
Forever that I'd be the one

He drank and he cussed and he wrote his own songs
He was very much on the go
We followed each other for over a year
I couldn't have married him though
So we just lived in sin on the road

There was that black eyed beauty from Boston town
Two days were never too long
He stood by the mirror and picked out a rose
But I already wrote him a song
Yes, I already wrote him a song

So here I sit with my basket of fruit
And two finger bowls of glass
I finished my bottle of Germany's best
And concluded my thoughts on the past
That love is a pain in the ass

 

برام سبد میوه ای آوردن٬ دو تا لیوان دسته دار... کاناپه طلاییه.... طرح گل هم روش نقش بسته....شرابم از بهترین نوع آلمانیشه....

یاد اون شب یخ زده می افتم... فرانکفورت از برف پوشیده شده ...فکرم سست از سردی برف سوار بر یخ به جاهایی که دلش میخواد پرسه می زنه......

به یاد اون مرد قد بلند ایرلندی می افتم.....که منو توی ماشینم بغل کرد و با هم روی روتختیه بورگندی خوابیدیم و بینمون روانداز ابریشمی بود...شاید هم نبود....

فکر کردم با اون ازدواج میکنم..... صورتش مثل مجسمه ای بود که خدا ساخته....حرفاش نرم و خیلی واقعی بود...و لطیف مثل مه ایرلندی...

پسر اهل مونستری رو یادم میاد....که میخواست کشیش بشه...شراب و گل برام آورد و حسابی باهم مست کردیم....مثل صدای شیرینه زنگوله نقره ای میخندید و چشماش آبی مثل چشمهای الکساندر بزرگ بود.... و به زیبایی و شکوه آهو رقص تایچی می کرد....میخواستم با اونم ازدواج کنم......

پسر پست فطرت اهل تنسی هیل هم بود..... که همش میگفت تو هنوز جوونی... لحجه کاملاْ جنوبی داشت و چین و چروکهای دور چشمامو صاف می کرد(منو جوان میدید)  و میگفت تو تنهایی برای من و برای همیشه تنها کس من خواهی بود.....او مست می کرد و بی ربط می گفت و آهنگ خود را می نواخت.... اهل سفر بود یک سالی همدیگرو دنبال کردیم با اینکه مدونستم که نمی تونم باهاش ازدواج کنم...پس فقط جاده ها رو با گناه پشت سر گذاشتیم.....

اون پسر چشم سیاه بوستونی هم بود....دو روز با هم بودن خیلی طولانی نیست....گل رز  رو برداشت و کنار آینه ایستاد....اما... من قبل از اینکه چیزی بگه برایش ترانه رو سروده بودم.....

اکنون نشسته ام٬ کنارم سبد میوه و لیوانهای دسته دار ....و بطری رو سر میکشم و نتیجه می گیرم.... "عشق به جز درد چیزی نیست"....

به غیر از جنبه اجتماعی این قطعه زیبا نکات هنری آن نیز قابل توجه است که از نبوغ خالق آن سرچشمه می گیرد.

سبدی میوه و لیوان و شراب تنها باقی مانده های سالها زندگی و گذشت عمر از خود گذشتگی جوون است. ساده ترین وسایل پذیرایی و یک کاناپه که برای مهمانش کنار اتاقه و از اون صحبت می کنه. مهمان او کیست؟ خاطراتش.

فرانکفورت٬ شهری شلوغ و بی احساس و برف و یخ و خاطراتی که سوار بر باد سرد به این سو و آن سو می روند نشانگر پاسخ بی حسی و سردی است که جوون از رابطه هاش و زندگی می گیره ..

دو مرد ایرلندی و مونستری که او ترجیح میده به جای نامشون از شهرشون صحبت کنه تا نشون دهنده بخشی از انسانها باشه کسانی هستن که او بسیار دوست میداشته و با تمام وجود همه زندگی خود را در اختیار آنها قرار داده . این دو عشق های دوران جوانی او هستند در اون زمان قادر نبوده واقعیت های عمیق زندگی رو اونطور که هست ببینه و شکوه و زیبایی همه تصورات اونو تشکیل میدان. اونها ساخته های ذهن او هستند و نشانگر عشق پاک اولیه او می باشند. این روابط شکست می خورن و اثری عمیق بر جوون میذارن.

مرد تنسی هیل نشانگر دسته دیگه ای از مردان است که تنها خواستار خوش گذرانی هستند و بدون حس مسئولیت به دیدن جذابیتهای دنیا می اندیشند و خودخواهانه زندگی می کنند. اون این زندگی رو هم تجربه می کنه ولی هیچگاه حس شدیدی پیدا نمی کنه و عشق واقعی رو حس نمیکنه.

مرد بوستنی کسیه که پس از سالها با او روبرو شده و از ته قلب نیز از او خوشش می آید. ولی تجارب گذشته مانع از اظهار عشقش می شه و حتی قبل از اینکه او صحبتی از عشق کنه با ترس از ادامه راه منصرف می شه.

وقتی جوون از چشمان آبی و سیاه صحبت می کنه نشانگر اینه که از نظر ظاهری کاملاْ طرف مقابل زا می پسندیده. وقتی از رقص و صحبت کردن تعریف می کنه منظورش صفات دیگه مثل اخلاق و منش طرف مقابله. مرد بوستونی کنار آینه می ایسته.... می خواد بگه که خودش رو شاید میبینه و چقدر به اون از نظر شخصیت و ظاهر و رفتار نزدیک بوده. گل رو برداشت.... یعنی اون هم حس کرده بود و می خواست اظهار عشق کنه.... اما قبلاْ من آواز رو ساخته بودم.....یعنی من قبلاْ تصمیم خودم رو گرفته بودم....

جوون سه دوران زندگی رو هم در این شعر بیان می کنه. ابتدای جوانی که با رویا ها سپری میشه٬ دورانی که برای خود دنیاهایی می سازیم . دوران بعدی جوانیه که خوش گذرانی و عدم توجه به وقت و سفر و بی قیدی و ... است و اشاره می کنه که بعضی از مردم در این دوران باقی می مانند. و دوران بلوغ که عاقل شده و تشخیص میده ولی ترس از شکست و نا امیدی همه چیزو خراب میکنه....

مرد تنسی هیل همش میگه تو تنها کس منی و تو جوانی و ...پس او را دوست میداشته ولی آهنگ خود را می نواخت.... اینجا جوون بسیار زیبا اشاره می کنه که زندگی موسیقی است و باید هارمونی داشته باشد و  اگر هرکسی ساز خودشو بزند زیبایی رو حس نخواهی کرد. باید با هم هماهنگ باشند و مکمل همدیگر و تکنوازی تنها وقتی خوب است که تنها باشیم.

او میتونست با مرد بوستنی عشق واقعی رو تجربه کنه ولی تجربیات ناخوشایند زندگی مانع از این است که برایش وقت بگذاره. این هم مثل بقیه میشه.....که باعث تنهایی اش میشه. "دو روز" یعنی خیلی زود قضاوت کردم..............................

 آواز عشقی برای یک غریبه آواز شکستهای اوست که قبل از شناخت دقیق مرد بوستنی برایش می سراید و می نوازد. شاید اشتباه بزرگ زندگی اش..

http://www.4shared.com/audio/9WzwY0Bl/404_-_Love_Song_To_A_Stranger_.htm

بلانش گفت:

فکر می کنم...فکر می کنم...فکر می کنم به تک تک کلمات این پست...به حقایقی که گفته می شود و فقط می گویم...آه..........................................................